حدیث پریشانی / شعر

حدیث پریشانی / شعر

نویسنده : REZA_ZDR

این مثنوی، حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته‌ام

بلکه به یُمن آمدنت جان گرفته‌ام

گفتی غزل بگو غزلم، شور و حال مُرد

بعد از تو حس شعر، فنا شد خیال مُرد 

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم 

با رفتنت به خاک سیه می‌نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی‌دهد 

بر چشم باز ، فرصت دیدن نمی‌دهد

وقتی نقاب، محور یکرنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان، سنگ بودن است 

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاَ کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست، فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف‌های غریبت رسیده‌ام

فهمیده‌ام که خوبِ تو را بد شنیده‌ام

حق با تو بود، از غم غربت شکسته‌ام

بگذار صادقانه بگویم، که خسته‌ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق 

این‌ها چقدر فاصله دارند با رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده‌اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده‌اند

تا این برادران ریاکار زنده‌اند

این گرگ سیرتانِ جفاکار زنده‌اند

یعقوب درد می‌کشد و کور می‌شود 

یوسف همیشه وصله ناجور می‌شود

این‌جا نقاب شیر به کفتار می‌زنند

منصور را هرآینه بر دار می‌زنند 

این‌جا کسی برای کسی، کس نمی‌شود 

حتی عقاب در خور کرکس نمی‌شود

جایی که سهم مرگ بجز تازیانه نیست 

حق با تو بود، ماندنمان عاقلانه نیست

ما می‌رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم ، هر که بماند ، مخیّر است

ما می‌رویم ، گرچه زِ الطاف دوستان 

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی‌کنیم به عثمان و مذهبش 

در دین ما ملاکِ مسلمان ابوذر است

ما می‌رویم، مقصدمان نامشخص است 

هر جا رویم بی‌شک از این شهر بهتر است

از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده‌ایم 

این‌جا که گرگ ، با سگ گله برادر است

ما می‌رویم ، ماندنِ با درد فاجعه است 

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته‌اند امیران قافله 

ما مانده‌ایم، قافله پیرانِ قافله

این‌جا دگر چه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد، مجالِ درنگ نیست 

بر درب آفتاب پی باج می‌رویم

ما هم بدون بال به معراج می‌رویم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٦/٠٤
٠
٠
واقعا مثنوی هفتاد من بود، یک نفس نالیدین، ولی خداخیرتان بده، تو جیم یه شعر خوندم
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
غم عریبی و غربت چو بر نمی تابم - به شهر خود روم و شهریار خود باشم . حافظ
یک دوست
یک دوست
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
سلام با سپاس از انتخاب این شعر لطفن نام شاعر رو هم بنویسید این شعر توسط اسلام ولیمحمدی از شاعران اسلام شهر سروده شده وتوسط امیر ارجینی ترانه سرا وشاعر دگلمه شده است
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
وقتی نقاب، محور یکرنگ بودن است/ معیار مهر ورزیمان، سنگ بودن است : این بیت در من غوغا کرد... آفرین به انتخاب و آفرین به سُرایِش..
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات