آبی آسمانی / داستان کوتاه کوتاه

آبی آسمانی / داستان کوتاه کوتاه

نویسنده : f_keramati

چه شال خوش‌رنگی؛ آبی آسمانی. هر وقت نگاهش می‌کنم انرژی می‌گیرم. اما امروز که دیدمش فهمیدم گریه کرده است! دیشب هم فهمیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم. دوباره امروز مثل همیشه با من می‌آید؛ فقط حس می‌کنم زیاد حالش خوب نیست، هی چشمانش خیس می‌شود، فکرهای بی‌خود می‌کند، به فکر گل‌های باغچه‌ی همسایه است که هیچ، کم مانده دلش به حال کویر لوت هم بسوزد. صد بار گفتم که این فکر ها را نکند...

اعصابم را به هم می‌ریزد، تمام امروز فکرم را مشغولش بود. با این کارهایش برنامه‌ریزی‌هایم را بهم زد، لباس‌هایم را هم گلی کرده، ولی اصلا به روی خودش نیاورد هی گریه می‌کند.

===========

خودش را مسخره کرده این آسمان لعنتی!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
P_gunash9
P_gunash9
٩٤/٠٥/١٠
١
٠
سلام قشنگ بود شالت گریه میکند فقط وفقط با تو باشد و رها باشد از تنهایی. گریه های کار ساز خوب است :)
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/١٠
١
٠
ای وای بر دل شاد شال..به جشن گلها دعوت شده لبخند بزن سرخی کشیده شعف اور است...
f_keramati
f_keramati
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
سپاس فراوان
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
دست تضرع چه سود بنده ی محتاج را - وقت دعا بر خدا ، وقت کرم در بغل . سعدی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
زیباست . متشکر .
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
داستان قشنگی بود ... :)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣