کاش باد بیاید ببرد روسری‌ات را !

کاش باد بیاید ببرد روسری‌ات را !

نویسنده : r_mohebbi

یک: پدو خواهر دوقلو توی مینی‌بوس بودند. بیست‌ و یکی، ‌‌دو ساله. همه لباس‌های‌شان شبیه و هم‌رنگ بود؛ مقنعه، شال‌گردن، مانتو، شلوار جین و حتی کفش. فقط یک فرق داشتند؛ یکی‌شان چادری بود.

دو: ازدواج که کرد چادرش را کنار گذاشت. حالا طلاق گرفته و برگشته خانه پدرش، با چادر.

سه: دختری که کنارم نشسته بود توی تاکسی به دوستش می‌گفت «چادر رو دوس دارم‌ها ولی اصن دیده نمی‌شم باهاش. موندم چیکار کنم. مامانم می‌گه هر جور خودت صلاح می‌دونی. من دیده شدن لازم دارم. من دوس‌داشته‌شدن لازم دارم.»

چهار: جوانی روی پل هوایی مشغول عکس گرفتن از دوستش بود. دو دختر چادری و محجبه هم رد می‌شدند. جوان عکاس حواسش نبود و یک‌هو قدمی عقب آمد و تصادف کرد با یکی از دخترها. یکی‌شان به‌ش گفت «وحشی» و آن یکی گفت «آشغال». پسر جز تعجب واکنشی نشان نداد.

پنج: چادری‌ها را دوست دارم. نه همه‌شان را. آن‌هایی را که با یقین چادر سر می‌کنند. چند سالی هم هست که مد شده روسری‌های‌شان را مدل‌دار می‌بندند؛ روسری‌های رنگ‌ووارنگ که مرا یاد این شعر مسعود کرمی می‌اندازند؛ «کاش باد بیاید / ببرد روسري‌ات را / و مرا». این قشر دخترهای چادری مثل آن دسته‌ای نیستند که چادر را یا با اجبار سر کرده‌اند یا اکراه. باحیاءاند. توی خیابان چادرشان را بر باد نمی‌دهند. همه‌شان هم زیبایند به نظرم. انگار زیبایی را با چادر قاب گرفته‌اند. اندیشه زیبا و برجسته هم دارند. برای همین نیازی بر برجسته‌سازی بیرونی ندارند! کار درست را درست انجام می‌دهند. مثل برخی که از بدحجابی‌شان استفاده سوء می‌کنند، از حجاب‌شان نمی‌کنند! با علم نسبت دارند. با خیر هم. یک کنجکاوی همیشگی داشته‌ام درباره‌شان؛ جنس عاشقی‌شان چیست؟ حیاء و پوشش‌شان چه نسبتی دارد با بلوغ، با ناز. نیاز را چگونه پاسخ می‌دهند. آن‌چه من دیده‌ام زیبا بوده؛ چنان سنگین و لطیف دست همسرشان را می‌گیرند توی خیابان که آدم حظّ می‌کند. مثل بعضی دخترها تابلوبازی درنمی‌آورند. کلاً چادری‌ها عشق‌شان را جار نمی‌زنند. وقتی توی کافی‌شاپ یا رستوران نشسته‌اند، ملیح لبخند می‌زنند. حواس‌شان فقط به هم‌سرشان است. مدام سرنمی‌چرخانند سمت میزهای دیگر. این‌ها اصلاً پز «حجاب برتر» نمی‌دهند به هم‌نوعان‌شان. یک‌جور خاصّی خواستنی‌اند. مثل برق گوش‌واره از زیر مقنعه‌شان. هم حجاب دارند هم محجوب‌اند. می‌شود از سیاهی چادرشان کلی ستاره چید. ماه شب چهارده هم چادر سرش می‌کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
P_gunash9
P_gunash9
٩٤/٠٥/١٠
٠
٢
سلام. ارزنده ترین زینت زن کشف حجاب است.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
کشف؟؟
P_gunash9
P_gunash9
٩٤/٠٥/١٠
٢
٠
عزیزان ببخشید اشتب شد از نوع لفظی.تصحیح میگردد. ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
یعنی چشام چار تا شد. کشف؟؟!!!!!!! کلی هم خندیدم :)))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
پس رضاخان حق داشته طفلک! ... :))
P_gunash9
P_gunash9
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
صورت خندان شما بسی مارا شادمان میکند:-)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٠
١
٠
خیلی هم عالی... لذت بردم؛ هر کار پسندیده ای که از اعتقاد نشأت بگیره خواه ناخواه جلوه ای از زیبایی رو نمایش میده.
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٠
١
٠
سلام...چادری ها هم قشنگتر...هم مجذوبتر...هم با کلاس ترند.،،
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
100%
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
سلام ، عالی بود
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٠
١
٠
خیلی هم خوب . چادر یه چیز دیگه ست .
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
من چادری نیستم از بی حجابیم هم سواستفاده نمیکنم، چادر هم دوست ندارم بزارم، طرز فکر شما هم مشکل خودتونه که هرکسی که چادری نیست رو بد میدونید، انشالله خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه و ایرانمون رو آباد :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
قضاوت؟
shekoofeh-r
shekoofeh-r
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
منم چادری نیستم حجابمم خیلیم خوبه طرز فکراتونو عوض کنید همه ی چادری هاخوب نیستن وهمه ی مانتویی ها بد
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
دوباره قضاوت؟
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
مطلب خوبی بود خانوم محبی ... امیدوارم روزی برسه که زیبایی در نگاه مردم من باشه .... :)
ali-y
ali-y
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
سلام، خوب بود. هر چیزی کامل و خوبش ، خوبه! به گفته شما کار درست رو باید درست انجام داد. چادر نوعا حجاب کاملیه اما این دلیل نمیشه که همه چادریها درست ازش استفاده می کنن. موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨