سه گروه جامعه را تشکیل داده‌اند. اول کسانی که به حجاب (پوشش) معتقدند و حجاب دارند. دوم کسانی که به حجاب معتقد نیستند و حجاب ندارند. سوم کسانی که تکلیف خودشان مشخص نیست. دقیقا نمی‌دانند چکاره‌اند. یک تقلید و پیروی کورکورانه از هر دسته‌ای... هیستیریک* ها جز این دسته‌اند. آن‌هایی که چشم‌شان ضعیف نیست ولی چون فرم‌های گرد بزرگ مشکی مد می‌شود فورا عینکی می‌شوند. بدون دانستن فلسفه کلی ابرو شیطانی،تیغ به دست نوک ابروهایشان را می‌زنند. کمر درد دارند اما کفش پاشنه بلند می‌پوشند. چاق هستند و باید لباس‌شان آن‌قدر تنگ باشد که کیلو کیلو گوشت‌های پهلو و شکم‌شان بیفتد بیرون. لاغرند و ما می‌توانیم تعداد استخوان‌های دنده‌شان را از روی لباس بشماریم. بعد از این‌که موهای‌شان را درست می‌کنند، خط چشم‌های اتوبانی می‌کشند، رژ گونه نارنجی می‌زنند یک چادر می‌اندازند روی سرشان و در خیابان پیاده روی می‌کنند. از سر چاهار راه‌ها عینک آفتابی می‌خرند تا در حقیقت تل سرشان باشد. نور آفتاب توی چشم‌شان است اما عینک‌شان بالای سر، شب می‌شود و همچنان آن عینک بالای سر است.

این‌ها همان‌هایی هستند که برای استادها عشوه می‌آیند و هنوز از واژه دوست پسر استفاده می‌کنند و به این حرکت خفن‌شان عشق می‌ورزند.کفش‌های بندی به پا می‌کنند، چرک و کثافت از لای پای‌شان به بیرون می‌ریزد اما ملزمند ناخن‌هایشان لاک داشته باشد.

یک سال با دختری همکلاس بودم که در این یکسال -و حتی بعد از این یک سال زمانی که در محوطه دانشکده می‌دیدمش- روی دماغش چسب بود و همیشه برای‌مان این سوال مطرح بود مگر چند سال باید این چسب‌ها روی دماغ بمانند؟! مگر هنوز دوران کلاس گذاشتن با چسب‌های چسبیده روی دماغ است؟! حالا همین دختر را تصور کنید که هر روز تیپ متفاوتی می‌زد. یک روز موهای بافته شده‌اش را از زیر مقنعه به زور بیرون می‌ریخت. روز دیگر مقنعه‌اش را می‌کشید جلو و چشم‌های بدون آرایشش محجوب‌تر می‌شدند. روز بعد موهای چند طبقه شده‌اش را می‌کرد زیر چادر و روز دیگر چنان آرایشی می‌کرد که اگر حضور و غیاب آخر کلاس نبود، او را نمی‌شناختی.

میدانید جمعیت زیادی از جامعه ما را هیستیریک‌ها تشکیل داده‌اند. آدم‌هایی که صرفا عطش دیده شدن دارند، این را من نمی‌گویم، تعریف بهداشت روانی جهانی، از شخصیت‌های نمایشی و هیستیریک است. بروید تعریف و توصیفات این اختلال را در آخرین ورژن‌های کتاب‌های روانشناسی بخوانید و مثل من، زمانی که استاد این اختلال را درس می‌داد و عکس‌هایش را می‌گذاشت، میخکوب شوید که دارید در یک جامعه بیمار زندگی می‌کنید و بی خبرید.

=============

منبع:

http://atiyee.blogfa.com/post/941

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
saleh
saleh
٩٤/٠٥/٠٥
١
١
از نظر من نویسنده ی متن هم یه آدمِ بسیار زیاد عصبی هستش! تو واژه ها عصبانیت بیداد میکرد،مثلا انگار خاطره ی بدی داشته و به این علت همه شدن بیمار...
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٥
٠
١
منم موافق حرف شمام ،بیش از عصبی بوده که اینجوری نوشته .
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
بنظر من همه نوشته بیشتر ازینکه یک نوشته اجتماعی باشه یک نوشته ی ناشی از تخلیه ی عصبانیت نویسنده بوده..ولی درست میگن متاسفانه دقیقا همینجوریه.
merlin_r
merlin_r
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
بیابزن
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
خخخخ
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
:|خخخخخخخخخ
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
بيا من و بخور والا
Bluish
Bluish
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
با این متن موافق بودم....
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
ولی بنظرم حق با نویسنده ست...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
ایراد گرفتن از سر تا پای مردم بیماری نیست نویسنده جان؟ به نظر من درد بزرگ جامعه ما اینه که همه خودشون رو صاحب این حق میدونن که تو تمام رفتارای اطرافیانشون دقیق بشن و اونارو تحلیل کنم. آقا شخص دختر عمه من بعد از عمب بینیش 9 ماه چسب داشت رو بینیش. چون بخیه هاش از داخل بینی جذب نمیشد دکتر گفته بود چسب بزنه تا افتادگی پیدا نکنه. خب؟ الان به نظر یه نفر مثل شما این بیماره؟ دیدتون رو عوض کنید راحت تر میتونین زندگی کنین. مردم خودشون و به خاطر نظر کسی تغییر نمیدن
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات