خیلی کم پیش می‌آید که با دوستانم بروم حرم. با خانواده که اصلا حرفش را هم نزنید.90 درصد مواقع تنها می‌روم. خدا رحمت کند پدرم را که برای مهاجرت مشهد را برگزید. نمی‌دانم اگر حرم نمی‌بود اوقات دلگیری را در کدام گوشه از این شهر باید سر می‌کردم؟ خدا رحمت کند پدرم را که تا هجده سالگی تنها دلیل گریه‌ام کتک‌هایی بود که از آن بزرگوار می‌خوردم. خدا رحمتش کند که وقتی اسم حرم می‌آمد حاضر بود دنیا را به پایم بریزد و حتی چند باری هم به بهانه رفتن به حرم از او پول گرفتم و خرج گیم نت کردم!

نوستالژی من موتور گازی نیست! نوسالژی من بستنی دو قلو نیست! نوستالژی من تلویزیون سیاه و سفید نیست! البته شاید این‌ها هم کمی ما را به یاد قدیم‌ها بیاندازد اما نوستالژی اصلی من شلوار کردی‌هایی ست که یک عکس پلنگ یا ببر رویش نقش بسته است. با این شلوار کردی‌ها خیلی حرم می‌رفتیم! آن زمان به نگاه مردم اصلا توجهی نداشتیم و هر کسی ما را می‌دید حتما توی ذهنش ما را دله دزدهایی تصور می‌کرد که از پایین شهر آمده‌ایم تا جیب آن‌ها را بزنیم و شاید هم به ما که می‌رسیدند جیب‌هایشان را هم محکم‌تر می‌گرفتند.

یک روز با خواهرم دعوا کردم، یک دعوای ساده! با لگد به سمت شکمش زدم ولی خب او خود را عقب کشید و لگد من چندان ضربت محکمی برای او در پی نداشت! پدر که آمد خواهرم برای این‌که مرا ادب کند خود را به موش مردگی زد و گفت که دکتر لازم است و شکمش خیلی درد می‌کند. پدر من هم نه از این‌که دلش برای دخترش بسوزد (زیرا دختر زیاد داشت) بلکه از روی گرانی پول دکتر و... آمد توی کوچه و مرا چنان کتکی زد که مگو و مپرس! به کلی جلوی دوستانم ضایع شدم!

با همان شلوار کردی مارک دار! و پیراهن چرکین و پاره شده راه قهر را در پیش گرفتم و عزم حرم -تنها مامن آن روزهایم را- کردم.

به هر روشی که بلد بودم متوسل شدم که بروم داخل اتوبوس و بلیط را پرداخت نکنم (در حالی که چند تای آن در جیبم بود). اول زیر آبی رفتم ولی خب راننده اتوبوس زرنگ بود و مچم را گرفت. سپس با نگاهی ملتمسانه به او حالی کردم که من بلیط ندارم و خواهش می‌کنم که مرا تا جایی ببر. خلاصه سوار اتوبوس شدم.

توی اتوبوس روی این صندلی‌ها که رو به‌روی هم هستند نشستم و با پاهایم مدام تاب تاب عباسی بازی می‌کردم! نمی‌دانم چطور شد که دمپایی ابری آبی‌ام ناگاه از پایم در آمد و به صورت پیرمرد روبه رو برخورد کرد. چنان کتکی خوردم که فراموش نخواهم کرد. احتمالا پیرمرد هم تا الان مرده است. خدایش بیامرزد.

آن زمان اتوبوس‌ها تا میدان شهید گمنام (مقدم) بیشتر نمی‌رفتند و از آن‌جا تا حرم را که حدودا یک ربع راه بود را باید پیاده می‌رفتیم!

وقتی به مقدم رسیدیم به سرعت از اتوبوس پیاده شدم و با چشمانی گریان به سوی حرم راهی شدم. نمی‌دانم چرا ولی نگاه ترحم آمیز و بعضا گریزنده مردم اصلا مرا آزار نمی‌داد.

زیارت آن روز خیلی فرق می‌کرد. گویا من تنها فرد متفاوت در حرم بودم. فردی که با همه فرق داشت. البته که حرم هم با همه جا فرق داشت. به نظر شما آیا اگر من به ملاقات رئیس جمهور می‌رفتم مرا می‌پذیرفت؟ بعد از زیارت و کلی گریه کردن راه کوچه پس کوچه‌های آن ور حرم یعنی خیابان امام رضا را پیش گرفتم! همینطور می‌رفتم. سرم پایین بود، شاید به کثیفی کف پیاده نگاه می‌کردم. آن زمان سنگ فرش نبود.گمان کنم آسفالت بود. دقیق یادم نیست.

بعد از کلی راه رفتن بالاخره خسته شدم و البته گرسنه! گوشه‌ای نشستم. درست جنب یک بستنی و آبمیوه فروشی. با دمپایی‌های آبی و ابری‌ام بازی می‌کردم که از عرق پاهایم و خاک خیابان درونش گل درست شده بود! (ای وای) گه گاهی سرم را بالا می‌آوردم. یک بار دیدم که یک زن و مرد خارجی با یک پسر هم سن و سال من جلوی بستنی فروشی ایستاده‌اند و دارند بستنی می‌خرند. پسرک به من خیره شده بود!

آن روزها خیلی از بچه پولدارها بدم می‌آمد و هر وقت یکی از آن‌ها را می‌دیدم دلم می‌خواست که بزنم‌شان. نمی‌دانم چر!؟ اما احساس می‌کردم که این یکی فرق می‌کند. وقتی که پدرش بستنی او را به او داد کمی جلوتر آمد و بستنی خودش را به من داد!

از تعجب دهانم باز مانده بود. نمی‌دانستم چه بگویم. در ذهنم همه چیز می‌گذشت! احساس بدی داشتم که یک بچه پولدار خارجی به من ترحم کند. می‌خواستم بستنی را توی صورتش بکوبم ولی دلم چیز دیگری می‌گفت. این پسر نه از روی ترحم بلکه از روی احساس دیگری بستنی خودش را به من داد!

پدرش با تعجب او را به نظاره ایستاده بود. چیزی نگفت و یک بستنی دیگر برای او خرید. من آن زمان تازه جدول ضرب را حفظ کرده بودم و تنها چیزی که از خارج و خارجی می‌دانستم همان قرآن بود که از دوران مهد قرآن یاد داشتم!

شنیده بودم که خارجی‌ها برای تشکر میگفتند تنک یو!

گفتم تنک یو!

چنان پوزخندی زد که از خجالت آب شدم رفتم درون زمین. متوجه شدم که تمام انگلیسی را بردم زیر رادیکال!

به من گفت: عیبی ندارد کم‌کم یاد میگیری! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم، مگر می‌شود یک پسر خارجی فارسی بلد باشد؟ داریم؟ پدرش از من پرسید: ببینم پسر جان می‌دونی پارک ملت کجاست؟

جل الخالق! پدرش هم فارسی بلد است!

تذکر داد: با شمام، میدونی پارک ملت کجاست؟

من: ها مِدِنُم

پدرش: میشه بگی چجوری میشه رفت اونجا؟

من: مو بیکارُم اگه دلتان مِخه مِتِنُم باهاتان بیام و نشون بُدُم.

آن روز اولین باری بود که یک فرد خارجی به غیر از اعراب را می‌دیدم. توی پارک با عباس خیلی حرف زدیم و خیلی دوست شدیم. اگرچه خیلی از حرف‌هایم را متوجه نمی‌شد ولی دوست‌های خوبی برای هم بودیم.

آن روز اولین باری بود که کسی مرا به قهوه دعوت می‌کرد. البته آخرین بار هم بود! و من از ترس این‌که نتوانم قهوه بخورم درخواست‌شان را رد کردم و چایی را ترجیح دادم.

آن روز اولین بار بود که کسی بدون چشم داشت به من محبت می‌کرد (به غیر از مادرم)

هنوز هم گاهی در یاهو آنلاین می‌شود. تقریبا هر دو، سه ماه یک بار. شماره منزل‌مان را هم دارد.

تا به حال سه بار به مشهد آمده‌اند. می‌گوید در مشهد احساس راحت‌تری نسبت به لندن دارد. هنوز هم با هم دوستیم و شاید باز هم همدیگر را ببینیم (به احتمال 90 درصد)

هنوز هم به سر و وضع روز اول من می‌خندد و مسخره‌ام می‌کند.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٥/١٢
١
٠
درود.قشنگ بود. لذت بردم.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
١
٠
عالی بود ... واقعا لذت بردم ... موفق و سربلند باشی ایشالا ... سلام مارو هم به دوستتون برسونین :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٢
١
٠
چه صادقانه ‎;)‎ چه بامزه‎;)‎
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/١٢
١
٠
خخخخ.هیچوقت فکر نمیکردم که دومین مطلبم هم ستاره دار بشه.این دومین مطلب ستاره دارم هست. خخخخ. ممنون از دوستان.لطف دارین. ان شاءالله هر وقت آنلاین شد در صورت امکان میارمش جیم.:دی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
چه دوستی جالبی ، من تا به حال این طوری با کسی دوست نشدم ! دوستی تون پایدار . حتما تو این چند وقت حسابی با هم رفیق شدین:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
به قول جناب خان اَخِـــــــــی :))) چه دوستی جالبی....نوشتتونم خیلی شیک بود...قلمتان مستدآم...اوقاتتان همیشه به شادی (^_^)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
دلنشین بود . سلامِ مارا به دوستتان برسانید !
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
ممنونم دوستان.
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
تمام طول متن خودمو جای شخصیت اصلی حس کردم. لحظه به لحظه اش رو....
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
خیلی هم خوب.سپاس از نظرتون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خدا پدرتونو بیامرزه..چقدر اون قسمتی که مشهدی حرف زدین رو دوست داشتم..به هر حال اون کتک و دعوا سبب اشنایی شما و عباس اقا شد و این خیلی خوبه
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
بله.کلا خوبه.دوست خوبیه عباس.من خیلی دوستش دارم.خیلی متشکر.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣