چ
طلایی نوشت‌های زندگی نامه دکتر چمران

چ

نویسنده : محدثه عارفی

در کودکی

ماه رمضان بود. روزی یک تومان به من می‌دادند تا نان برای افطار بخرم. بعد از ظهر، در مسجد، فقیری به من مراجعه کرد. از فقر خود گفت و من تنها سکه‌ام را به او دادم و موقع افطار بدون نان به خانه برگشتم. کتک مفصلی خوردم و نگفتم که پول را به فقیر داده‌ام. نمی‌خواستم حتی در غیاب او، منتی بر سرش بگذارم. 

***

در دانشگاه تهران

در دانشگاه، مهندس مهدی بازرگان استاد او بود. مهندس بازرگان خیلی سختگیر بود. به کسی نمره بیشتر از 15 یا 16 نمی‌داد. دیدیم که مصطفی در درس ایشان نمره 21 گرفته است. آن موقع‌ها غائله‌ای به پا شد که: چرا نمره 21 و مگر از نمره 20 بیش‌تر هم داریم؟

مهندس مهدی بازرگان به همه گفت: برای چنین دانشجویی نمره‌ی من همین است.

***

در آمریکا

از نظر علمی آن‌قدر بالا بود که می‌توانست در لابراتور بل بماند و ارتقا پیدا کند. او می‌توانست به بالا‌ترین مقامی که هر ایرانی آرزو داشت، دست یابد؛ اما هدف زندگی او خدمت بود. می‌گفت: چه فایده که حقوق زیاد بگیرم، ولی در دنیا بی‌عدالتی وجود داشته باشد؟!

***

در خرمشهر

خرمشهر در حال سقوط بود و مصطفی مثل مرغ پر کنده بال بال می‌زد. من هم ناراحت بودم. از او پرسیدم:

چرا خداوند جنگ را بر ما تحمیل کرد؟

گفت: خواست ما را با سختی گلوله و آهن آشنا کند؛ راز تکامل این است که محکم بایستی و مقاومت کنی. 

گفتم: دعا کن! خرمشهر دارد از دست می‌رود. 

گفت: دلم نمی‌آید دعا کنم و اراده خودم را بر اراده خدا تحمیل کنم.

***

تعجب همه از این بود که چرا او در جنگ جلوتر از همه می‌رود. وقتی پرسیدم که چرا خودت را به خطر می‌اندازی، گفت:

جلو رفتن من عجیب نیست. آنان که جلو نمی‌روند عجیب هستند.

***

و طلایی تر از همه

دو تا ماشین لندرور بود. از اهواز حرکت کردیم و به طرف دهلاویه رفتیم. آتش عراقی‌ها شدید بود. مصطفی هم همراهمان بود. یک دفعه صدای سوت خمپاره آمد. عجیب بود. خمپاره سقف برزنتی ماشین لندرور را سوراخ کرد و از وسط پای بچه‌ها، کف ماشین را جر داد و توی زمین فرو رفت. پیاده شدیم. وامانده بودیم که چه اتفاقی افتاده است. خمپاره توی زمین فرورفته و منفجر نشده بود. در این اوضاع و احوال، دیدم که مصطفی خم شده و کنار خمپاره‌ای که نترکیده، به یک گل سرخ خیره شده است. گل زیبایی بود. مصطفی بر سر انگشت، آن گل را نوازش می‌کرد. دورش جمع شدیم. خیره به آن گل بود که گل برگ‌هایش بر اثر باد به هر سو خم می‌شد و انگار می‌رقصید. آرام گفت: چقدر زیباست! نگاه کنید. 

***

طلایی2

مصطفی به خط مقدم می‌رود. قبلا عراقی‌ها یک ماشین را زده بودند که هر تکه‌اش گوشه‌ای افتاده بود. داشتند رد می‌شدند که می‌بیند از رادیاتور ماشین که داغان و مچاله شده است، صدا می‌آید. نگاه می‌کند و می‌بیند که یک گنجشک از در رادیاتور رفته تو و گیر کرده است. با کمک دیگران، گنجشک را در می‌آورد. گنجشک در آن هوای گرم له له می‌زد و بی حال بود. مصطفی به آن آب می‌دهد و نوازشش می‌کند. بعد گنجشک را روی سر انگشت می‌گیرد و رها می‌کند...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
tanin
tanin
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
شهید چمران از شهدایی که دیگه غیر قابل تکراه یا خیلی کم مثلشو تاریخ میتونه بسازه واقعا خیلی بزرگ بوده من خیلی دوستش دارم:)مرسی محدثه خیلی قشنگ بود:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
خواهش طنین. خوشحالم که خوشت اومده. :)
راتا
راتا
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
ممنون محدثه جان زیبابود....منم باطنین موافقم شهیدچمران خیلی بزرگ بودن وقابل احترام
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
بله. ایشون از شخصیت های بزرگ ایران هستن. بدون شک. :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
با اینکه قبلا زندگی نامه شونو خوندم ولی بازم برام لذتبخش بود، مخصوصاً. "طلایی تر از همیشه"
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
چه خوب :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
روایت نرم و خوبی بود. ممنون که این خاطرات رو گردآوری کردید. این ها رو از کتاب ها مستقیم برداشتید یا خودتون بازنویسی کردید؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
این ها نقل قول هاییه که راجع به دکتر چمران خوندم. بر اساس زمان مرتبشون کردم. چند تاشون رو که راجع به یک حادثه بود رو هم گاهی در هم ادغام کردم. البته این فقط یه تعداد محدود از نقل قول هاس. :) من ممنونم از شما که نظر دادید. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
گفتنی ها رو دوستان گفتن، خوندن اینجور نوشته ها حس خوبی به آدم میده. ممنونم خانم عارفی :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
خوشحالم بخاطر اون حس خوب. :) من هم ممنونم از شما. :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦