ما قاتلان خویشیم

ما قاتلان خویشیم

نویسنده : S_ashoori

برادرزاده‌ام بهداد اواخر سال سوم زندگی‌اش را سپری می‌کند و من اواخر دهه سوم زندگی‌ام را. او هر کجا می‌رود لامپ‌ها را روشن می‌کند و روزها را روشن‌تر از آنچه هست می‌خواهد. من اما شب‌ها هم از نور تا بشود فرار می‌کنم و به تاریکی مانوس ترم تا روشنایی. او از درهای بسته بدش می‌آید، درب حیاط را باز می‌گذارد، درب هال، اتاق و... را باز می‌گذارد، من اما به حصار معتقد شده‌ام، حتی درب افکارم را هم قفل می‌زنم، او از هر چیز کوچکی شگفت زده می‌شود، من از شگفتی‌ها هم دیگر به وجد نمی‌آیم، او لحظه‌هایی که به دلخواهش نیستم اعلام می‌کند که دوستم ندارد و من مرض کوفتیِ دوست داشتن دارم و هنوز نمی‌توانم به آدم‌هایی که راحت می‌شکنندَم بگویم که دوستشان ندارم، او دوست داشتنی‌هایش را با هر ترفندی شده حتی گریه به دست می‌آورد، من دوست داشتنی‌هایم را راحت از دست می‌دهم و...

او معنی دیگران را نمی‌فهمد و من معنی خودم را، من هربار تصمیم می‌گیرم این بار برای خودم بجنگم نه کسانی که هیچ‌گاه برایم نجنگیده‌اند و همیشه برایشان به آب و آتش زده‌ام، اما هربار تصمیمم را فراموش می‌کنم، نه برادرزاده‌ام فرد متفاوتی ست و نه من، من تغییر یافته هزاران بهداد هستم، میلیون‌ها من این‌جا زندگی می‌کنند که خودشان را یا سال‌ها قبل کُشته‌اند یا جایی جا گذاشته‌اند...

این همه تفاوت از کجاست؟ او شبیه کودکی‌های من است، کجا و کِی سه سالگیم، سی ساله شده است؟ از کی دیگر کِرم‌های باغچه را به پیله نکِشاندم تا پروانه‌ای متولد شود و یادم باشد آدم‌ها پرندگانی‌اند که روزی از بامم پرواز می‌کنند؟ چه شد که بجای قانون‌هایم، قانون‌های زمین را پذیرفتم؟

حالا هربار که فکر می‌کنم او ممکن است روزی شبیه من شود بغضِ گلویم متورم‌تر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٥/١٧
١
٠
بچه ها خیلی پاک و بی الایشن :))مهربونتر از چیزی که فکرشو بکنیم:)) وبسیارن ادم بزرگایی که هنوز همونقلب کودکی و هنوز همون مهربونی رودارن:))امیدوارم بهداد شما هم یکی از همون ادم بزرگا بشه:)
S_ashoori
S_ashoori
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
ممنون عزیزم، ان شالله
*Mahdie*
*Mahdie*
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
آخی..واسه همه همینجوریه دیگه...شاید واسه همین انقدر بزرگترا نگرانمون..
S_ashoori
S_ashoori
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
آره. شاید برای همینه نگرانی بزرگترها
یاسمین
یاسمین
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
دنیاس دیگه همینجوریه شاید تلخ باشه ولی حقیقت زندگیه
کیمیاگر
کیمیاگر
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
بسیار توصیف زیبا و تاثیر گذار
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
تناقض ها خیلی قشنگ بودند. موفق باشید.
سلما
سلما
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
این خاصیت بالاتر رفتن سن آدمیه ..هر چی سن آدم بالاتر بره سعی میکنه به یه ثبات نسبی تو زندگیش برسه و زیاد پی ماجراجویی و تغییر نباشه ...سعی میکنه خودشو با محیط وفق بده ...زیبا بود مرسی
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
قصه غریبیه....
tanin
tanin
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی عالی بود:)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
هرچه قدر بقیه به ما گفتن و خودمون الان بهش رسیدیم امیدوارم برای بهداد کوچولو نشه که بقیه بگن و خودش بهشون برسه !..
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
آخه این اتفاقات واسه همه می افته آدم همیشه نه بچه می مونه ،نه جوون یه روزی هم پیر میشه .
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
ب جمع جیمیا خوش اومدین....متنتون زیبا بود
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات