من و موتورم / قسمت چهارم: نگام نکن آب میشم!

من و موتورم / قسمت چهارم: نگام نکن آب میشم!

نویسنده : محمد عبداللهی

++++ برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

درب اتاق را با انگشتم کوبیدم و یاالله یالله کنان وارد شدم و سلام دادم. رئیس با عصبانیت گفت: «تو دیگه چی میخوای؟!» گفتم: «این آقای اسدی خیلی آدم گلیه! من از بچگی میشناسمش. بخاطر من ببخشیدش.» رئیس با کلافگی پرسید: «از بچگی؟! مگه تو چند سالته؟ اصلاً اسدی مال این دور و برا نیست!» گفتم: « اِ؟! تهرانیه؟» اسدی سرش را بالا انداخت. دوباره پرسیدم:«آبادانیه؟!» باز هم اسدی سرش را بالا انداخت. نام چند شهر دیگر را به صورت تصادفی گفتم تا این‌که حوصله رئیس سر رفت و گفت: «اَه... مسابقه بیست سوالی راه انداختین؟ هر جفتتون از جلوی چشمم دور بشید. در ضمن اسدی، مرخصیت پرید!» سپس خطاب به من گفت: «تو هم این مایه آبروریزی رو بنداز دور، یه موتور نو بخر.» با خجالت پاسخ دادم: «چشم رئیس.» اسدی هم با من از اتاق بیرون آمد و گفت: «بیچاره‌ام کردی، بیچاره‌ات می‌کنم.» ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: «من که کاریت نداشتم، خودت گیر دادی!» اسدی گفت: «فقط موتورت رو بردار و برو، سعی کن دیگه جلوی چشمای من سبز نشی. وإلا...»

رفتم سراغ موتور دوباره شروع کردم به هندل زدن! رئیس تا کمر از پنجره بیرون آمده بود و فریاد می‌زد: «نمی‌خواد روشنش کنی، فقط جان عزیزت ببرش!»

از مرکز خارج شدم. داشتم روی موتور به قضایایی که برایم اتفاق افتاده بود فکر می‌کردم. با خودم گفتم: «همش تقصیر این همسایه است! دوباره امروز از جلوی چشم ما در اومد، باید اسفند دود کنم!» مشغول همین فکرها بودم که صدایی از پشت سرم گفت: «بزن کنار. راننده موتور سیکلت نگه دار.» سرم را مثل یک جغد چرخاندم و دیدم یک موتور سیکلت پلیس به دنبالم در حرکت است. موتور سیکلت را با هر دردسری بود متوقف کردم و ایستادم. افسر هم از موتورسیکلت خود پیاده شد و گفت: «دیدمت که چی به روز اسدی آوردی؟ فامیل رئیسی؟! نه؟!» گفتم: «فامیل کجا بود؟ نه بابا؟» با پوسخندی گفت: «دروغ نگو! پس همینجوری موتورت توی یه روز، دوبار آزاد میشه؟!» با خنده‌ای خبیثانه دفترچه جریمه‌اش را بیرون آورد و رفت پشت موتور تا شماره پلاک را یادداشت کند. سرش را تکان داد و گفت: «به به! نگام نکن آب میشم! پلاکم که نداری! باید بریم مرکز.» گفتم: «باشه میام، امّا هر چی دیدی از چشم خودت دیدیا!» اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: «تهدید می‌کنی؟! فکر کردی از فامیلت ترسیدم؟! من پسر برادر سرهنگ فسنقری‌ام! از هیچ رئیسی هم ترس ندارم.»

ناچار به همراه افسر وارد مرکز شدیم و دوباره موتور را در جای قبلی پارک کردم. ساعت اداری تمام شده بود و رئیس در حال رفتن به خانه بود که چشمش به من افتاد و فریاد زد: «اسدییییییی!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٠١
٢
١
قسمتای قبلشا نخونده بودم مجبور شدم از اول بخونم ولی خییلی داستانتون قشنگ بود کلی خندیدم (:
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/٠١
٢
١
ممنونم از وقتی که گذاشتین. آرزوی ما لذت شماست!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
جالب بود :)) فقط یک ایراد داشت، پوزخند :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
متشکر از لطفتون. پوزخند شکل محاوره ای پوسخنده!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٠٢
٠
١
نه پوسخند که در اصل پوست خند هست شکل قدیمیشه، الان پوزخند استفاده میشه کلا.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
یه استادی دارم که موقع ویراستاری تمام پوزخند ها رو خط می زنه و میگه: پوسخند!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
چه جالب :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
واقعا جالب بود .
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
سپاسگزارم. چقد انرژی گرفتم... :)
na3er
na3er
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
خخخخخخخخخخ
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
نا3ر جان ممنونم که سر زدی. امیدوارم لبت خخخخخخخخخخخخخ دار باشه!
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
یه گوسفندی نذر میکردی فقط بتونی بیای بیرون !
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
می بینی چی کشیدم. این موتورم شده بود همنشین بد!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات