سال 69 از روستای انابد توابع شهرستان كاشمر آمدم مشهد. لهجه‌اي روستايي داشتم. هم کلاسی‌هایم کاشمری صدایم می‌کردند. حتی بعدها حدود 15 سال بعد، معلمم را توي بانك كه ديدم، مرا نشناخت. ولی گفت: از کاشمری خبري داري؟

ورودم به مشهد همراه با جهش‌هايم بود و يكي از مهمترين اتفاق‌هاي كه روي داد با يكي از هم كلاسي‌هايم دوست شدم و اين پيمان كه بعدها روز عيد غدير در حرم امام رضا عليه السلام صيغه برادري را خوانديم، تا اين لحظه بيش از 25 سال دوام دارد. حسین براي من دوست، رفیق، برادر، مونس و شفیق شد.

سال 75 رفتم اراک آموزش نظامی و بعد از آن سيستان و بلوچستان و حدود دو سال دوري. شبی که داخل اتوبوس بودم و از مشهد دور می‌شدم فقط حسین در ذهنم بود و هر از چند گاهي چشم‌هايم خيس مي‌شد. اولین نامه‌ای که به من نوشت وصف حال آن شبش را نوشته بود كه كم از وضعيت حال من نداشته.

آن شب من حسین را تنها گذاشتم و رفتم ولی امروز 15 مرداد 94 حسین من را تنها گذاشت رفت. شرايط هر دوي‌مان نسبت به قبل فرق كرده است، وقت خداحافظی فقط با هم دست دادیم و هم زمان گفتیم حلال کن. در حالی که از هم هیچ چیزی به دل نداریم، حتی حساب پولی که به هم می‌دادیم و آيا مي‌گرفتيم يا نه را هم نداریم، چه برسد حساب دل رنجی.

با این‌که می‌دانست از پشت پنجره نگاهش می‌کنم ولی سرش را بالا نیاورد و وقتی پشت دستش را به چشمش نزدیک کرد، پشت دست من هم از قطره اشکم که یواشکی در آمده بود خیس شد.

ساعت 8 صبح پرواز داشت، براي بدرقه‌اش فرودگاه هم نرفتم. تا در حسرت خداحافظی بمانم و لحظه ديدار مجدد برايم شيرين‌ترين لحظه‌هاي زندگيم شود.

برو به سلامت ولی من می‌مانم و شهر خاطرات‌مان، شهری که در دهه 70 سانتی‌متر به سانتی‌مترش را با هم گشته‌ایم.

شهری که در آن بزرگ شدیم.

شهری که در آن فاسد شدیم.

شهری که در آن الگو شدیم.

شهری که در آن زن گرفتیم.

شهري كه در آن راه بندهاي بسيج را دور مي‌زديم.

می‌دانم که به حرفم گوش کردی و پشت سرت پلی نگذاشتی، تا امیدی به برگشت نداشته باشی ولی می‌دانم که از چوب‌های پل‌های شکسته پشت سرت برایم پلی می‌سازی.

لطفا در نبود من هیچ وقت میدان اوپرباله شهر دوشنبه نروی که ديگر هيچ چيزي برايت نخواهد داشت.

من اینجا در شهر خود ماندم و تو روفتي آن‌جا. شهر دوشنبه هم شهر خاطرات‌مان است.

راستی ببین می‌توانی خیابانی را در شهر دوشنبه پیدا کنی که قبلا پیاده با هم نگشته باشیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
شهر من گم شده است
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... شهري كه صبح بيدار مي‌شوي. شهر شماست
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
واااااااااااای دلم کباب شد :((( خیلی سخته دوری از دوستان :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... ببخشيد
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
واقعا ناراحت کننده بود...خدا خودش درست کنه برا همه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... ناراحت چرا . دل تنگي است
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
سلام:چقدرعالی نوشتید.امیدوارم که بازبه برسید.دوری ازدوست (دوست واقعی )سخت است.امیدکه دلتان همیشه شادوجانتان سلامت باشد.یاددوستان سفرکرده افتادم.دریغ که برای آنهابازگشتی نیست.مائیم ویک کوه افسوس.آخه دل راگم کرده ایم.ممنون عزیز
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... لطف داريد ممنونم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام قربان شما
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
بباید ساختن با داغ دوری - که عیب است از بزرگان ناصبوری . نظامی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... عالي بود ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
سلام؛ یادداشتتون همون خصلت های همیشگی رو داشت. خالص، بی ریا، بی شیله پیله و دوست داشتنی. حقیقتش این نوع از رفاقت رو هرگز درک نکردم، اما با خط به خط و کلمه به کلمۀ این نوشتار، همراهتون بودم. امید که وصال حاصل بشه!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... لطفي است كه نسبت به من داريد وگرنه پر ايراد اشتكال است
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢١
١
٠
هیــــــــه....واقعن جدایی از دوستان صمیمی خیلی سخته :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام ... سخت است و هر لحظه سخت تر
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات