او یک قهرمان بود

او یک قهرمان بود

نویسنده : q_baqdadi

مثل مگس‌ها که وز وز کنان توی هزار متر جا هی می‌روند و می‌چسبند به پرده‌های سفید و پنجره‌های بسته، از سقف آمد توی اتاق و صاف رفت نشست کنار پنجره. قبل ترها فقط شب‌ها می‌آمد و آرام توی خانه پرسه می‌زد، اما حالا چند وقتی می‌شد که توی روشنایی روز هم می‌آمد وسط هال ولو می‌شد و کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد و پوست تخمه‌ها را روی فرش می‌ریخت یا می‌چسبید به پنجره و زل می‌زد به پنکه سقفی و در جواب من که با صدایی بلند می‌پرسیدم چرا مثل قدیم‌ها فقط شب‌ها نمی‌آیی؟ با قاطعیتی کم نظیر جواب می‌داد فکر نمی‌کنی من باید یک فرقی با خون آشام‌ها داشته باشم؟!

اولین باری که متوجه شدم او یک روح سرگردان است و اتفاقا اصلا هم دوست ندارد سرگردان خطاب شود و خیلی به قوانین حقوق روح‌ها معتقد است، یک عصر دم کرده تابستان بود. حتما خیال می‌کنید از وحشت خودم را خیس کردم یا یک نیشگون از لپم گرفتم تا بیدار بشوم، اما نه. برای من که طرفدار ژانر وحشت بودم حضور آن روح یک جور فانتزی محسوب می‌شد. خب قبول، این شکلی نگاه نکنید، دروغ گفتم، درستش می‌شود این: برای من که توی این دنیا هیچ کس را نداشتم که به صحبت‌هایم گوش کند، حضور یک شنونده امتیاز بزرگی محسوب می‌شد، هرچند که شنونده از آن قبیل شنونده‌های معمولی نباشد و از یک دنیای دیگر آمده باشد. گاهی وقت‌ها تنها چیزی که آدم را به ادامه دادن ماراتن زندگی ترغیب می‌کند وجود یک جفت گوش شنوا در همان حوالی ست. با وجود او در خانه حداقل یکی بود که دنگ و دونگی بکند تا من بفهمم هنوز گوش‌هایم کار می‌کند.

از آن عصر دم کرده تابستان من دیگر تنها نبودم و این خودش یک آپشن دویست امتیازی برای نترسیدن و لذت بردن از حضور روح‌ها محسوب می‌شد. چند روز بعد از رفت و آمدهای پر سر و صدای روح به آپارتمان بود که متوجه شدم همسایه‌ها استشهاد محلی پر کرده‌اند و خواستار بیرون کردن هرچه زودتر روح از آپارتمان شده‌اند. مگر بقیه با آدم‌های مزخرف شبیه به خودشان دوست می‌شدند من اعتراض می‌کردم؟ حالا گیریم یک بار هم روح اشتباهی از سقف خانه همسایه وارد اتاق بچه‌شان شده باشد و بچه را ترسانده باشد، خب روح است دیگر، ممکن است آدرس‌ها را اشتباه برود! توجهی به اعتراضات نکردم و کم‌کم رابطه با یک روح باعث شد همان معدود آدم‌هایی که گه گاه توی راه پله‌ها و آسانسور با لبخندهای مصنوعی برایم سرشان را تکان می‌دادند یا وقت‌هایی که ماشینم توی سوز زمستان روشن نمی‌شد من را تا نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس می‌رساندند یا اگر سیب زمینی و هویج می‌خواستم زنگ خانه‌شان را فشار می‌دادم را هم از دست بدهم و بیشتر از قبل از دنیای آدم‌ها فاصله بگیرم. اما چه اهمیتی داشت؟ آن آدم‌های نازنین هیچ کدام وقتی من توی بالشم جیغ می‌کشیدم و از رئیسم متنفر می‌شدم و احساس بدبختی می‌کردم کنار تخت من نمی‌نشستند و دست‌شان را روی شانه‌ام نمی‌گذاشتند و با صدای آرام مختص به یک روح نمی‌گفتند «هی احمق آروم باش، تو هنوز زنده ای، بلند شو و فرمون زندگیتو دستت بگیر.»

آه... امان از آن آدم‌های نازنین ِدوست نداشتنی. کمی خودش را کنار پنجره جا به جا کرد و بعد بدون هیچ مقدمه و دیباچه و مدح و ثنایی که من به طبع از جغرافیایی که توی آن بزرگ شده بودم خیلی بهش عادت داشتم گفت: من دارم از این‌جا می‌روم. گفتم: هی رفیق اگر به خاطر استشهاد این آدماس.... نگذاشت حرفم تمام بشود. با همان آرامش قبلی ادامه داد : روح‌ها که از استشهاد و این حرف‌ها نمی‌ترسند. اگر می‌خواهم بروم برای این است که روح‌ها هم احتیاج به تغییر دارند، نمی‌شود که همش یک جا بمانم. نه که فکر کنی از آن قبیل سرگردان‌ها هستم که آدم زنده‌ها می‌گویند ها، نه؛ من فقط می‌خواهم پوسیده نشوم. هیچ چیزی بدتر از یک روح پوسیده نیست. بالاخره یک روزی این را می‌فهمی. و چه بهتر تا وقتی زنده هستی به این فهم برسی. بعد با همان ژست فیلسوف مآب بدون آن که من را بغل کند یا یک روبوسی لب به لپ داشته باشیم از کنار پنکه رد شد و از سقف بیرون رفت و من را با چشمانی گشاد و لب‌هایی آویزان تنها گذاشت.

احتمالا آدم‌ها وقتی می‌میرند رسم و رسومات خداحافظی کردن این دنیا را از یاد می‌برند. حالا من نه تنها خنده‌های مصنوعی آدم‌های آسانسوری و کمک‌های مردمی در سوز زمستان و سیب زمینی و هویج‌ها را از دست داده‌ام، بلکه دوست روحم را هم از دست داده‌ام و تنهاترین موجود دنیا شده‌ام. با این‌که غمگینم اما احساس می‌کنم دو- هیچ نسبت به قبل از آشنا شدنم با روح در زندگی جلو افتاده‌ام. روح به من درس بزرگی یاد داد، که شاید خیلی از روح‌ها آن را بلد باشند ولی تعداد کمی از زنده‌ها هستند که به آن توجه می‌کنند: هیچ چیزی بدتر از یک روح پوسیده نیست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٧/٠٦
٠
٠
متشکرم...
kianaz
kianaz
٩٤/٠٧/٠٦
٠
٠
هیچ چیزی بدتر از یک روح پوسیده نیست. عالي با طعم پرتقالي :)
همایون
همایون
٩٤/٠٧/٢٩
١
٠
" آدم‌ها وقتی می‌میرند رسم و رسومات خداحافظی کردن این دنیا را از یاد می‌برند" چقدر سبک و علی الخصوص جملات نوشته شما را دوست دارم . متشکرم بخاطر این متن زیبا
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات