غذا، شکم و دیگر هیچ

غذا، شکم و دیگر هیچ

نویسنده : مرتضی تقی زاده

یکی بود یکی نبود؛ یک شهر کوچکی بود، پر از جمعیت، طوری که همه آن‌ها توی یک مکان جا نمی‌شدند. یکی از آن‌جاها رستوران بود. مردم از آن رستوران خیلی خوش‌شان نمی‌آمد چون تعدادشان زیاد بود و صف گرفتن غذا خیلی طولانی می‌شد و آن‌ها باید ساعت‌ها توی صف می‌ایستادند، این باعث می‌شد تا یک عده از توی صف جا بزنند و بروند جلو و حتی این‌قدر آن‌جا  کوچک بود که جا برای نشستن نبود و چون باید زود جای‌شان را به کس دیگری می‌دادند، باید غذا را تند تند می‌خوردند.

روزها و روزها همین طور گذشت تا این‌که شهردار تصمیم گرفت یک رستوران بزرگ‌تر بسازد...

این داستان ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
سلام:زنده وسلامت باشید.
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
سلام، همچنین
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
وات؟؟
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
ولت؟
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
مرسی لاقل کاش یکم بیشترشو مینوشتی این ک همش س خطه میشه سریال ۳۰قسمتی:)))))
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
اینا وصف حاله، ان شالله بقیه اش دوماه دیگه
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
دو مااااااه خو یادمون میشه بیایم ببینیم ک وااااا
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
خب بعد چی شد؟ :)) آخه یکم بیشتر می نوشتین حداقل شروع یک واقعه یا یک چیز عجیب رو کلید می زدین :دی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
تشنه نگه داشتن مخاطب چه حالی میده خخخخ
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
هااااااااااا آدم دلش میخواد خودشو بزنه داستان اینجوری تموم میشه (آیکون کندن موی سر) . بیشتر بنویسید قطع کنید :)
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
اسم داستان کوتاه تا به حال به گوشتون نخورده؟
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
نه ، چی هست ؟ کجا میفروشن ؟ :)))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
و همینطور رستوران ها بیشتر شدند
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
تنور شکم دم به دم تافتن - مصیبت بود روز نا یافتن .
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٧
٠
١
چقدر جالب ، دوس دارم ادامه اش رو بخونم
زیتون
زیتون
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
دنیا اینطوریه دیگه یکی باید مگس کیش کنه یکی هم کار و بارش اینطوری میگیره ، زندگیتان همیشه پر رونق مثل اون ر ستوران
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٠٣
٠
٠
فکر میکنم باید داستان طنز باشه چون از همین اول با دیدن سه خط و نیم و جمله ی " این داستان ادامه دارد... " خندم گرفت :D مقدمه یا سختی با خوانندگان هم اینقدر کوتاه نیست :D
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
تبلیغات