من و موتورم / قسمت دوم: رهایی از بند!

من و موتورم / قسمت دوم: رهایی از بند!

نویسنده : محمد عبداللهی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بعد توقیف موتورها، قبل از این‌که به پارکینگ منتقل شوند، رسم بود موتور سوارها می‌رفتند دفتر رئیس راهنمایی و رانندگی تا بتوانند متقاعدش کنند با یک جریمه سر و ته کار را به هم بیاورد. حالا خودتان تصور کنید من چه رویی داشتم که می‌خواستم بروم پیش او و چنین خواهشی بکنم. پیاده راه افتادم به سمت مرکز راهنمایی و رانندگی. توی مسیر هم خواهش و تمناهای مختلف را محک می‌زدم تا مناسب ترینش را انتخاب کنم.

بعد از یک ساعت نوبتم شد تا بروم داخل اتاق ایشان. مظلومانه سلام کردم و وارد شدم. گفت: «ها؟ تو هم اومدی موتورت رو آزاد کنی؟!» با صدایی لرزان گفتم: «بله.» به پنجره پشت سرش اشاره کرد و گفت: «کدومشونه؟»

سرکی کشیدم و دیدم ده، پانزده تا موتور توی یک راستا ردیف شده‌اند، اما موتور من کمی دورتر از گروه، مثل یک تافته جدا بافته قرار گرفته! چشم‌هایم از ترس به موتور خیره شد و فهمیدم که هوا پس است. فکر کردم فرار کنم اما نشد! رئیس دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «کدومشونه؟» آرام گفتم: «اون قرمزه!» سرش را رو به دسته موتورها برگرداند و گفت: «آهان اون هوندا رو میگی؟» با کمی مکث گفتم: «نه قربان. اون یکی قرمزه!» و با انگشت موتور سیکلت درب و داغونم را نشان دادم. سرش را به سمت مسیر انگشتم برگرداند و گفت: «ها!!! صاحب این عتیقه تویی؟!!! این چطوری راه میره؟!» سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.

می‌خواست موهایش را بکند. دستش را دراز کرد و گفت: «سند و گواهینامه!» دستش چند لحظه ای بی‌حرکت ماند. من هم زل زده بودم به موتور سیکلت و لعن و نفرینش می‌کردم. دو دستش را روی سرش گذاشت و گفت: «برو بردارش از جلوی چشمم دور شو!»

نمی‌دانستم گریه کنم یا بخندم. با لحنی لرزان گفتم: «سوئیچش!» با فریادی بلند گفت: «برو بیرون! آخه اون لگن سوئیچ میخواد چیکار؟!» رفتم توی حیاط و سوار موتور شدم. شروع کردم به هندل زدن. رئیس هم از پشت پنجره نگاهم می‌کرد.

- « لعنتی روشن شو دیگه...»

می‌خواستم آب بشوم و بروم توی زمین. با هر هندلی، انگار خنجری به سینه رئیس می‌خورد. بیخیال روشن کردنش شدم و هولش دادم تا از دایره دیدش خارج شوم! فکر می‌کنم به سر ماه نکشید که رئیس انتقالی گرفت و بعد از آن کسی خبر ندارد به کجا رفت!

این داستان ادامه دارد...

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
:-)) چ حرصی خوردن اقای رییس:-))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
روانی شد! واقعاً سر ماه نکشید که رفت :)
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
تا یک موتور سوار نباشی نمیتونی عمق این مطلب رو درک کنی اخ که چالی از ادم میگیره این پیاده روی بعد از اینکه موتورتو گرفتن...اخ اخ اخ
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
ناصر جان فقط تو می فهمی من چی میگم! انگار سنگ بستن به پاهات ! مثل اینه که توی کنکور نفر آخر شده باشی.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
:)) هم این قسمت و قسمت قبل رو خودنم ! خیلی با حال نوشته بودین ! مرسی ادامه بدین جناب عبدا...هی :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
ممنونم جناب بهمنی این داستان ادامه دارد! :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
محمد جان حرفی برای گفتن نمیذاری، خیلی خوب و عالی قلم می زنی :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
قربان شما. این کامنت رو قبلا جواب داده بودم اینگار!
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
باید یه طرح تعویض موتور فرسوده هم برا شما به تنهایی تصویب کنن پس :))))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
طرحش رفته مجلس اما دو فوریتش هنوز تصویب نشده! کمیسیون امور خارجه منتظر توافقه تا مورد من رو هم بررسی کنن!
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات