آدم جان؛ خب هر کی نداند تو یک نفر خوب می‌دانی که من مرکز جهانم و چه نبردهای خونینی نکردم. حتی یادت می‌آید که آن اسب چوبی را هم خودم تنهایی ساختم و خودم تنهایی تویش نشستم و تنهایی در زدم در قلعه دشمن‌ها و تنهایی هیچی‌شان را نابود کردم!

اما خوب حالا باید اعتراف کنم که من معتاد شده‌ام، معتاد خشته‌ای هم هستم. لابد می‌پرسی چه می‌کشم و از کی و خوب باید بگویم من توهم می‌کشم و نمی‌دانم از کی فقط می‌دانم معتاد توهماتم شده‌ام و روزها کلا این‌طور سپری می‌شوند که من و خودم و خودم سه تایی می‌نشینیم و غرق توهم می‌شویم.

بعد خوب حتما باور نمی‌کنی که من معتاد تخیلاتم شده باشم و خوب من هم می‌توانم ارجاعت بدهم به چند خط بالاتر و بگویم خشته را پیدا کنی و با خودت ببری خانه‌تان و بهش رسیدگی کنی، آخر من پول ندارم از یکی دیگر هم مواظبت کنم، بالاخره معتادی هم خرج دارد و من باید خرج سه نفر معتاد توهم و خیال را بدهم!

عه تو هم فقیری؛ خوب برش دار ببرش بیاندازش جلوی پرورشگاهی، جایی. بعدش هم مثل چیز یورتمه برو از آن‌جا دور شو. بعد هم همان شب بارانی پلیس می‌آید تو را بگیرد، ببرد به جرم این‌که خوب از خشته مواظبت نکرده‌ای و من هم صدا کنی بیایم ریشت را قرض بگیرم و کلی بهش بخندم. بعد بیایم همان را گرو بگذارم و درت آورم. این تنها کاری ست که از من برای تو بیرحمی که بچه‌ای را جلوی در بهزیستی جا می‌گذاری و بعدش هم مثل چیز یورتمه می‌روی بر می‌آید! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
حالا چرا سه نفری ؟ معمولا دونفری توهم میزنیم ! توهم یا خیال پردازی حالا؟چون خیال پردازی زیادم بد نیست
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
بیشتر خیال پردازی عه ولی چون از اعتیاد و اینا حرف زدم و ممولن ملت موتاد توهم میزنن از کلمه ی توهم استفاده کردم . منو خودم و خودم 3 تاعییم دیگه...
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٢
٠
مفهوم تلخی ک توی نوشتتون هس خودش گویای خیلی چیزهاست... واقعا دردناکه اعتیاد
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
ممنون از لطفتون عاقای حقدادی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
جالب نوشتین با ذهن مخاطب بازی میکنه...
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
مرسی عزیزم لطف داری ^_^
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
وای که چقدر اعتیلد دردناکه . ممنون از نوشتتون .
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
ممنون از حضورتون.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
سلام؛ امروز روزِ اثر اولی ها بوده، اولین مطلب براتون با برکت، خوش آمدید! :)
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون لطف کردین:)
*Mahdie*
*Mahdie*
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
عه..عجب...جالب بود..
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون از لطفتون ^_^
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
طنز تلخی بود.
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
بله ممنون
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات