افسانه ام را باور کن...

افسانه ام را باور کن...

نویسنده : Golsa

قبل‌ترها نشسته بود و از شهری برایم قصه بافته بود که مردمش روز به روز بیشتر در لجن فرو رفتند، روز به روز بیشتر دروغ گفتند و خیانت کردند و همه جای شهر را از خون یکدیگر رنگی کردند.

بعد یک روزی هم از خواب بیدار شدند ودیدند دست و پاهای‌شان آنقدر بزرگ شده که از در و پنجره خانه‌ها بیرون زده و تخت خواب‌ها زیر پاهایشان له شده‌اند. گفته بود گلسا باور می‌کنی همه‌شان به خرس‌های غول پیکری تبدیل شدند که خانه نداشتند و هیچ غذایی شکم‌های گنده‌شان را سیر نمی‌کرد؟ باور میکنی مادرها گوشت بچه‌های‌شان را به نیش می‌کشیدند و از خون همسران‌شان جام می‌زدند؟

گفت اما یکی‌شان کوله بارش را زد زیر بغل و رفت، گفت این‌جا برای من عوضی است و رفت...

رفت و تا امروز کسی از او خبری ندارد ولی افسانه دیوانه شدنش زبان به زبان می‌چرخد توی شهری که دیگر وجود ندارد و خیابان‌هایش به گورهای دسته جمعی تبدیل شده‌اند و تعفن از دیوارهایش بالا می‌رود.

گفت افسانه دیوانه شدنش را دیوارهای به خون مالیده شهر زمزمه می‌کنند، باور می‌کنی؟

و من فقط نگاهش کردم...

امروز که از درد سینه‌ام از خواب بیدار شدم و به شهر دوری فکر کردم که لابد وجود دارد، که لابد می‌شود کوله بارم را بزنم زیر بغلم و حرکت کنم به سویش و آن‌قدر گم شوم تا بعدها افسانه زبان پیرمردها شوم؛ همین امروز گوشی را برداشتم و برایش سه بار نوشتم: باور میکنم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
کنایه های خوب و بجایی در متنتون نهفته بود. می دونین؟ فقط می تونم بگم این ستاره مبارکتون باشه :)
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود....!!
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
عالی بود سپاس فراوان .
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی عالی ، قلمتون پایدار :)
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
عالی بود گلسا بانو...مخصوصا پارادوکس به جایی که توی این جمله«افسانه دیوانه شدنش زبان به زبان می‌چرخد توی شهری که دیگر وجود ندارد » اومده بود...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
سلام:خیلی خوب بود.خدایارتان
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
باور می کنم ...
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
شهرمن شهر ریاست شهرمن شهر رباست ...اگر این معصوم دراین شهر نبود شک میکردم ک شهر من شهر خداست... من هم باور میکنم باور میکنم باور میکنم
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
تخیل قشنگی بود؛ لحن داستانی داشتین ولی یه تركیب مثل ”شكم گنده” اون وسط یه جوریه یعنی واسه متن جدی زیاد جالب نیست شاید باور نكنین ولی همین تركیبات ساده معجزه میكنن!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/١٧
٠
٠
تولدت مبارک:)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات