روز خاکستری / داستان کوتاه

روز خاکستری / داستان کوتاه

نویسنده : Nasrin-A

صبح یکی از لعنتی‌ترین روزهای خدا بود. صبحی که نه گرم بود و نه سرد. نه باد می‌وزید و نه بارانی می‌بارید و من وسط دنیای مردگان ایستاده بودم و انعکاس ضجه‌های اطرافیان هوشیار نگهم می‌داشت.اما گاهی چشم دوختن به آسمان خاکستری و عبور پرنده‌های خاکستری از بالای سرم، مرا از لحظه حضورم جدا می‌کرد. به خلسه می‌رفتم، به یک صبح آفتابی که نه گرم است و نه سرد، به یکی از دل انگیزترین روزهای کودکی‌ام.

مهناز را می‌بینم که با آن پیراهن گل منگلی به سمتم می‌آید. لبخند همیشگی را بر لب دارد. گویی لبخند را به لب‌هایش دوخته باشند. دستم را می‌کشد و هولم می‌دهد به سمت دیوار نصفه نیمه حیاط. دیواری که هنوز بالا نیامده بازیچه‌ی جدید ما بچه‌ها شده است. دیواری که قرار است خانه خاطره‌های کودکیِ مان را به دو قسمت نامساوی تقسیم کند.

مهناز دستم را می‌کشد؛ من چشم باز می‌کنم و خودم را در صبح یکی از لعنتی‌ترین روزهای خدا می‌بینم. این دست‌های الهه است که دستم را می‌کشد و این صدای ضجه‌های مادر است که گوش فلک را کر کرده است. ترجیح می‌دهم چشم‌هایم را ببندم و روی دیوار کوتاه تازه بالا آمده راه بروم و مهناز دستم را بکشد تا تعادلم را به هم بزند. اما صدای ناله‌ها و شکوه‌ها بلندتر از آن است که رویایم را برهم نزند. صدای الهه بلند است؛ صدای مادر بلند است و من که اشک‌هایم خشک شده است؛ شبیه ارواح دچار بی‌وزنی شده‌ام. با تنه‌های دور و بری‌ها به این طرف و آن طرف پرت می‌شوم. صدای لا اله الا الله که بلند می‌شود مهناز دوباره جلوی چشمم است. با همان چشم‌های تیله‌ای با همان لبخند دوخته شده بر لب‌هایش. اما این بار شبیه کودکی‌هایش نیست؛ اما این بار چشم‌هایش را بسته است؛ اما این بار لبخندش محو است و دندان‌های خرگوشی‌اش را نشان نمی‌دهد. مهناز می‌خوابد و من بیدار می‌شوم. چشم که باز می‌کنم وسط دنیای خاکستری قبرستانم. چشم که باز می‌کنم قطره‌های درشت اشک‌هایم بر گونه‌های تکیده مهناز می‌غلتد. چشم که باز می‌کنم مشت‌هایم خاک را پر می‌کند و می‌پاشد توی قبری که مهناز خوابیده است. مثل بچگی‌هایمان که خاک را مشت مشت سمتش پرت می‌کردم تا لباس‌های او را هم مث لباس‌های خودم خاکی کنم. چشم که باز می‌کنم مهناز برای همیشه چشم‌هایش را بسته است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser-j
naser-j
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
چقدر قشنگ می شود تلخ نوشت
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
لطف دارین:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٥/٠٣
١
٠
سلام. «هُلم می‌دهد» صحیحه. و همچنین «مثلِ لباس‌های خودم...» ** راجع به داستان، به نظر من اگه تعلیقی می‌نوشتید بهتر بود و تاثیرگذارتر. مثلا توی جمله‌ی اول «یکی از لعنتی‌ترین روزهای خدا» رو حذف می‌کردید از متن‌تون. و یا «من وسط دنیای مردگان ایستاده بودم و انعکاس ضجه‌های اطرافیان هوشیار نگهم می‌داشت» و خلاصه همین‌طور تا اینکه در انتهای نوشته و یواش یواش، توضیح می‌دادید که قضیه از چه قراره.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
١
٠
سلام بابت تذکرهای به جاتون ممنون. نمیدونم چرا با اینکه چند بار خوندم باز هم این ایرادات نگارشی و دستوری باقی موندن. راجع به تعلیق باید بگم خیلی دلم میخواست همین شیوه رو دنبال کنم ولی چون اولین نوشته ی جدی من تو زمینه ی داستانیه نباید زیاد انتظار داشته باشید:) سعی میکنم با تمرین بیشتر راه حلی هم برای اون پیدا کنم.بازهم ممنون
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٠٣
١
٠
چه غمبار‎:(‎ من منتظر یه راز یا نکته شگفت انگیز از گذشته مهناز بودم، نمیدونم چرا! توصیفات خیلی خوبی بود.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنون. نمیدونم چرا یک چنین هدف بزرگی رو دنبال میکردی ببخشید که خورد تو ذوقت عزیزم:) مرسی ازحضورت
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
داستانک تلخ وقشنگی بود...نمیدونم چرا از نوشته هایی که درباره مرگ یه نفره اینقدر به هم میریزم من:((( زیبا نوشتین!!!من رو ویرگول حساسم یه خرده؛چندجا اگه ویرگول میداشت بهتر بود:))تشکرات:)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
باور کن تا جایی که میتونستم ویرگول گذاشتم:) مرسی از حضورت عزیزم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
واقعا لذت بردم ... جا داشت که عالی تر از این بشه ... واقعا غم داستان رو حس کردم ...
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنون ان شالله داستان های بعدی بهتر از این از آب درمیان
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
در فضاسازی و انتقال حس درونی موفق عمل کردید.اما در انتخاب برخی واژگان و جملات می توانستید بهتر عمل کنید
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنون کاش اشاره ی دقیق تری میکردین که منظورتون کدوم واژه ها و ترکیباته
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
به عنوان نمونه تکرار صبح یکی از لعنتی ترین روزهای خدا به داستان آسیب زد
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
گاهی وقتها اجتناب ناپذیره تکرار.ولی باز هم نظر شما محترم حتما بهش فکر میکنم
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
به نظر من بهتر میشد اگه این قدر توضیح واضحات نمیدادی و در پرده حرف هاتو میزدی تا ذهن خواننده درگیر بشه.اما در کل معلومه ادبیات خوندی،حس غم رو زیبا منتقل کردی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
ممون. ان شالله با تمرین بهتر میشم
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات