6 سال و 7 ماه و 3 روز است که شبیه دخترهای توی قصه‌ها نیستم

6 سال و 7 ماه و 3 روز است که شبیه دخترهای توی قصه‌ها نیستم

نویسنده : zhr_alzdh

مادر بزرگ مُرد. شاید چون خیلی غذاهایش خوشمزه بود. شاید چون آینه و قرآن برده بود توی خانه جدیدش که یک اتاق جدا به نام انباری داشت برای میوه‌های زیادی که آقای ِ منصور می‌خرید. شاید برای بوی مست کننده ترشی‌ها و دستمال‌های سفیدی که روی لیوان‌هایش انداخته بود و شاید برای عینک فریم مشکی ِنخ‌دار ِتوی گردن و لباس‌های پرچین ِخوشگلی که زهرا خانم می‌دوخت، موهای گیس شده‌ی حنایی و کیم‌ها و یخمک‌های ته فریزرش!

مُرد، شاید چون من شش سال و هفت ماه و سه روز شبیه دخترهای مادر بزرگ‌دار ِ توی ِ افسانه‌ها نباشم و دلتنگ ِدیدارش. راستی وقتی مُرد شبیه ِجوانی‌هایش نبود؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
*Mahdie*
*Mahdie*
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
هعی....
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
همش یه دونه مادر بزرگ داشتمو دارم بااینکه خیلی وقتا دوستمون نداشت اونقدری که بقیه نوه هاشو دوست داشت ولی همیشه دوستش داشتمو از نبودنش ترسیدم خیلی ترسیدم
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
روحشون شاد :(
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
من یه مادر بزرگ دارم که خیلی زیاد دوستشون دارم . خدا مادر بزر گ شما رو هم بیامرزد .
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
خدا رحمتشون کنه
راتا
راتا
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
خدارحمتشون کنه
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
خداوند رحمتشون کنه.خانه مادربزرگ یک خانه نوستالژیک
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات