بعضی آدم‌ها عادت دارند خودشان را توی تراژدی‌های بزرگ بگذارند

بعضی آدم‌ها عادت دارند خودشان را توی تراژدی‌های بزرگ بگذارند

نویسنده : q_baqdadi

من یک روزی که بالاخره توانسته‌ام خانواده همسرم را راضی کنم که با کار کردن من خارج از خانه موافقت کنند و آنقدر پا پیچ شوهر دهان بینم نشوند، بدون آرایش و با روسری سرمه‌ای می‌روم به شرکت فلان و به خانم منشی می‌گویم که برای استخدام آمده‌ام. خانم منشی هم پشت چشمی نازک می‌کند و می‌گوید منتظر باشید. آن وقت من به جای این‌که روی یکی از صندلی‌های چوبی بنشینم کنار آن‌ها می‌ایستم که مثلا بگویم خیلی عجله دارم و باید بروم مدرسه‌ی پسرم دنبالش.

نیم ساعتی می‌گذرد و خبری نمی‌شود، بعد حتما من می‌روم سراغ خانم منشی و بهش می‌گویم ببخشید من خیلی وقت است که منتظرم و او هم حتما با صدای بلند جوری که همه برگردند و مرا زل زل نگاه کنند می‌گوید خانم اینجا همه عجله دارند. بعد من به ساعتم نگاه می‌کنم که ده دقیقه به ۱۲ است و این یعنی خیلی دیر شده است. احتمالا توی همین فکرهایم که خانم منشی من را صدا می‌زند که بروم توی دفتر آقای مدیر. آقای مدیر هم بر خلاف آن چیزی که توی رمان‌هاست نه جوان است و نه جذاب. او فقط یک مرد خپل با یک کله طاس است که همسرم اگر ببیندش حتما می‌پسنددش، اما من دلم می‌خواهد یک چوب جادویی داشته باشم و او را به جورج کلونی تبدیل کنم!

اینجا دیگر مجبورم که بنشینم، بعد حتما آقای مدیر شروع می‌کند به پرسیدن سوال، مثلا می‌پرسد شما چه مهارت‌هایی دارید و خب مشکل دقیقا از همین جا شروع می‌شود. من گره‌ی روسری‌ام را سفت می‌کنم، آب دهانم را قورت می‌دهم و به این فکر می‌کنم که من دقیقا چه مهارت‌هایی دارم. روابط اجتماعی خوب؟ نه؛ من همیشه یک ضد اجتماع قهار بوده‌ام. کامپیوتر؟ نه؛ نه؛ پسرم همیشه در این مورد مسخره‌ام کرده است و بهتر است اصلا حرفی از آن نزنم. جادوگری؟  نه؛ خب من فقط بلدم از توی جیبم شکلات‌های تلخی که قایم کرده‌ام را در بیاورم و بخورم و خم به ابرو نیاورم، جوری که بقیه بگویند این دختره حس چشایی‌اش از کار افتاده. غذا پختن؟ نه؛ همیشه یا شور است یا بی نمک، تازه مگر من می‌خواهم آشپز این‌جا بشوم؟ شعر و ادبیات و نویسندگی؟ نه؛ خب این‌ها هم که به درد این‌جا نمی‌خورد، تازه اگر به دردشان بخورد هم باز کاری از دست من ساخته نیست، من فقط بلدم شعر سعدی و حافظ و مولانا را بخوانم تازه آن هم از روی کتاب، که خب این را هر فارسی زبان با سواد دیگری هم بلد است و بهش نمی‌گویند مهارت. دوچرخه سواری؟ پووووووففففف؛ چرند نگو دختر ....

بعد همین‌طوری که من هی دارم توی خودم می‌گردم ببینم من توی چه کاری مهارت دارم و به هیچ جا هم نمی‌رسم و به این فکر می‌کنم که آدم‌ها تا وقتی تک به تک زوایای شخصیتی خودشان را زیر و رو نکنند نمی‌فهمند که هیچ مهارتی ندارند و کم کم دارد گریه‌ام می‌گیرد، آقای مدیر خیلی جدی کمی به سمت من خم می‌شود و می‌پرسد ببخشید خانم می‌تونم بپرسم رشته تحصیلی شما چی بوده؟ .... و من همان‌طوری که دارم به ساعتم نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم باید بروم دنبال پسرم می‌گویم: پزشکی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٠١
١
٠
طنز لطیفی داشت و هم اینکه رویه داستانی تقلیدی نداشت خیلی خوب بود ممنون :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
عالی بود ...کلی خندیدم . ممنون از شما :))
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٧/٠٢
١
٠
اشاره به واقعیت تلخی داشت که همه ما شاید درسخوان های خوبی باشیم ولی احتمالا انسانی با مهارت های کافی نیستیم..
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠٤
١
٠
سلآم؛ واقعیت تلخی هست...داستان سیر خوبی داشت...وپایانی خوبتر...مرسی از شما :)
من شکسته
من شکسته
٩٤/٠٧/٠٥
١
٠
درود بر پزشک عزیز
شیدا
شیدا
٩٤/٠٧/١٣
١
٠
میشه گفت گریه م گرفت! یک عدد هستم دانشجوی پزشکی!!
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
امان از حافظه های جانبی

حافظه مرا چه شده است؟

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات