دست در دستان روزگار ...

دست در دستان روزگار ...

نویسنده : قاصدک-1

آهای روزگار کمتر از آنم که با مردمانت بازی کنم، بازی را خوب خوردم، ولی چون حال بازی خوردگان را دانستم، نتوانستم نامردمان را بازی دهم، اما چون "پاییدن روشنایی در تاریکی" خوب دیدم بازی فجیع روزگار را با نامردمان!.....آهای دنیا مرا از لیست مهره‌های بازی روزگار خط بزن"کمتر از آنم که بازی دهم".......

"نامردمان رسم مردانگی را خوب به من آموختند"! اما صفاتی بد در من شکل گرفت! یکی آن که نمی‌توانم بیش از یک بار ببخشم و اعتمادم چون لکه‌ای سیاه در لباس سفیدی وایتکس خورده رنگ میبازد و دیگری رنگ باختن اطوارهای دخترانه‌ام زیر تابش بی امان آفتاب روزگار است...

تو را! آری تو را بدرقه می‌کنم در جاده‌ی"بی سرو ته" سرنوشت؛ بی آنکه پشت سرت آب بریزم!

بی آنکه در تاریکی بنشینم و روشنایی‌ات را بپایم. تو را به خدایت می‌سپارم و دست در دست خدایم، چون بندبازان روی بند سرنوشت بی آنکه دست و دلم بلرزد یا از سقوط بترسم طی طریقت میکنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
tanin
tanin
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
چه قد ناامید:)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
اینکه بعد از ناامیدی به رهایی از بند رسیده خوبه....البته برداشت از این نوشته آزاده و هر کسی دیدگاه خودشو داره....
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
نوشتتون یکم سخت نیست؟! البته شایدم برای من اینطوره :) + اینکه دقت کردین تو همون دو خط اول چقد "بازی" رو به کار بردین؟
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٦
١
٠
چه جالب اصلا متوجه نشدم، ممنون از توجه و نقدتون =)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
کاری که صلاح دولت توست - در جستن آن مکن عنان سست . نظامی
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
زیبا و به جا =)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:آرزومیکنم همواره خرسندباشید.
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام بر شما و سپاس فراوان.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:سلامت باشید
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
اوهوم...سخته بازی خوردن.....ان شالله که همه عاقبت بخیر بشن :) مرسی از شما...اوقاتتان همیشه به شادی(^_^)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
ان شاالله...اوقاات شما هم همیشه به شادی =)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٧
١
٠
چه بد رفتاری ای چرخ چه کج رفتاری ای چرخ سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
بسیار به جا، زیبا و کامل کننده. سپاس فراوان جناب.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود قاصدک خانوم ... حسابی به دلم نشست و مخصوصا این جمله که حسابی نظرمو جلب کرد ... "و دیگری رنگ باختن اطوارهای دخترانه‌ام زیر تابش بی امان آفتاب روزگار است"
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٩
٠
٠
ممنون =). حقیقت جناب فقط حق مطلب تجربیاتمو ادا کردم، اما کاش مثه خیلی از نوشته ها واقعیت نداشت و fakeبود........
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
باز هم این "ای کاش" لعنتی که انگار تا آخر عمر همراه همیشه لحظه های ماست
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
و جالبه که ما آدما وقتی یکی از ای کاشهامون برآورده میشه دنبال ای کاش های دیگه ای میگردیم! انگار که نه انگار گاهی شرایط امروزمون ای کاش دیروزمون بوده!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
سلام؛ محتوا حرفی برای گفتن باقی نمیذاره، ساختار متن هم خوبه، اما باز از لحاظ نگارش و ویرایش یک مقداری مورد وجود داره. مثلا علامت تعجب، برای خطاب هم استفاده میشه، مثل: «آهای روزگار!» ا مثلا: «.......» اصلا نداریم. اینجا که نیاز نیست، اما اگر هم جایی نیاز باشه، از «...» استفاده میشه. در کل قلمتون خیلی خوبه و من اینو بارها گفتم :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
راستی باز یه غلط رایج در نوشتۀ شما وجود داره و اونم استفاده از " به جای «» هست.
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام بر شما، سپاس فراوان بابت وقتی که صرف کردید جناب، چشم با دیده ی منت من بعد این نکات رعایت میشه=)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
سلام بر شما، سپاس فراوان جناب میرزا از نقد و وقتی که گذاشتید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨