زندگی و مرگ / داستان کوتاه

زندگی و مرگ / داستان کوتاه

نویسنده : reza_araste1376

روزي روزگاري، در روستايي كه خيلي هم از اين‌جا دور نبود، مرد نجاري با دختر كوچكش كه تنها يادگار همسرش بود زندگي مي‌كرد. دختر، مادرش را به ياد نمي‌آورد چون وقتي او هنوز خيلي كوچك بود، مادرش را عقربي نيش زده بود و مادر مريض شده و مرده بود.

مرد در كارگاه نجاري كوچكي كه در كنار خانه درست كرده بود، ميز و صندلي مي‌ساخت و به شهر مي‌برد و مي‌فروخت و با پولش او و دخترش چيزهايي را كه احتياج داشتند مي‌خريدند. پدر و دختر خيلي يكديگر را دوست داشتند و هميشه با هم بودند، حتي دختر به مدرسه هم نمي‌رفت چون مدرسه در شهر بود و آن‌ها نمي‌خواستند حتي براي يك لحظه هم از هم دور باشند. پدرش در خانه به او خواندن و نوشتن ياد داده بود. آن‌ها هر وقت به شهر مي‌رفتند سري هم به كتابفروشي مي‌زدند و براي خودشان كتاب مي‌خريدند و وقت‌هاي بيكاري‌شان را كتاب مي‌خواندند.

آن‌ها خيلي خوشبخت بودند تا اين‌كه يك روز صبح وقتي دختر از خواب بيدار شد، پدر او را بغل كرد و بوسيد و به او گفت:

- دخترم! امروز روز تولد توست و تو نُه ساله مي‌شوي... تولدت مبارك!

دختر خيلي خوشحال شد و پدر براي اين‌كه او را خوشحال‌تر كند به او گفت:

- امروز براي گردش به شهر مي‌رويم و هركدام يك كتاب جديد هم مي‌خريم.

آن‌ها بعد از صبحانه، به راه افتادند و پس از نيم ساعت پياده روي به شهر رسيدند. دختر با خوشحالی قدم می‌زد و از تماشاي مغازه‌ها و مردم لذت مي‌برد. به نظرش شهر شلوغ‌تر و رنگارنگ‌تر از همیشه بود، ولی وقتی این را به پدرش گفت، او بدون آن‌که چیزی بگوید فقط لبخند زد. آن‌ها ساعتي در بازار گشتند. پدر براي دختر يك جفت كفش نو خريد. بعد با هم به سمت كتابفروشي به راه افتادند...

به كتابفروشي كه رسيدند پيرمرد كتابفروش و پسر جوانش از ديدن آن‌ها خيلي خوشحال شدند. پدر و دختر از پيرمرد و پسرش خواستند كه كتاب‌هاي زيبا و مناسبي به آن‌ها معرفي كنند. پيرمرد كتابفروش، كتابي به مرد داد و پسرش هم كتابي به دختر. نام كتاب مرد، «مرگ» بود و نام كتاب دختر، زندگي. آن‌ها نگاهي به كتاب‌هايشان انداختند و هركدام چند خط از كتاب خودش را خواند. كتاب‌ها حسابي بر دل‌شان نشست، بنابراين با خوشحالي آن‌ها را خريدند و خداحافظي كردند و به خانه برگشتند...

روزها گذشت. پدر و دختر آن‌قدر سرگرم خواندن كتاب‌هاي خود بودند كه ديگر كمتر با هم حرف مي‌زدند. يك روز صداي سرفه‌هاي شديد پدر، توجه دختر را جلب كرد. دختر به سمت پدر آمد. آن‌ها با تعجب به هم خيره شدند. موهاي پدر، سفيد شده و پوست صورتش چروك خورده بود. دختر هم حسابي قد كشيده و ديگر اندازه مادرش شده بود. بغض گلوي دختر را گرفت. يادش آمد كه خيلي وقت است به پدرش نگاه نكرده است. قطره اشكي از گوشه چشم پدر روي بالشش چكيد. دست‌هاي لرزانش را به سمت دختر دراز كرد و همديگر را بغل كردند و بوسيدند. پدر از دختر خواست كه كفش‌هاي جديدش را بپوشد تا او ببيند. دختر كه كفش‌هايش را پوشيد، پدر لبخند رضايت آميزي زد و گفت مبارك باشد!

آن شب، پدر، آخرين صفحه كتابش را هم خواند ولي از كتاب دختر، هنوز خيلي باقي مانده بود. 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
یعنی کفشا بعد اون همه سال هنوز اندازه اش بود؟؟
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
مرگ مجازات تولد است و تولد شکست مرگ . ویل دورانت
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
:) اسم یکی از استادای ما رضا آراسته است؛جالب بود برام:دی
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
مرسی
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
تبلیغات