ای کاش صاحب خانه به مسافرت نرفته بود

ای کاش صاحب خانه به مسافرت نرفته بود

نویسنده : قاصدک-1

بعد از سال‌ها، سفر چند روزِ من به شهر پدری طعم شیرینی داشت. شهری که زادگاه من نیست، اما از دو ماهگی تا 12 سالگی در این شهر بزرگ شدم، رنگ و بوی فرهنگ مردمش خمیره مرا شکل داده بود. با وجود این‌که 15 سال در شهر مادری زندگی می‌کنم و شناسنامه من اصل و ریشه‌ام را به شهر مادری منسوب می‌کند، اما همه صفات و ویژگی‌هایم را از مردم خونگرم شهر پدر می‌دانم!

در طول سفرِ چهار یا پنج روزه‌ام، انگار کودکی 12 ساله باکوله باری از خاطرات گذشته مرا همراهی می‌کرد! مردم آن شهر کوچک، فقط پدر و مادرم را به عنوان شهروند آن‌جا به رسمیت می‌شناختند! وقتی تنها پا به کوچه و بازار می‌گذاشتم کسی مرا نمی‌شناخت! با تعجب به هم نگاه می‌کردند، دم گوش هم زمزمه می‌کردند «او یک تازه وارد است!» بعضی هم که پیشتر مرا با پدر و مادر دیده بودند، می‌گفتند: «او دختر سید علی است، میبینید چقدر بزرگ شده؟» من هم خود را به نشنیدن می‌زدم و کودک 12 ساله‌ای که خرامان خرامان مرا به سمت خود می‌خواند، در جای جای شهر دنبال می‌کردم. زمانی که من و آن کودک به «خانه باغ» رسیدیم (خانه کودکی من)، شروع کردم به قدم زدن جلوی در آن خانه باغ قدیمی!

«ای کاش صاحب خانه به مسافرت نرفته بود...»

مدام با خود می‌گفتم، نکند آن زمان که خانه باغ برای برپا کردن هنرستان پسرانه اجاره داده شده بود، پسرهای شیطان دبیرستانی به در و دیوار و درخت‌های خانه آسیب زده باشند؟! نکند خانه کودکی من ویرانه شده باشد؟! با این‌که همسایه‌ها گفته بودند: صاحب این خانه مسافرت است، هوس کردم دوباره زنگ در را چون ناقوسِ کلیسای قدیمی و دور افتاده به صدا درآورم؛ انگار می‌خواستم آجر به آجر آن خانه بداند که من همان کودک پرشرو شوری هستم که همیشه سکوت خانه باغ را بر هم می‌زد! منتها گذر زمان سایه کوچک و کوتاه کودکی‌ام را بزرگ و کشیده کرده بود و چهره  کودکانه‌ام، به چهره دختری جوان رنگ باخته است، به گونه‌ای ک مردم شهر او را نمی‌شناسند. آنگاه که چون کودکی زنگ در را با ریتم خاص! به صدا در می‌آوردم، خاطرات گذشته‌ام چون مومیایی برخاسته از گور احیا می‌شد؛ کودکی را می‌دیدم که قد و قواره‌اش کمتر از آن بود که دستش به زنگ آن درِِ دوازه نما برسد؛ پاره آجر و تکه چوبی برمی‌داشت، با پا گذاشتن بر روی پاره آجر و قد بلندی کردن با تکه چوب، موفق می‌شد زنگ در را بفشارد! گویی هنوز صدای پای مادر را می‌شنیدم، که با نزدیک شدن به در قوی‌تر و قوی‌تر می‌شد و من هم بی‌تاب‌تر. طفلی مادر شاید پنج دقیقه زمان می‌برد تا طول حیاط را طی کند و به در برسد!

چند سالی می‌شد که رنگ در را عوض کرده بودند؛ به خاطر می‌آوردم هر وقت در را باز می‌کردم تا پدر ماشینش را داخل حیاط بیاورد، سوار یکی از لنگه‌های آن در غول پیکر می‌شدم و در حین باز شدنش رنگ‌های در را که ورم کرده بود با سر ناخن جدا می‌کردم! بعد دور شدن ماشین و پارک شدنش را زیر داربست چوبی‌ای که سنگینی شاخه‌های درختان انگور کمرش را کمی خم کرده بود، تماشا می‌کردم...

کمی بالاتر از دری که با وجود رنگ عوض کردن باز هم خاطرات را فریم به فریم از جلو چشمانم می‌گذراند، کارگاه سابق عمو قرار گرفته بود، «عمویی که اکنون در بستر بیماری است و  کم کم دارد دعوت فرشته ی مرگ را لبیک می‌گوید» کمی بالاتر خانه سابق عمه کوچکم بود؛  کمی پایین‌تر از خانه باغ، خانه‌های عمه بزرگم بود، که اجاره داد شده بودند، کمی پایین‌تر خانه سابق عمو.

انگار رفتن ما از آن شهر کوچک، همه چیز را کن فیکون کرده بود؛ گذشته من در آن شهر، با دستان بی‌رحم گذر زمان دستخوش تغییرات بسیاری شده بود، حال آن‌که مردم و آبادی آنجا، تغییر چندانی نکرده بودند، در حال راه رفتن، روی فرش قرمز و نخ نمای خاطرات بودم که به خود آمدم، به گمانم نیم ساعت می‌شد که پشت در خانه‌های آن پیاده رو بی سرو ته  قدم می‌زدم، عابران گاهی با تعجب به من نگاه می‌کردند و رد می‌شدند؛  پای رفتن و ترک خانه باغ را نداشتم، اما وقت رفتن بود! زیر لب رو به سمت کودک 12 ساله زمزمه کردم: «فراموشت نمی‌کنم، فراموشم نکن.» آن کودک خنده رو را با تمام خاطرات شیرین کودکی‌ام پشت در جا گذاشتم....

ای کاش صاحب خانه به مسافرت نرفته بود...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
از اصل خویش دور مانده ایم و هویت خویش را فراموش کرده ایم
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
متاسفانه =(
رهگذر
رهگذر
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
ای کاش صاحبخانه مسافرت نرفته بود. ممنون.
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
ای کاش....
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
چقدر قشنگ و لذت بخش با خاطرات بازی کردین ... یکسره خاطرات دوران کودکیم جلوی چشمم بود ... یعنی اگه برگردم به محله قدیمی چه حالی پیدا میکنم! ... :)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
کودکی شیرینترین دوران زندگی که هیچکس قدرشو نمیدونه......
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
وبلاگ خوب و شیکی دارین ... :)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون =)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
خوشبختی ورای حرف های مردم است

برای دخترکم

٩٥/١٢/٠٧
دست های من چقدر کوتاه است

ستاره سهیل

٩٥/١٢/٠٨
یک وقت هایی برای رهایی باید گفت

بله بله, حق با شماست

٩٥/١٢/٠٩
تبلیغات
تبلیغات