دیوانه با افتخار! / داستان کوتاه

دیوانه با افتخار! / داستان کوتاه

نویسنده : اشکمهر آتشروان

در کنار پيشخوان قهوه می‌نوشيدم که مردی سه يا چهار صندلی دورتر از من پرسيد

«ببخشيد، شما همانی نيستيد که چند شب پيش از پنجره اتاقی از طبقه آن هتل نزديک اين جا از پا آويزان شده بود؟»

پاسخ دادم «آری، خودم بودم.»

پرسيد «چرا آن کار را کرديد؟»

«داستان پيچيده ای دارد.»

او سپس روی خود را برگرداند. زن پيشخدمتی که آن جا ايستاده بود از من پرسيد «او شوخی مي‌کرد، مگر نه؟»

گفتم «نه.»

پول قهوه‌ام را پرداختم. از جا برخاستم. به سوی در رفتم. در را باز کردم. شنيدم که مرد می‌گفت «اين يارو ديوانه است»

در خيابان به سوی شمال قدم برداشتم، به طرز غريبی احساس افتخار می‌کردم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
جای حرفی باقی نذاشتید....جالب....کوتاه....خواندنی:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
شناخته شدن حس خوبی داره. حتی اگه به خاطر دیوونگی باشه :)) چه اهمیتی داره واقعا؟
L_rezaee
L_rezaee
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
ترکیبی از حیرت و ارامش مطلق دیوانکی است مقتدرانه! تبریک
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٤/٣١
١
٠
احتمالا مقصود این داستان دیوانگی افراد نیست.وقتی طرف میگه داستانش طولانیست یعنی حتما یک دلیل شاید قانع کننده داره. به هر صورت این واقعیت که تمام مردم سریع یک طرفه به قاضی میرن رو خیلی خوب به تصویر کشیدین و خیلی هم خوب با افتخار کردنتون اون رو سرزنش کردید.
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
با نظرتون موافقم .
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
ممنونم که نظر من رو تایید میکنید:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام دوست گرامی:شادی هاتون افزون باد.
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
ینی سرکارش گذاشتین دیگه :D
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
تبلیغات
تبلیغات