تو مهمان زمین شدی یا تابعش؟

تو مهمان زمین شدی یا تابعش؟

نویسنده : Bluish

این اخترکی که دلت را بهش خوش می‌کردی و هر شب با تماشا کردنش از پشتِ پنجره غصه‌هایت را فراموش می‌کردی اصلاً اخترک نبود، سیاره کوچکی بود ونوس نام، که گاهی هم‌بازیِ «تیر»ِ کوچک بود و گاهی رِفیقِ ژوپیتِر. هر از گاهی هم با خورشید ملاقات می‌داشت. این‌ها را خودت هم می‌دانی؟

تو به چه دل خوش کردی؟ به رویای این‌که وقتی به اخترکت برمی‌گردی اهالیِ اخترک‍ت را خوش‌حال از برگشتنت ببینی؟ که شقایق‍ت پشتِ چشم نازک کند و حالَت را بپرسد؟

هِــی شازده کوچولو، هـــِی شهریار کوچولوی قصه! حواسَت هست چند سال است اخترکت و اهالیش را تنها گذاشتی؟ به خیالت زمانی نگذشته؟ فکر می‌کنی وقتی برگردی به اخترکت تازه چند ساعت برای‌شان گذشته؟ به‌خاطر همین هر شب به ونوس ما نگاه می‌کنی و انگار می‌کنی اخترکِ کوچکِ خودت است؟ چرا محاسباتت به هم ریخته؟ چرا از وقتی به زمین آمدی، شده‌ای مثل زمینی‌ها؟ چرا نمی‌دانی قرن‌هاست اخترکت را تَرک کردی؟ نمی‌توانی حدس بزنی تا الان دیگر هیچ اثری از شقایقت نیست؟ یا خودت می‌دانی و دوست نداری باور کنی؟

برای همین بود که زمینی شدی و دل‌خوشی‌هایت هم شد سیاره‌های ما؟ که نمی‌توانی آخر نامشان «َ‍ک» بگذاری چون تو یک زمینی هستی و بینِ سیاره و سیارک تفاوت قائل می‌شوی؟ لابد دلیلت هم این است که خب فرق هم دارند! فکرکردی وقتی برگردی اثری از اخترکت نیست و ماندی که از این‌جا به گذشته‌ی اخترکت نگاه کنی؟ لابد بعضی وقت‌ها فکر می‌کردی داری خودت را هم روی آن تصویرِ گذشته‌ی اخترکت می‌بینی -وقتی درحالِ گردگیریِ آتشفشان‌هایت هستی-.

نه شازده کوچولو! تو دیگر بزرگ شده‌ای و باید سانسور شوی. زمینی‌ها وقتی بزرگ می‌شوند سانسور می‌شوند. تو هم که سال‌هاست خودت و دل‌تنگ‌ی‌هایت در صدرِ لیستِ سانسورها هستید. به ‌خاطرِ همین بود که برنگشتی به اخترکت دیگر؟ گریه هم نکردی برای از دست دادن‌شان چون مرد که گریه نمی‌کند، از پشتِ پنجره به ونوس نگاه می‌کند! به‌راستی که زمینی شدی! یک مردِ زمینی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
36 نفر مطلبتون رو خوندن...و احتمالا نتونستن درست هضم کنند...من هم سختم بود ولی اینگونه برداشت می کنم...دلسپردن های یک زمان خاص...زمانیکه ...که هنوز فرصت شکفته شدن غنچه نشده بود...سرسپردگی های عاشقانه ای ...که الان جز تناهیی مفرط نمانده...دلسوخته ی خیالات کودکانه...اما عاشقانه ای بزرگ...روایت دلدادگی های زمان نوجوانی...عاشقانه های یکسویه...اگر نگوییم یکطرفه...عاشقانه هایی که سال ها خیالت را به بازی گرفته بودند...و خودت هم هر چقدر دور میشدی...نگران تر می شدیوووحال...جز یک حسرت ...از آن باقی نمانده است...////نمی دونم درست بوده یا نه...به هر حال...
Bluish
Bluish
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنون به خاطر گفتن نظرتون. شاید همه ی اینهایی که شما گفتین و شاید هیچکدوم. روایتِ ماندنِ شازده کوچولو در زمین بود و واکنشش به سرزمینی .ه قبلن بهش تعلق داشت... نمیدونم چرا قلمم اینقدر ناخوانا شده که هضمِ نوشته هام سخت شدن...
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام...من همیشه از مطالب پیآیده خوشم میاد..نطالبی که آندبار بخونیش تا بفهمی..،حالا میشه...نتنتون رو تفسیر کنید واسم...
Bluish
Bluish
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
تفسیرش خودِ مطلبه دوست عزیز. خودِ چیزی که نوشتم. البته حرف خاصی هم برای گفتن نداشتم...
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
الان که عنوان مطلبتون رو خوندم....فهمیدم منظورتون چیه...منظورتون...خلقته.،،انا لله و انا الیه اراجعون...اینکه دلبستگی به دنیا...نباید داشت...از شما عذرخواهی می کنم..اگه به عنوان دقت می کردم...دیگه متنتون گنگ حلوه نمی کرد...بذارید ...به حسابه بیسوادیمون.،.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥