عشق،سر چار سوق

عشق،سر چار سوق

نویسنده : i_banu69

می‌خواستم بروم چند نوع پارچه بخرم تا چند تا پیراهن مردانه مختلف بدوزم. مژده اس‌ام‌اس فرستاده بود که یک مغازه سر چارسوق، نرسیده به سقا خانه هست که پارچه‌های خوب و با قیمت مناسب می‌فروشد. رفتم بازار مغازه را پیدا کردم. فروشنده‌اش یک مرد میان سال تپل و بسیار مهربان بود. قیافه‌اش مثل بابابزرگ خدا بیامرزم بود. توی همه پارچه‌هایی که آورد یکی‌اش کپی آن چارخانه معروف تن تو بود که سفید کرم بود با خط‌های نازک زرد اُکر و قهوه‌ای. مثل بچه‌ها پارچه را بو کردم. انگار همه پارچه‌های همانند این را از پیرهن تن تو درست کرده‌اند. 2 متر از این پارچه را به همراه بقیه پارچه‌هایی که خریدم داخل پلاستیک گذاشتم و راه افتادم.

جلوی سقاخانه که رسیدم یک لیوان آب خوردم و بطری کوچک همراهم را پر آب کردم و داشتم به تمثال حضرت سقا(ع) نگاه می‌کردم که یکی صدایم کرد: خانم...  برگشتم. تو را دیدم. گفتی سلام. خون توی تنم ایستاد. زبانم بند آمد. بعد از این‌که قطره اشکی از گونه‌ام لیز خورد و افتاد کف سقا خانه، خودم را جمع جور کردم. تو هم از دیدن اشکم ناراحت شدی. با لحنی پر از غم و غریب گفتم: «سلام حالت خوبه؟» واصلا هم خجالت نکشیدم از این‌که سریع خودمانی شدم. تو هم هیچ تلاشی نکردی که رسمی باشی. رفتیم کنار دیوار سقا خانه. گفتم: خوبی دیگه؟ چکار می‌کنی؟ ارشد چی شد؟

گفتی: سلامتی! خوبم! ممنون! ارشد قبول نشدم، می‌رم سربازی. همین شهرکوچیک کناری. الان مرخصی‌ام. حواست نبود موهام کوتاه‌تر شده؟

در حالی که تند و تند اشکم را پاک می‌کردم گفتم: چرا همون اول که دیدمت حواسم بهت بود. گفتم قبلا قشنگ‌تر بودی. هر دومان خندیدیم اما من خنده‌ام آتش درونم را شعله‌ور می‌کرد. گفتم الان کجا می‌خوای بری؟ گفتی می خوام برم خیابان صفار. گفتم پس تا شریعتی هم مسیریم. راه افتادیم. حرف زدیم. من همه چیزهایی که دلم می‌خواست در مورد تو بدانم؛ پرسیدم تو با کمال شگفتی همه را جواب دادی. دلم می‌خواست خیابان ها کش می‌آمد و هیچوقت خیابان بازار به انتها نمی‌رسید. گفتم این پیرهنه رو عید خریدی؟ گفتی: آره چطور مگه؟ گفتم: آخه همیشه بعد از تعطیلات که میومدی یه چارخانه جدید تنت بود. اما هیشکدوم مثل اون چارخونه سفیدت نمیشدن. من عاشق  اون بودم. اتفاقا الان رفتم چند تا پارچه خریدم یکیش هم عین همونه که تنت بود. نگاهم کردی. درباره این‌که خیلی دوستت دارم؛ هنوز هم بعد این همه وقت بهت فکر می‌کنم؛ خانم فلانی که واسطه شد که علاقه‌ام را به تو بگوید؛ این‌که چرا هیچ جوابی ندادی حرف نزدم. فقط تنها چیزی که توی آن لحظه بهش فکر می‌کردم؛ حضورت بود که دیوانه وار آرامم می‌کرد.

تمام راه اشکم تمام نمی‌شد. رسیدیم. گفتی: من باید برم. با لحنی که بیشتر شبیه التماس بود گفتم تو رو خدا پنج دقیقه بمون نگات کنم. می‌دونی چند وقته ندیدمت و این بار هم اصلا خجالت نکشیدم و تو سرخ شدی و لبخند زدی. اما با همه مذهبی بودنت با همه مغرور بودنت حق را به من دادی که یک دل سیر نگاهت کنم. بی‌اختیار گفتم دوستت دارم و تو سرت را انداختی پایین. گفتم تو رو خدا مواظب خودت باش. راستی... یه لحظه صبر کن. از توی کیفم یک بسته گز درآوردم و گفتم اینو بگیر... سوغاتی آوردن واسم... درجه یکه... تو رو خدا قبول کن و بخور ننداز دور... حلاله به خدا... گفتی این چه حرفیه؟ گفتم یادمه گز خیلی دوست داشتی گفتی: دستت درد نکنه. در گز را باز کردی و یک دانه برداشتی. دو قسمتش کردی و یکی‌اش را دادی به من و  یکی‌اش را هم خودت خوردی. گفتی به‌به چقدر خوشمزه! دستت درد نکنه.

طعم شیرین گز با شوری اشک‌هایم قاطی شده بود. گفتم دیگه مزاحمت نمی‌شم. مواظب خودت باش. گفتی خداحافظ و آهسته حرکت کردی. باران چشم‌هایم تمام نمی‌شد. از پشت سر راه رفتنت را نگاه می‌کردم و دلم آب می‌شد. آن‌قدر رفتی که در پیچ خیابان محو شدی. من هم راه افتادم زدم توی جمعیت. فقط توی دلم گفتم خدایا به بزرگیت قسم بهترین‌ها را بهش بده. مواظبش باش. خیلی دوسش دارم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٣
٢
٠
آخی ... ولی کاش اونم بهش ابراز علاقه میکرد ...
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/١٣
٢
٠
واقعا که چه عشق نفرت انگیزی...هیچ حرفی نمیشه زد.فقط تاسف...همین!
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٥/١٣
٢
٠
چرا نفرت انگیز؟....چرا تاسف؟:-(
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٥/١٣
٣
٠
فکر میکنم به خاطر اینه که تو این داستان دختره داره خیلی بیش از حد مایه میزاره اما طرف بی تفاوته ... این برای مخاطب کمی ازاردهنده ست
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٥/١٣
٢
٠
منم موافقم،خیلی دختره ابرازاحساسات میکنه
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٥/١٤
١
٠
به قول احسان خواجه امیری که میگه :عاشق باشی همینه حالت......واقعا چ میشه کرد.......:-(
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٨
١
٠
نفرت انگیز نیست درد آوره ...
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/١٣
٢
٠
به نظرِ من خیلی هم زیبا بود . بعضی از افراد چه دخترها چه پسر ها توانایی ابرازِ علاقه ندارند شاید این پسر هم همانطوریست ،ولی خوب بود که دختر از عشقش حرف میزد . با اینکه من به حیا به شدت اعتقاد دارم
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٥/١٤
١
٠
دختر خیلی شجاع!!!!!!!بود....گفت که دوسش داره......توی داستان ذکر شده;-)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٥/١٤
١
٠
آورین :)
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات