از نه سالگی یا بهتر است بگویم سوم دبستان به محض اتمام مدارس و شروع تابستان بساط درس و مدرسه و کلاس را جمع می‌کردم و تشریف می‌بردم سر کار! کارهای مختلفی را تجربه کردم. اما آنچه که دلم به آن رضا می‌داد گچ کاری بود. تا به حال گمان کنم حدود شش بار سه ماه تعطیلی را شاگرد گچ کار بوده‌ام!

نمی‌دانم دلیل این علاقه من به گچ کاری چیست؟ شاید به این خاطر باشد که هر شش (از سال گذشته منهای یک) برادرم استاد گچ کار هستند! شایدم هم یک دلیل دیگر! الله اعلم.

سال گذشته برای کار از طرف یکی از دوستانم به یک استاد گچ کار معرفی شدم. استاد گچ کار اهل ساوه بود و به اجبار خانم مشهدی‌ای که داشت شده بود اهل مشهد! البته با وجود این که مشهدی شدن یک پروسه خیلی پیچیده‌ای ست ولی خب دیگر بنده خدا شده بود!

در طول روز با استادمان می‌نشستیم به گفت و گو، البته در ضمن کار. هر کس از دری گپ می‌زد و آن یکی گوش می‌کرد و در کل صحبت می‌کردیم تا روزمرگی‌مان تا حدودی فراموش شود.

از موسیقی حرف می‌زدم، استاد بیشتر از من یاد داشت! از مسابقات موتو جی‌پی حرف می‌زدم استاد واردتر از من بود! از فوتبال و بسکتبال و زیست شناسی و فیزیک و ... خلاصه هر موضوعی که حرف می‌زدم در برابر استاد سر فرود می‌آوردم و ایشان همیشه بر من غالب بود!

یک روز از سر کنجکاوی از وی میزان تحصیلاتش را سوال کردم اگر بگویم انتظار شنیدن مدرکی زیر دیپلم را نداشتم حق داشتم. استاد همه چیز دان ما چهار کلاس سواد دارد! باورم نمی‌شد اما او اهل دروغ نبود و نیست!

الان هم گاهی که فکر می‌کنم با خودم می‌گویم اگر استاد را به جای جناب دکتر محمد جواد ظریف راهی سوئیس می‌کردند مذاکرات را نمی‌گویم بهتر ولی بدتر از آقای ظریف انجام نمی‌داد!

استاد در رابطه با کنکور و ازدواج خیلی با من حرف می‌زد. مشاوره‌هایی بس شگرف می‌داد و من متحیر می‌ماندم.

استاد در رابطه با خرید موتور سیکلت و تلویزیون و کولر و لوازم خانگی و بیرونی و ... تخصصی عجیب داشت!

اما او فقط 26 سال سن داشت!

خودش می‌گفت به این خاطر این همه اطلاعات دارد که با افراد مختلف سر و کار دارد.

او هوش سرشاری داشت! شنونده‌ای حریص بود که منتظر بود تا علم را از زبان عالمان بقاپد!

او استادی خلاق در امر گچ کاری بود! خیلی هم زور داشت!

استاد حالا پدر دو فرزند است!

استاد بعد از آن کار که با هم تمامش کردیم بیکار شد! یعنی دیگر کاری گیرش نیامد!

استاد بعد از آن کار مجبور شد موتور سیکلت‌اش را بفروشد!

استاد بعد از آن کار...

استاد الان در سوریه در حال جنگیدن است!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٣
١
٠
لقمه ای کان نور افزود و کمال - آن بود آورده از کسب حلال . مولوی
h_komailinezhad
h_komailinezhad
٩٤/٠٥/٠٣
١
٠
سلام آقای مداحی ، هر وقت حرم رفتین برای ما هم دعا کنید . متشکرم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
ان شاءالله
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
راستش پایانش خیلی ناگهانی بود نفهمیدم چرا یهویی بیکار شد و چرا الان تو سوریه است!؟؟
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
موافقم. نیاز بود یکم توضیح بدند
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
من قبلا هم آدم هایی رو دیدم که سواد آکادمیک زیادی ندارن ولی خیلی اطلاعات شون زیاده البته نمونه هایی که دیدم زیاد مطالعه میکردن و اهل کتاب بودن
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
به صورت داوطلبانه رفته برای جنگ با داعش یعنی؟
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
اون قسمت مذاکره رو خیلی خوب اومدین‎:)‎ آخرش چرا یهویی شد؟
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
:(
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
دوستان من از قصد آخرش رو اینجوری یهویی تموم کردم.احساس کردم اینجوری قشنگ تر میشه و شما هم میفهمید:دی ولی خب دلیل اینکه الان رفته سوریه اینه که رکود اقتصادی بر کشور حاکمه کار نیست! بنده خدا بیکار شده بود. پول نداشت. داشت از گشنگی میمرد و مجبور شد که به خاطر درآمد بره جنگ الا هم جزو مدافعین حرم هست
f_eftekhari
f_eftekhari
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
مطمئنید فردی با این کمالات صرفا به جهت رکود اقتصادی کشورش و نداشتن غذا ودرآمد از مدافعان حرم شدن؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
شرایط افراد رو مجبور میکنه یک کارهایی رو بکنن که هیچوقت تصورش رو هم نمیتونستن بکنن. استاد بالای صد و چهل کیلو وزن داشت استاد روحیه ی جنگ نداشت استاد آدم جنگ نیست ولی مجبوره اینجا دیگه تقریبا رسم شده.هرکسی که بی پول میشه میره سوریه جنگ.حداقل درآمدش خوبه.اگرم که شهید بشه به خانوادش یه چیزی میرسه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤