به دنبال یک شروع بودم.یک شروع خوب.

صبح بیدار شدم، صبحانه خوردم، کتاب هایم را در کیفم گذاشتم و راه افتادم. به ایستگاه مجلسی که رسیدم دیدم کتابخانه‌ی آیت الله قزوینی بسته است. شوکه شدم. سرشکسته و مغموم به حرم خیره شدم و تصمیم گرفتم به حرم بروم.

کوله پشتی را به امانات دادم. وارد حرم که شدم اول رفتم طرف ضریح و زیارت نامه ها را تک تک خواندم. سپس برای خواندن نماز زیارت به کمی آن طرف تر رفتم. نماز را که خواندم شروع کردم به قرآن خواندن.

میخواستم کمی قدم بزنم، راه افتادم، کمی جلوتر که رفتم در صحن جامع دوستم را دیدم. بدون سلام کردن گفت: یَره پس رفیق به درد کِی مُخوره؟ وَخِه بیا کمک.

من هم شروع کردم به کمک کردن به دوستم در امر پهن کردن فرش های حرم جهت نماز. خلاصه ظرف یک ساعت کل فرش‌‌های صحن جامع رضوی پهن شد. بعدش از دوستم جدا شدم و رفتم دارالقرآن کریم که نماز ظهر را بخوانم. نشسته بودم و با یکی که نفر بعدی نه!بعدی من بود در مورد یک مسئله ی شرعی بحث میکردیم. آقایی که وسط ما نشسته بود هم وارد بحث شد و یک جمله هم وسط حرفش گفت: ببین من الان میتونم این مهر رو بردارم و ببرم خونم. میشه مال خودم.

من:کی اجازَه شِه دِدَه؟

اون:آستان قدس.

دیگر در این رابطه با او بحثی نکردم اما بین نماز ظهر و عصر یک روحانی جوان بلند شد تا در مورد مسائل شرعی حرف بزند. سه تا مسئله گفت که یکی اش این بود:

برداشتن مهرهای مسجد و یا تسبیح‌های مسجد و یا هروسیله‌ی دیگری از مسجد یا حرم مطهر رضوی یا هرجای عمومی دیگری جهت تبرک و یا هر نیت دیگری حرام است. بنده‌ی خدا یک نگاه به روحانی می انداخت و یک نگاه به من. من سرم را پایین انداخته بودم و با انگشتانم ور میرفتم.

توی اتوبوس توی راه برگشت یک پیرمرد از پیامبر اسلام شروع کرد و تا آیت الله خامنه ای آمد که یک صلوات نثارشان کند. به امام خمینی که رسید گفت روح خدا! بعد از صلوات دو تا پسر جوان با هم در این رابطه بحث میکردند. یکی میگفت: مگه خدا روح دِرَه؟ ای چیزی که ای یارو گفت الان کُفرَه.

آن یکی میگفت: بابا اسمَه دِگَه.تو چیکار به ای کارا دِری؟

اما پسر جوان اولی همچنان بر این گفته‌ی خودش که خدا روح ندارد پایبند بود. دلم میخواست همانجا بروم و به بحثشان خاتمه دهم اما گفتم بگذار خودشان کشف کنند. که البته فکر نکنم دنبالش بروند.

ان شاءالله که فردا کتابخانه ها باز میشوند! چون اگر باز نباشند شاید دوباره داستان های زیادی از این دست برایم اتفاق بیفتد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
tanin
tanin
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
روز مرگی جالبی بود:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
روز خوبی بود.:)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
یک روز فلسفی و متفاوت
پربازدیدتریـــن ها
چند خطی برای فرزندم

من به تو خواهم آموخت که...

٩٦/٠٦/٢٣
از پدیده خوابگاه تا غذای محبوب سلف!

دانشگاه رفتن ؛ چالش یا فرصت؟

٩٦/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
مثل بلبل انگلیسی حرف می زنم

خاطرات کلاس زبان محاله یادم بره

٩٦/٠٦/٢٢
شعری سروده خودم

ابر پر باران

٩٦/٠٦/٢٢
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
اصلا بهتر باش جانم!

الفبا را نادیده نگیریم

٩٦/٠٦/٢٣
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
طعم نامردی ات را می چشی

تو رفتی...

٩٦/٠٦/٢٢
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ترانه ای سروده خودم

باغ بارون زده

٩٦/٠٦/٢٢
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

دلم پرواز می خواهد

٩٦/٠٦/٢٣
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
با اینکه می دانی

پایه و اساس زندگی

٩٦/٠٦/٢٥
تبلیغات