بخور، دعا کن، عشق بورز

بخور، دعا کن، عشق بورز

نویسنده : وبگردی

کتاب بخور، دعا کن، عشق بورز، اثری در قالب زندگی نامه و سفرنامه است که توسط الیزابت گیلبرت نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی بر اساس زندگی خودش نوشته شده است.

«وی در اوائل سی سالگی‌اش همه آن چه را که یک زن آمریکایی مدرن باید بخواهد را داراست- شوهر، خانه، شغل موفق- اما به جای احساس شادی و رضایت، او سراپا ترس و سردرگمی است. این کتاب هوشمندانه داستان این است که او چگونه تمام این جنبه های برجسته موفقیت را کنار گذاشت و به جای آنها چه یافت. بعد از یک جریان طلاق عذاب آور و یک افسردگی حاد، گیلبرت تصمیم گرفت سه جنبه مختلف ذاتش را تجربه کند که در سه فرهنگ مختلف متجلی اند؛ لذت در ایتالیا، بندگی در هند و در جزیره بالی اندونزی تعادلی بین لذت دنیوی و فروتنی عابدانه.» (پشت جلد کتاب)

نام کتاب نیز از این قسمت می‌آید: گیلبرت در ایتالیا به لذت یاد گرفتن زبان ایتالیایی و خوردن مشغول می شود: بستنی، پاستا و پیتزا! در هند به دعا و عبادت می پردازد و چنبه های روحانی درونش را می‌یابد و در اندونزی با کمک یک درمانگر بومی تلاش می‌کند که تعادلی بین دو جنبه مادی و معنوی وجودش پیدا کند.

این کتاب کتابی است گرم و دلپذیر که خواننده را چنان با خود همراه می‌کند که پابه پای گیلبرت اشک می‌ریزد، متاثر می‌شود، می‌خندد و گاهی نیز به او و تجربه‌های ناب زندگی‌اش غبطه می‌خورد.

کتاب دارای یک مقدمه و سه بخش است: کتاب اول: ایتالیا یا «جوری اونو بگو انگار که خوردیش» یا 36 حکایت درباره دنبال کردن لذت، کتاب دوم: هند یا «تبریک می گم که ملاقاتت کردم» یا 36 حکایت درباره دنال کردن بندگی، و کتاب سوم: اندونزی یا «حتی تو زیر پیراهنی نیز احساس تفاوت میکنم» یا 36 حکایت درباره دنبال کردن تعادل.

در ادامه از هر بخش از کتاب قسمتی را جهت آشنایی بیشتر با کتاب می آورم:

ایتالیا:

«حقیقتا من بهترین مسافر دنیا نیستم.

این را می دانم چون بسیار سفر کرده ام و مردمی را دیده ام که در سفر کردن عالی اند. در خونشان است. مسافرهایی را دیده ام که چنان از نظر فیزیکی قوی اند که می توانند به اندازه یک جعبه کفش از یک برکه در کلکته آب بخورند و هیچ وقت مریض نشوند. کسانی که می توانند زبان جدیدی یاد بگیرند جایی که بقیه ما ممکن است بیماری های عفونی بگیریم. کسانی که می دانند چطور از یک سرباز مرزی تهدیدکننده عبور کنند یا یک بوروکرات لجباز را در اداره ویزا قانع کنند. کسانی که به قد و رنگ پوستشان درست است طوری که تقریبا هرجایی می روند نرمال به نظر می رسند. –در ترکیه ترک اند، در مکزیک ناگهان مکزیکی اند، در اسپانیا با یک باسکی اشتباه گرفته می شوند، در شمال افریقا بعضی وقت ها عرب اند....»

هند:

«بعد داستانی یادم امد که دوستم دبورای روان شناس یکبار برایم تعریف کرده بود. پیش ترها در دهه 80 توسط فیلادلفیا از او خواسته شد که آیا می تواند به شکل داوطلبانه به گروهی از پناهندگان کامبوجی –مردمان قایق- که اخیرا به شهر سیده اند مشاوره روانشناسی بدهد. دبورا یک روان شناس استثنایی است، اما او از این تقاضا ترسیده بود. این کامبوجی ها از بدترین چیزهایی که انسان ها می توانند علیه یکدیگر استفاده کنند رنج برده بودند. –نسل کشی، تجاوز، شکنجه، گرسنگی، قتل اقوامشان جلوی چشمشان، بعد از آن نیز سالهای طولانی در کمپ پناهندگان و سفرهای قایقی خطرناک به غرب جایی که می مردند و جنازه هایشان خوراک کوسه می شد.- دبورا چه می توانست به این مردم ارائه دهد که کمکشان کند؟ او چه ربطی به رنج انها داشت؟

دبورا برایم تعریف کرد: نمی دونی همه اون چیزی که این آدما می خواستن در موردش حرف بزنن وقتی یه مشاور دیدن چی بود؟ 

همه اش این بود: من این پسره رو وقتی تو کمپ پناهندگان زندگی می کردم دیدم و عاشق هم شدیم. فکر می کردم واقعا دوستم داره اما بعدش ما تو قایقهای مختلف از هم جدا شدیم و اون با دختر خاله ام رو هم ریخت. الان هم با دخترخاله ام ازدواج کرده اما بهم می گه واقعا دوستم داره و هنوزم بهم زنگ می زنه. من می دونم باید بهش بگم بره گم شه اما هنوزم دوستش دارم و نمی تونم بهش فکر نکنم. و نمی دونم چی کار کنم

این آن جایی است که ما همه به هم شبیه هستیم»

اندونزی:

«روز بعد من از درمانگرم پرسیدم: کتوت! چرا زندگی همه ش این طوری دیوونه بازی در میاره؟

جواب داد Bhuta ia, dewa ia: 

یعنی چی؟

بشر اهریمن است، بشر خداست. هردوش درسته.

 این برای من یک ایده آشنا بود. خیلی هندی، خیلی یوگایی. همان طور که گورو (معلم یوگا-م)ی من چندین بار توضیح داده بود مفهومش این است که انسان ها با پتانسیل برابر برای انقباض و انبساط ، هردویش، به دنیا می آیند. کیفیت های سیاهی و روشنی درصد یکسانی از همه مل را تشکیل داده است، و این بستگی به فرد (یا خانواده یا جامعه) دارد که تصمیم بگیرد کدام یک رو بایستد. –نیکی با پلیدی.

جنون این سیاره عمیقا نتیجه ای از مشکل انسان در یافتن تعادل درست با خودش است» 

نگارش و ترجمه:زهرا سادات ابطحی

============

.وبگردی نوشت: دیدن این کلیپ 20 دقیقه ای برای شناخت بهتر این نویسنده خالی از لطف نیست

https://www.ted.com/talks/elizabeth_gilbert_on_genius?language=fa#t-598083

وبگردی نوشت 2: این کتاب توسط دو نفر ترجمه شده است که ترجمه نداشادنظر توصیه می شود

وبگردی نوشت 3: این کتاب برای 158 هفته متوالی پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز بود

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
چقد جذاب صحبت میکردن این خانوم الیزابت گیلبرت.
L_rezaee
L_rezaee
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
یک کتاب مدرن و جذاب ممنون بابت توضیحات و تیتر خیلی خوشملی که انتخاب کردین قابل ستایشه
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
امان از حافظه های جانبی

حافظه مرا چه شده است؟

٩٥/١٢/٢٨
گمان کردم تویی

خیال

٩٥/١٢/٢٥
حواسمان باشد ظرف هایمان را چطور پر می کنیم

ظرف سال 96

٩٥/١٢/٢٩
تبلیغات
تبلیغات