اتوبان آرزوها...

اتوبان آرزوها...

نویسنده : kianaz

١٦ سال بيشتر نداشت، هر روز يك روز تكراري. برایش مهم نبود كه امروز چندم است! آيفون سيكس پلاس قيمتش چقدر است؟ فرمانيه، كامرانيه و فرشته كجاست؟ يا خيلي چيزهاي ديگر... چون آن‌قدر توی زندگي‌اش گرفتار بود كه حتي نمي‌توانست به كوچك‌ترين چيزي فكر كند. فقط بايد كار مي‌كرد،كار... كار تا پول درمان كردن خواهرش را بدهد، پولي كه پدر معتادش به زور ازش مي‌گرفت تا مواد بخرد. برادري كه وقتي كتك خوردن خواهرش را مي‌ديد هيچ عكس العملي نشان نمي‌داد. ديگر خسته شده بود، خسته از كار كردن توی خانه‌ي اين و آن، ديگر بريده بود، هيچ اميدي براي زندگي كردن نداشت.

يك روز كه داشت از سر كار بر مي‌گشت، يك نفر از پشت صدایش كرد، وقتي برگشت... معلوم است هيچ‌كسي نبود جز مردي كه زندگي‌اش را سياه كرده بود. بعد از كلي سر و كله زدن پدرش به زور ازش پول‌هایش و گرفت و رفت. نه، نه... ديگر نمي‌توانست دوام بياورد، به نزديكي اتوبان رفت، پرايد، نه ٢٠٦ ، نه سمند، نه سانتافه... آره خودشه

ديگر هيچ چيز برایش مهم نبود، اين ماشين مي‌توانست كلي پول به خانواده‌اش بدهد تا هم خواهرش درمان شود هم نه آن مرد نبايد از اين پول چيزي را مي‌برد. چند ثانيه بيشتر نمانده بود، پس ديگر تمام شد، پايان زندگي‌اش براي هميشه ... نفس عميقي كشيد و به وسط اتوبان رفت. در ۀخرين لحظاتي كه داشت جان مي‌داد چهره خواهرش جلوي چشمانش ظاهر شد و  به خواب ابدي براي هميشه رفت ... ١٦ سال بيشتر نداشت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سلام...خیلی حرفه ای تمونش کردید...تصور می رفت که برای خود فروشی می رود..اما برای خودکشی رفته بود.،.اما غم انگیز بود هر چند واقعیت ها همینند...اما ی توصیه می کنم به شما...و خودم...همیشه...نوضوعات امیدوارانه و موفقیت انگیز بنویسید..آ
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
بله ممنون و چشم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
خیلی داستان زیبایی بود ... آفرین به شما .. :)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
ممنون
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
عالی با طعم پرتقالی ب قول بعععضیاااا
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
اِ هه
راتا
راتا
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
قشنگ بودعزیزم....به تصویرکشیدن واقعیات که مخاطبم جذب کنه سخته....وتوموفق بودی کیانازجان:)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
مرسي :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
داستان خوبی بود ولی غم انگیز .
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
ممنون :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
حالا چرا سانتافه؟؟! داستانک جالبی بود و پر محتوا. فکر کنم حقیقتی تلخ باشه از زندگی بعضی از هم وطنانمون...
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
حالا چرا سانتافه نه ؟! ممنون :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
چقدر داغون و ضعیف بود ، حداقل اول بابای معتادش رو میکشت که به اون چیزی نرسه بعد خودش رو میکشت اون دو تای دیگه خوب زندگی میکردن :) مرسی داستان کوتاه قشنگی بود :)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
خخخ ممنون :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
ای روزگار...کاش اینچیزا نباشه تو دنیا...غمگینانه بود....مرسی از شما ...قلمت مستدآم (^_^)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤