به فاصله یک نفس
به بهانه دل تنگی‌هایم

به فاصله یک نفس

نویسنده : h - razavi

برای تو می‌نویسم؛ برای تویی که از هر گلی بیشتر دوستت دارم. برای تو می‌نویسم؛ تویی که بوی شبنم می‌دهی. برای تو می‌نویسم؛ تویی که نبضم در دستان گرمت است، کافیست سرد شوی و دستانت را برای همیشه برداری. برای تو می‌نویسم؛ تویی که عشق در کوچه‌ی اقاقیا را به من آموختی. برای تو می‌نویسم؛ تویی که نفسم از برای توست و قلبم به امیدِ دیدنت می‌تپد. برای تو می‌نویسم؛ تویی که قلمم را به امید تو روی صفحه زندگی می‌گذارم و سیاه مشق‌هایی می‌نویسم که نشان از نبودنت و نداشتنِ مرهمی چون تو دارد. برای تو می‌نویسم، برای تو می‌نویسم و باز هم برای تو می‌نویسم ...

همه می‌گویند امیدوار باشم، امید به این‌که شاید گوشه‌ای از لطف و رحمتت شاملِ حالم شود. همه می‌گویند شاید در آینده‌ای نه­چندان دور، آیینه‌ی وسیع دلت، بازتاب ندامت و پشیمانی‌ام را نشان‌ات دهد. همه می‌گویند جمعه می‌آیی اما، امیدِ من به اکنون است... همین لحظه... همین جا... و در همین مکان... در کُنجِ تنهایی و بی‌کسی‌ام. بیا و مرا از کنج عزلتم بیرون کن. من در ازدحامِ این کوچه‌ی پر هیاهو و بی‌پایان، تنهای تنهایم، راهم را گم کرده‌ام، راهبری نمی‌بینم.گویی روی صحبتِ همه‌ی ساکنانِ این کوچه با من است اما؛ هیچ‌کس به حرف‌هایم گوش نمی‌سپارد و به تنهایی‌هایم دل نمی‌دهد. دردیست... دردیست...

به آسمان حسودیم می‌شود، به ابرها حسودیم می‌شود، به ماه و خورشید حسودیم می‌شود. جانا چرا از پشتِ ابرها بیرون نمی‌آیی؟ اصلا من گله دارم، چرا سهم من از تو گریه‌های شبانه و دل تنگی‌های عاشقانه‌ام باشد اما تو از آنِ آسمان و ابرها باشی؟ چرا خورشید هر صبح اولین سلامش، رو به طلوعِ چشمانِ تو باشد و لبخندِ سرخِ غروب گاهش را به سمت تو روانه کند اما من هر صبح و هر شام، به امید دیدارت و حتی گوشه چشمی به سویم، گلبرگ‌های قرمزِ شقایقِ روییده در مرداب را پَرپَر کنم؟

سجاده‌ی کوچکِ عبادتم را رو به سوی دوست پهن کردم و اشک ریختم. گفتم معبودا پس کجاست؟ پس کجاست آن یار سفر کرده؟ کِی صدای گام‌هایش را می‌شنوم؟ کِی آوای نجوایش در گوشم طنین می‌اندازد؟ کِی عطر نفس‌هایش، گوش‌هایم را نوازش می‌کند؟ کِی قلبم به تپش می‌افتد و با دیدنش سیل اشک‌هایم از گونه روانه می‌شود؟ این‌ها را گفتم و اشک ریختم. انگار آسمان نیز دلش گرفته بود اما؛ نمی‌دانم چرا. از آسمان سوال کردم: «تو دیگر چرا؟ تو که او را داری»؟ غرشی کرد و اشک ریخت، آن‌قدر اشک ریخت و ریخت و ریخت که جوی‌ها از اشک‌هایش لبریز شدند و دریاهای خشک، سیراب. شنیدم حتی کویر نیز جوانه داد.

آسمان، تو دلت برای که تنگ شده؟ تو چرا بغضت این‌گونه ترکیده شد؟ سیاهی نگاهت ای آسمان، دلم را به لرزه درآورد. رعشه‌ای در جانم زدی و حال آرام‌تر می‌گِریی؟ دلم به حال خودم می‌سوزد. حال فکر می‌کنم به کبوتران نیز حسودیم می‌شود. کبوترانی که نامه‌های این و آن را به تو می‌رسانند. کاش کبوترِ نامه‌برت بودم، کاش فقط لحظه‌ای، به خدا تنها قدری، مقداری، سرِ سوزنی می‌دیدمت.

سجاده‌ی پهن کرده را رها کردم و با سرعت به سمت حیاط رفتم. ناگاه آسمان، اشک‌هایش خشکید. آسمانی که تا لحظه‌ای قبل دلی پر درد داشت به ناگاه از آن همه درد، تهی شد. ای آسمان! تو هم بارِشت را از من دریغ می‌کنی؟ ای آسمان! تو هم سنگین نگاهم می‌کنی؟

 به خانه رفتم و سجاده‌ی رها شده را دیدم. فهمیدم... فهمیدم ایراد کارم از کجاست. به پای سجاده افتادم و بلند بلند گریه کردم و تو را صدا کردم. به ناگاه از روی سجاده بلند شدم و به دور و اطراف نگاهی انداختم. تو بودی که از کنارم گذشتی و چیزی گفتی. از تو سوال کردم: «چی»؟ برگشتم و نگاه کردم و کسی را ندیدم، کسی هم نبود. دانه‌های خیس روی گونه‌هام چکیده بود. نبودی ولی بوی بودنت را حس کردم. چه بوی شبنمِ تازه و نسیمِ ملایمی می‌دهی مهدی جان. صدای پرندگان را می‌شنوم، پرندگانی که با سطلی از شبنم نوید روزهای نکو را می‌دهند.

فقط ثانیه‌ی، لحظه‌ای، به اندازه‌ی چشم برهم زدنی به من نگاه کن. همین برایم کافی ست. به خدا همین کافیست ... اللهم عجل لولیک الفرج ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
عالی بود عالی....احسنت احسنت به شما.....واقعا محشر نوشته بودین.....خیلی قشنگ بود...
tanin
tanin
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
خیل عالی بود واقعا لذت بردم:)اجرتون با خود اقا:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
همه گویند به تعجیل ظهورش صلوات - کاش این جمعه بگویند به تبریک حضورش صلوات .
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
احسنت
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨