روز بخیر خانم دکتر / داستان کوتاه. قسمت اول

روز بخیر خانم دکتر / داستان کوتاه. قسمت اول

نویسنده : بهمن بهمنی

دلهره‌ای عجیب به جانم افتاده بود، حتی یک لحظه فکر کردن به اسمش هم برایم ترسناک بود. در اتاق  باز شد، گروه اول بیرون آمدند و حالا نوبت ما بود .

مهتاب؟  مهتاب؟

+ جانم مریم؟

مریم: چرا رنگت پریده دختر! بیا تو ....

دستم را گرفت و کشان کشان  وارد اتاق تشریح شدیم .

سرامیک‌های قهوه‌ای سوخته کف و کاشی‌های ترک خورده روی دیوار خلقم را تنگ کرده و  استاد هم مثل عزرائیل بالا سر مرده ایستاده بود .

مریم: بیا مهتاب این دستکش‌ها رو بگیر، ماسک تمام شده امیدوارم بتونی از بوی تند فرمالین لذت ببری!

+ دهنت رو ببند مریم، من داره حالم بهم می‌خوره تو می‌خندی؟

کلاس رسماً شروع شده بود !

+ ببینید بچه‌ها این جسد خودش را وقف کرده تا دیگه شما اشتباه نکنید، یادتون باشه اشتباه یک پزشک به مرگ یک انسان ختم می‌شه .

چهره سیاه سوخته جسد را نمی‌توانستم درک کنم، این‌که روزی مثل ما نفس می‌کشید. خودم را به سر جسد رسانده بودم . بخشی از گوشش را بریده و کاسه سرش هم برش خورده بود، قیافه‌اش خیلی مظلوم بود، عین این گداهای بنگلادشی و یا می‌شود گفت میانمار و سومالی پوست و استخوانی بیشتر نبود. لابد آن زمان که زنده بوده مسواک خوب می‌زده !

+ مریمی بیا دندان‌هایش را نگاه کن! از مال تو تمیز تر است .

مریم: عه یعنی مهتاب داشتیم؟ پس چشماش تقریباً شبیه خودته! دماغش هم شبیه اون پسره هست.

+ کدام پسر ؟

مریم: بابا همون دانشجویی که دیشب توی پیجت پیلت شده بود ! 

صادق را می‌گفت، مثلاً خیر سرش آمده بود پزشک شود! دیوان حافظ را از بر بود و شب روز شعر زیر پست‌هایم در اینستاگرام می‌گذاشت .

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz
kianaz
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
اوللللل
kianaz
kianaz
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
قشنگ بود منتظر ادامه اش هستيم البته ما كه قسمت دوم رو خونديم خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
:) ! قسمت بعدیش رو اول اینجا آپ می کنم بعد می فرستم رو وب !
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
عجبا .
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
:) بله ممنونم
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
خیلی خوب توصیف کردین، بوی فرمالینو که دیگه نگو‎:(‎
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
:) سپاس
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
شخصیت اصلی داستان کیه؟مهتاب؟...بعد شما از طرف یه خانم داستان مینویسید؟:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
:) بله
MONA-R
MONA-R
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
ایول باوا آفرین :) موفقیات ویجه ای رو براتون آرزومندم :)
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
داستان اونم از طرف خانوم؟ مگه داریم مگه میشه!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟:-)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
تا قسمت بعد رو نخونم نمی تونم نظر بدم.ولی حس می کنم فضای کلی داستان رمانتیک-طنز باشه
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
خیلی عالی بود.امیدوارم قسمت بعدی این داستان بهتر باشه.موفق باشید آقای بهمنی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام:جالب بود. قلمتان ماندگار و دلتون از شادی سرشار.
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
...........بدون نظر....فقط تشکر:)
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
تو دانشکده ی ما صورت جسد رو با پارچه و پلاستیک می پوشونن... البته فک کنم همه جا اینطوریه! :) صادق را می‌گفت، مثلاً خیر سرش آمده بود پزشک شود! دیوان حافظ را از بر بود و شب روز شعر زیر پست‌هایم در اینستاگرام می‌گذاشت . ادامه دارد... پزشک اهل دل ندیدین مگه!؟ جالب بود... برم قسمت بعدی! خوبیش اینه که دیگه لازم نیست منتظر بمونم.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠