من و موتورم / قسمت سوم: بیچارگی اسدی!

من و موتورم / قسمت سوم: بیچارگی اسدی!

نویسنده : محمد عبداللهی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

داستان به این‌جا رسید که موتور قراضه‌ام را با اجازه‌ی رئیس از مرکز بیرون می‌بردم که یک الگانس سفید و آبی با چراغ‌های گردان جلوی رویم سبز شد! همان افسری بود که موتورم را توقیف کرده بود. چند لحظه‌ای چشم در چشم هم ماندیم تا این‌که افسر سرش را تکان داد. به گانم منظورش این بود که: «کجا میری؟ من موتورت رو توقیف کردم!» من هم سرم را تکان دادم، به این معنا که: «توقیف کردی که چی؟ رئیس حکم آزادی داده!» افسر دوباره سرش را تکان داد، این بار به این معنا که: «مگه شهر هرته! من نمیذارم پاتو از اینجا بیرون بذاری!» سرم را تکان دادم و شانه‌هایم را بالا انداختم، به این معنا که: «شاه بخشیده، وزیر نمی‌بخشه؟!» میکروفن داخل الگانس را روشن کرد و گفت: «من نن نمیذارم ور را بشه! ممن اد اییی!» چیز زیادی نفهمیدم. با دست اشاره کرد که برگردم داخل مرکز. با صدایی بلند گفتم: «رئیس گفته برمآ!» با دست اشاره کرد که: «بشین بینیم بابا! رئیس کیلویی چند؟!» و پیاده شد و فرمان موتور را از دستم گرفت و برد پشت پنجره رئیس، دقیقاً همان جای قبلی! من هم از موتور پیاده نمی‌شدم! رئیس را درون اتاق دیدم که با خودش حرف می‌زد و برای آرامش چای می‌نوشید. سرش را که برگرداند، چای پرید توی گلویش و گفت: «اسدیییییی! اینو چرا دوباره برداشتی آوردی؟!» من هم به نشانه بیگناهی گفتم: «تقصیره اینه. من داشتم می‌رفتم.» رئیس که حسابی قاطی کرده بود. کلمن آب یخی که درون اتاقش بود را روی سرش خالی کرد و گفت: «اسدیییییی. بیا توی دفترم.» افسر رو به من کرد و گفت: «بیچاره شدم. بیچاره‌ات می‌کنم.» حس کنجکاوی‌ام گل کرد و رفتم پشت پنجره اتاق. رئیس خطاب به افسر می‌ گفت: «آخه اسدی. من از دست تو چیکار کنم؟! مگه این‌جا موزه است؟» افسر هم در حالی که نمی‌دانست چه کند نگاهش به من افتاد و چشم‌هایش را نازک کرد و طوری که لب خوانی کنم گفت: «بیچاره‌ام کردی، بیچاره‌ات می‌کنم.»

با خودم گفتم: «این بابا به خاطر من و موتورم توی این مخمصه افتاده. باید کاری کنم.» تصمیم گرفتم بروم اتاق رئیس و پا در میانی کنم! تصور کنید رئیس چشم دیدن من را نداشت، حال من برای پا در میانی به اتاق او می‌رفتم. این‌جاست که می‌گویند: مار از پونه بدش میاد، توی قرعه کشی برنده میشه!

این داستان ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
وای تا دیدم قسمت سوم داستان رو سایته، اومدم پیشنهاد بدم موتورتونو حتما به موزه اهدا کنین‎;)‎ یه کلانتری رو بهم ریخته وا!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
من با این موتور یه شهر رو به هم ریخته بودم! موزه؟! ایده ی خوبیه. باید اینجوری دنبالش کنم!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
سلام وسپاس برشما.پیروزوسلامت باشید
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
مشعوف شدیم! ممنونم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
سلام قربان شما
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
خخخخخ
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
یعنی خوب بود؟!
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
اره دیگه..وقتی این داستان دنباله دار شمارو میخونم یاد داستانهای خودم و موتورم و یکی از همین کلانتری های شهر میافتم و این که چقدر استرس داشتم و....خلاصه همش خاطره ست
نیوشا
نیوشا
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
ممنون
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
سلامت باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
چی بگم من محمد؟ داری درست پیش میری. دیالوگ نویسیتم خوبه ها :-)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
سلامت باشید. خوبه؟!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
صد در صد محمدجان، با همین فرمان برو... :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
جالب بود .
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
متشکر.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
سلام... جالب بود «بشین بینیم بابا! رئیس کیلویی چند؟!»
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
متشکز . اینو اینجوری نوشته بودم: بیشین مینیم بابا! ...
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
چه جالب که قلب به میم رو رعایت کرده بودین!! بابا هم می شد باو کاملا عامیانه بود :) / جالب بود، منتظر ادامه ش هستیم :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
قلب به میم!!! با کلمه ی بابا نمی شه شوخی کرد!
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
اینکه ما تو هیچ قرعه کشی برنده نمیشیم پس واسه خاطر اینه که از شانسمون مار از پونه خوشش میاد احتمالا :)))) ببینیم آخرو عاقبت این موتور چی میشه؟!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
منم تا حالا برنده نشدم . اونایی که توی قرعه کشی برنده شدن بیان اینجا احساسشون رو بنویسن!
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

قسم به طرز نگاهت

٩٥/١٠/٢٠
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
کاش گرگ بودیم

گرگ ها گریه نمی کنند؟

٩٥/١٠/٢٠
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
حکایت آمارهای تکان دهنده

لطفا قبل از مصرف تکان دهید

٩٥/١٠/٢٠
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
ته ریشت را بیشتر

موهایت را دوست دارم

٩٥/١٠/٢٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
تبلیغات
تبلیغات