چادر مشکی و دلاور
علی دلاور و نقل قول‌های همسرش

چادر مشکی و دلاور

نویسنده : نجمه عرفانیان

ابتدا که بنا کردم به نوشتنِ آنچه از شنیدنی‌های زندگی‌اش یادم بود. دستم رفت که بنویسم: نام: علی، نام خانوادگی: تجلایی، سال تولد و تاریخ شهادت... ولی ننوشتم. چون اصلا تجلایی آن گونه برایم تعریف نشد که بخواهم این‌گونه تعریفش کنم.

 

بسم الله

 صحنه اول

یک جوان بسیجی روی تخت بیمارستان.مصدوم.تُرک زبان (و چه زبان شیرینی). دختر خانمی با چادر مشکی وارد می‌شود. با دستپاچگی سلام می‌کند. حالش را می‌پرسد و... خدانگهدار.

چندی بعد که دوستش، همکارش، فرمانده اش (هرچه که هست) وارد می‌شود، به او می‌گوید که این دختر خانم با چادر مشکی خیلی دنبالت می‌گشت. مثل مرغی پرکنده!

بعضی حرف‌ها را انگاری خدا به دل آدم می‌اندازد و همین یک جمله کافی بود تا جوان، بیشتر به دلیل حضور دخترچادرمشکی در اتاق بیمارستان شک کند. شک که نه! کنجکاوی کند.

 

صحنه دوم

دختر چادر مشکی به خواهرش می‌گوید که بالاخره او را در بیمارستان ملاقات کرده. حتی فکرش را هم نمی‌کرده که تجلایی دلاور تا این اندازه جوان باشد. خواهر می‌پرسد از هدیه ملاقات! و دختر خجالت می‌کشد از این‌که هدیه ملاقات فراموشش شده بود!

 

صحنه سوم

دختر چادر مشکی، کتاب به دست وارد اتاق بیمارستان می‌شود. باز هم در دلش از این همه جوانی تعجب می‌کند.کتاب را هدیه می‌دهد. دلاور می‌خواست پول کتاب هدیه را بپردازد! ولی هدیه که پولی نیست!

 

صحنه چهارم

 فقط خودش می‌داند که چه در دلش گذشت...

 

صحنه پنجم

جلو آمد. پا پیش گذاشت. مادر دختر چادر مشکی اما رضا نمی‌داد: «دختر من دو عیب دارد، اول این‌که وسواس دارد، هر روز صورت پدرش را آب می‌گیرد! و جواب علی: آب روشنایی است...

دوم این‌که تا به حال کار نکرده است. دست به سیاه و سفید نزده! نباید انتظار داشت. جواب علی: [ان شاالله] یاد می‌گیرد...

 

صحنه ششم

روز عقد تجلایی [آرام در گوش] دختر چادر مشکی می‌گوید: نمی‌گویم الان! نه... الان نه... حالا چند سال بعد... ۳ سال شاید... هر چه قدر..... فقط شهادت...

حالا همسر دلاور، سر سفره عقد، هنگام خطبه خوانی، برای تازه همسفرش دعای شهادت می‌کند و عجب دلی!

 

صحنه هفتم

دلاور در خانه، بدون حضور مادرش، برای همسر [لپه] پاک می‌کند!

 

صحنه هشتم

از عملیات برمی‌گردد و مصدوم از ناحیه پا. همسر دلاور برای اولین بار از او گله می‌کند! «عاقبت باید روی ویلچیر بشینی!» [با حالتی طلبکارانه]

و بهترین حرفی که تجلایی به همسرش می زند: «پا که سهله، ما اومدیم سر بدیم!»

 شرمندگی درچهره همسر دلاور پیداست....

 

صحنه نهم 

همسر دلاور خسته می‌شود، اینقدر که زنگ زدند و او منتظر شد تا پیکر همسرش پیدا شود و تحویل بگیردش. دلش می‌خواست سر مزارش برود، روی سنگ قبرش گلاب بپاشد، لااقل جای مشخصی برای ذهن پرسشگر فرزندانش بیابد. چند وقتی بود اما که دلش دیگر نخواسته بود، آخر هر خبری از علی، دل بچه‌ها را بی‌تاب می‌کرد، او می‌توانست دل تنگی‌اش را پنهان کند اما، بچه‌ها را چطور آرام می‌کرد؟

 

صحنه دهم

آن روز دخترک از دل تنگی پریشان شده بود. کاری از دست مادر هم بر نمی‌آمد، همان لحظه تلفن زنگ زد، از دوستان علی بود، می‌گفت که قبر خالی‌ای برای تسکین دل خانواده دلاور به آن‌ها هدیه کرده‌اند.

 

صحنه یازدهم

جشن تولد آن سال علی را، سر مزارش تبریک گفتند.

 

صحنه دوازدهم

انگار دل علی تجلایی دلاور هم، دیگر از بی‌قراری‌های دخترش به تنگ آمده باشد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٥/١٩
٢
٠
امیدکه قدر خون این شهیدان رو بدونیم . زندگی برای خانواده های شهدای مفقود الاثر خیلی سخته ، انتظارش بیش تر
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
همین طوره.انتظارسخت ترین کاردنیاست..
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
واقعا خدا کنه خونشون پایمال نشه :(( خیلی دلاور بودن هم خودشون هم خانواده هاشون ممنون از متن :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/١٩
١
٠
"لااقل جای مشخصی برای ذهن پرسشگر فرزندانش بیابد..." تاثیر گذار و زیبا...
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
بسیار بسیار تامل برانگیز...خددا صبر جمیل به خونواده اشون عطا کنه...زندگی شونو که میخونم این همه زیبایی،سادگی و عشق رو میبینم تو زندگی هاشون افتخار میکنم بهشون به راه و رسمشون به...باشد که بتونیم الگو قرار بدیم:)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
زندگی شهدا پر از لحظه های ساده و البته عاشقانه ست:-)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٩
١
٠
واقعا تاثیر گذار بود خداوند صبرشون بده .
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٩
١
٠
سلام...خوشبختم...هر چه داریم از شهدا داریم...شهدا شمع محفل بشریتند...
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام:-) منم خوشبختم:-) همینطوره....
Vania
Vania
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
سلام..خوش اومدی نجمه جان به جمع جیمی ها!:) اولین مطلبت هم که برگزیده شده..تبریک..ان شاالله با مطلبای بیشتر ببینیمت.قلمت مانا:))
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام وانیاجان!ممنون!ان شاالله کنارشما وباشاگردی شما رشدکنیم:-)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
کجایند مردان بی ادعا؟
ali-y
ali-y
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام. بر صراط حق مستدام باشید
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام وسپاس
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
واقعا بقول جوونای امروزی حلالشون این دسته از ادما بودن ک نذاشتن مملکت از دست بره.. پا ک سهله ما امدیم سر بدهیم... واقعا شرمندشونم... عالی بود
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
بهترین جمله ی این شهیدهم همون بود بنظرم.پا که سهله،مااومدیم سربدیم
f_eftekhari
f_eftekhari
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
عشق است....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام:ممنون.خدانگهدارتان باد
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام،ممنونم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام زنده باشید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
سلام؛ من این مطلب رو الان دیدم. شروع فعالیتتون در جیم با یک مطلب فوق العاده بود خانم عرفانیان. مسیر درستی رو در پیش گرفتید. امیدورام که در این مسیر موفق باشید. مطلبتون عالی بود و حرفی ندارم در موردش بزنم :)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
سلام بسیارممنونم
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
مطلبتون دوباره ب چشمم خورد دلم نیومد نخونمش...واقعا از عشق و محبت این افراد هرچی هم بگیم کمه...بازم افرین ب شما با قلم دلنشینتون
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
خیلی ممنونم...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤