آمدم با غزلی ساده ولی تکراری / شعر

آمدم با غزلی ساده ولی تکراری / شعر

نویسنده : Erfan_69

آمدم با غزلی ساده ولی تکراری

لطف داری تو اگر دل به دلم بسپاری

شعر باید که پر از عطر نگاه تو شود

شاعر خوش نفس، این گونه فراوان داری

باورم نیست ولی جان دلم! حالا که؛

همنشین‌ات شده‌ام در غزلی... اجباری!

کاش مرهم بشوی بر دل تنها شده‌ام؛

قدر یک «ها» تو بر این آینه زنگاری

سال‌ها گرد همین خال لبت چرخیدم

تا رهایم کنی از زندگی پرگاری!

کاش می‌شد که لب پنجره‌ای رو به حرم؛

دانه‌ای نذر کبوتر شدنم بگذاری

من زمین خورده‌ام از چشم همه افتادم

می‌شود بال و پرم را به گرو برداری؟!

آمدم تا که بگویم چقدر... خشکیدم!

آسمانا! تو بر این خاک دلم می‌باری؟!

من همه درد خودم را به تو گفتم جانا!

این‌که درمان بکنی یا نکنی؛ مختاری!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
سلام...احسنت...
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
قلمتان مستدام..دلتان شاد و محبوبتان وفادار
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١١
١
٠
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی ؟ بی پناهم ،خسته ام ، تنها ،به دادم می رسی ؟ گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی ؟ من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمین دردانه ی زهرا به دادم می رسی ؟...
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
از همه دوستان ممنونم بابت اظهار نظرهایشون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
واقعا ساده و روان و زیبا بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨