بوته محمدی حیاط دیگر مثل قدیم نیست، هر از گاهی محض دل من چند تا گل می‌دهد. -محمدی‌ها را همیشه با هم می‌چیدیم از سر اردیبهشت تا آخر مرداد محمدی داشتیم هر روز قد یک سبد حصیری-دیروز حاج آقا احدی را دیدم، از دانشگاه می‌آمدم، حوصله خانه نداشتم، مسیرم را کج کرده بودم سمت خانه شما، نگاهم کرد با تردید پرسید شما همان مریم کوچولویی؟ نوه آقا محمد؟

محمدی‌ها را می‌بردیم مسجد، نماز ظهر که شروع می‌شد دخترکی با چادر گل‌گلی‌اش سبد محمدی به دست پای هر سجاده یک گل می‌کاشت، آخرین محمدی سهم امام جماعت مسجد بود، وقتی بهترین گل سبدم را می‌گذاشتم کنار سجاده حاج آقا احدی یک لبخند می‌پاشید لای نگاهم، بعد مشت کوچکم را پر از نقل می‌کرد- سری از روی تایید تکان دادم، پیرمرد اشک‌هایش ریخت، با بغض گفت: کاش بود و قد کشیدن میوه دلش را می‌دید، چقدر شبیهی. میدانی از کجا شناختمت؟چشم‌هایت هنوز با چشم‌های پدربزرگت مو نمی‌زند.

نقل‌ها را می‌گرفتم و می‌دادم به مش کربلایی حسین او هم می‌ریختشان در یک نلبعکی سفید و می‌نشاندم روی صندلی آشپزخانه فسقلی مسجد، خودش هم مشغول چای ریختن می‌شد تا تمام شدن نماز عصر عطر محمدی‌ها همه شبستان را بر می‌داشت. عطر محمدی‌ها می‌آمد، می‌نشست پیش عطر حل چایی‌های مش کربلایی حسین و آدم را مست می‌کرد.

بهانه‌ام برای زودتر خانه آمدن خستگی بود اما راستش دلم گرفته بود، دلم بودنت را می‌خواست. دوست داشتم عین همه بچگی‌هایم پناه بیاورم به امن‌ترین نقطه دنیا، به آغوش بابابزرگانه، به آن پیراهن مردانه، به خانه‌ای که عطرت را هنوز دارد. بعد از نماز حاج آقا محمدی می‌رفت روی منبر، می‌آمدم پیشت، مرا می‌نشاندی روی زانویت، به مش کربلایی حسین می‌گفتی برای دخترم چای شیرین بیاور.

پیرمرد لای سکوت مانده بود، من هم مانده بودم. گفت دلم عجیب برای عطر محمدی‌هایی که شبستان را پر می‌کرد تنگ شده، گفتم منم. انگار یاد رفیق گرمابه و گلستانش کرده باشد گفت دلم برای پدر بزرگت هم پر می‌کشد. این را که گفت بغض من از هم پاشید، یادم آمد خیلی حالم بهتر از بوته محمدی نیست، یادم آمد از وقتی نبودی یک تکه از دلم نبود، یادم آمد این روزها بیشتر از همیشه تنهایم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
چقدر پراحساس وقشنگ...بغض منم داشت می پاشید از نبودن همچین آدمای خوبی بینمون:( روح پدربزرگت قرین رحمت باشه:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
فوق العاده بود .... موج احساسات این نوشته دل مرا هم لرزاند و قطره ای اشک به یاد عزیزانم ... واقعا زیبا بود
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
الهی! کوتاه و گویا، منم یاد آقاجونم کردم‎:(‎
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
راستی دوست عزیز دو تا ایراد تایپی: عطرهل-حاج آقا احدی(خط دهم)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
دلتنگ روزهای معمولی ام
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
هیع .....روزای قدیمی قشنگی که ماتم اینروزامونن :(
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
چقد پر احساس بود مریم ... روح پدربزرگت شاد ...
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات