خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی

نویسنده : j_seyedi

سلام آقا جان!

باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام. می‌بینی مرا؟ همان که تنهای تنهاست، مثل همیشه کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است. آه… از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار. هنوز امیدوارم، نه به اندازه صبح، به اندازه یک مژه بر هم زدن، به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده، شاید بیایی از پس آن درخت، آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده، بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است، لبخندت چقدر زیباست.

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند. شاید دیوانه‌ام می‌پندارند. باک نیست.  بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی. آخ… غروب شد آقا، دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید، بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته، سردم می‌شود، ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی، از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد، وعده من و شما جمعه دیگر، همین‌جا، کنار خرابه دل…

چنین که یخ زده ایمان من، اگر هر روز  / هزار بار بـیاید بهار کافی نیسـت.

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی/ دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم، سیاهی، سیاهی، شده‌ام مشکی پررنگ، پرکلاغی، آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام، تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام. می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است، اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود، دستم بگیر، مگذار غرق شوم، این‌جا میان مردم، در تنهایی، آه تنهایی! هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته، نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام، دیوارها چقدر بلندند، بلند به اندازه قامت گناهانم، قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند تسخیر ناشدنی.

آقا جان دست دلم را بگیر، همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده، همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا، همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است، همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا، روی جعبه نوشته شده بود… «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٦
٠
٠
یا مهدی ادرکنی...الهم عجل لولیک الفرج...
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
ما را که به خدمتت رسیدن سخت است - دیدن همه را تو را ندیدن سخت است - بار غم تو به جان کشیدن آسان - از دشمن تو طعنه شنیدن سخت است . یا مهدی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
تبلیغات
تبلیغات