ملکه دامن گل گلی‌ها

ملکه دامن گل گلی‌ها

نویسنده : Golsa

قبل‌ترها دختر بی‌حیایی جلوه می‌کردم که وسط خیابان یکهو قهقه‌اش به هوا می‌رفت، دختری که اسم خودش را گذاشته بود «ملکه دامن گل گلی‌ها». خوش خوشانم بود و خب کار زندگی همیشه سخت گذشتن است و آن وقت‌ها هم سخت می‌گذشت ولی خوش!

یعنی غم عالم که می‌نشست کنج دلم، چاره کارم آهنگ «خوشگلا باید برقصن» اندی بود. همین کافی بود تا آن‌قدر برقصم و بخندم تا همه چیز فراموشم شود. باد که می‌پیچید وسط موهای بلندم، از زیبایی محو خودم می‌شدم.

یادم است یک وقت‌هایی را با رها آن‌قدر راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و رویا می‌بافتیم که از گرمای دم ظهر، کارمان به غروب خورشید می‌کشید. خوب روزهایی بود. روزهایی که رها ساعت‌ها جلو و عقب می‌شد و صورتم را بند می‌انداخت و هی بند پاره می‌شد و هی رها می‌گفت «آتیش پاره مادر شوهرت دوست داره» و هی ما غش غش می‌خندیدیم.

هعی... تریا رفتن‌ها و بستنی خوردن‌ها و دعواهای‌مان سر لقمه آخر چیزبرگر. بیست سال‌مان بود ها، ولی جوان‌تر جلوه می‌کردیم و جلف‌تر...

بعد یک روزی ملکه دامن گل گلی‌ها چنان شکست خورد که دیگر توان از زمین برخاستنش نبود. نشست وسط میدان و بازی را باخت به پادشاه امپراطوری تازه تشکیل شده.

بعد روزها هی نشست و غصه خورد. هی غصه خورد و گریه کرد. مثل همه زنان شکست خورده، با قیچی به جنگ گیس‌های روی سرش رفت و از آن دسته روی سرش چیزی باقی نگذاشت.

ملکه پیر شد، زشت شد، چشم‌هایش گود رفتند و دامنش دیگر گل گلی نبود.

و هی روزها با حسرت از پشت پنجره پادشاهی را می‌دید که با معشوقه‌اش در حال قدم زدن است.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سلام..اگه واقعیت بود...نه تلخه و نه شیرین...اگه خیال است...خوبه و شیرین...
حدیثه
حدیثه
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
هیچوقت تسلیم نشو.
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
حدیثه منم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
امیدوارم واقعی نباشه و اگر باشه امیدوارم ملکه دوباره به روزهای شاد خودش برگرده
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
هیچ ملکه ای تسلیم نمیشه ما دخترا بر خلاف نظر بقیه خیلی سرسخت و قوی ایم یادمون باشه هر پادشاهی لیاقت مارو نداره ...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
:((اون که رفته مطمئن باش لیاقتتو نداشته :/
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
چه بد ...
ته خطی
ته خطی
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
چقدر تلخ...چیزی که خیلی از دخنرا تجربه می کنن حالا شدت تلخیش کمتر یا بیشتره
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
ترس متفاوت من

دختری که دیوانه وار از پروانه می ترسد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات