هفتم و دیگر هیچ...

هفتم و دیگر هیچ...

نویسنده : maedeh_qr

اگر بخواهم از بین این هفت سالی که مدرسه رفتم یکی را انتخاب کنم به عنوان بهترین سال، مطمئنم که آن سال هفتمم است! سالی که با همه سختی‌ها و استرس‌هایش خیلی شیرین بود؛ خیلی.

مثلا وقت‌هایی که برای کلاس مطالعات با هم دست به یکی می‌کردیم تا کسی که می‌خواهد بپرسد، یا بگوید با بغل دستی‌های‌تان حل کنید یا اُپِن بوک بکند امتحان را یا که اگر این کارها را نمی‌کند خیلی آسان بگیرد. آن کسی یا کسانی که همیار معلم می‌شدند برای دوره‌ی درس، حس مهم بودن بهشان دست می‌داد مخصوصا توی ترم دوم که خودشان انتخاب می‌کردند که چه طوری آن درس رو دوره کنند.

خیلی شیرین بود بعضی از تیکه کلام‌های معلم‌ها مثل «خوبین خانما» ی معروف خانم دمیرچی، معلم عربی و قرآن. «نمی‌پذیرم»های خانم برادری، معلم تفکر و سبک زندگی. «درست شد؟»های خانم جوان ،معلم علوم و... ما دانش آموزها هم تیکه کلام‌های خودمان را داشتیم مثل «خانم یه لحظــــــه» که به صورت کشیده می‌گفتیم و این تیکه کلام بیشتر سر زنگ رایانه و وقتی که خانم برجی نکته می‌گفت کاربرد داشت.

مطمئنم هیچ کدام از بچه‌های کلاس هفتم ج، روزی را یادشان نمی‌رود که به خاطرش نمره انضباط ازشان کم شد. زنگ تفریح 6 یا 7 نفر از بچه‌ها از پنجره با خانمی که توی بالکن خانه‌شان داشت لباس پهن می‌کرد شوخی کردند (مسخره کردند) و آن خانم آمد جلوی در مدرسه و با خانم مدیر حرف زد و گفت که بچه‌ها مسخره‌اش کردند. از نمره انضباط اکثر بچه‌ها کم شد حتی یکی از بچه‌ها که به آن خانم توهین کرده بود نمره 10 گرفت و بعضی‌ها مثل من که آن زنگ اصلا سر کلاس نبودم، نمره‌ام شد 19 به خاطر این‌که نهی از منکر نکردم!

یکی از روزهایی که به همه‌مان خیلی خوش گذشت روز معلم بود. روز معلمی که با شعر و دلکمه و دیکته به معلم‌ها شروع شد و با کیک خوردن تمام. یکی از کارهای شیرینی که روز آخر انجام دادیم نوشتن خاطره برای هم دیگر بود که بعضی‌ها کمی پیشرفته‌ترش کردند و روی مقنعه‌های همدیگر می‌نوشتند. بعضی‌ها جملات قشنگ می‌نوشتند و برای همدیگر آرزوی موفقیت می‌کردند و بعضی‌ها هم شکلک می‌کشیدند که مثلا این تویی و یا شب خوب بخوابی، ستاره بچینی و....

بالاخره هر چه بود خوب یا بد گذشت. غرغرهای یکشنبه‌ها برای این‌که نرویم ورزش صبجگاهی، دعاهایی که چهارشنبه سر صف می‌خواندیم، نوحه خواندن و سینه زنی توی عاشورا ، نشستن توی حیاط و تا مردن خندیدن موقع امتحان‌ها، خوشحال شدن‌ها وقت‌هایی که خانم معروفی می‌آمد و برای تمرین تئاتر یا سرود می‌بردمان یا توی نمازخانه یا توی اتاقش و... گذشت. ولی هنوز روزهایی هستند که نگذشتند، منتظرند ما برویم و با خاطره‌های‌مان چه خوب، چه بد بسازیم‌شان.

یک جا خوانده بودم زندگی مثل یک نقاشی می‌ماند. وقتی یک نقاشی خوب کشیده می‌شود آن نقاش است که برای خوب درآوردنش تلاش کرده! ماها همه نقاش زندگی خودمانیم. ما کسانی هستیم که باید آن را زیبا کنیم.  دنیایی را برای خودمان بکشیم که پر از شادی، عشق، خوبی و آرامش باشهد. پس نقاش‌‌های زندگی دست به کار شوید و نگذارید روزهای پیش روی‌تان خوب کشیده نشود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سلام...مدرسه رفتن خیلی سخت بود..،هی...
maedeh_qr
maedeh_qr
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
بعضی وقت ها آره ولی همیشه نه :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
ماها همه نقاش زندگی خودمانیم. ما کسانی هستیم که باید آن را زیبا کنیم ... نوشته قشنگی بود ، موفق و پیروز باشین
maedeh_qr
maedeh_qr
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون :)
tanin
tanin
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
بد بخت کسایی که خونشون کنار مدرسه باشه:|:دی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات