روز بخیر خانم دکتر / داستان کوتاه. قسمت دوم

روز بخیر خانم دکتر / داستان کوتاه. قسمت دوم

نویسنده : بهمن بهمنی

(قسمت قبل را از این‌جا بخوانید)


« مهتاب... مهتاب مامان پاشو بابات منتظرته، مریم اینا هم دم در هستن، پاشو داره دیر می‌شه »

بعد از این‌که ماجرای اتاق تشریح را برای مادرم بازگو کردم، قرار شد آخر هفته برای تفریح مرا بیرون شهر ببرد تا حال و هوایم عوض شود و بین باغات بکر مشهد، طرقبه گزینه روی میز همیشگی خانه ما بود.

« مامان من دارم حاضر می‌شم، شما بروین پایین اومدم.»

جاده وکیل آباد آن‌قدر خلوت بود که تا پلک زدیم به پمپ بنزین رسیدیم، طبق معمول به سمت امام زاده سید یاسر و ناصر حرکت کردیم، بعد از چند دقیقه توقف مسیر حرکت ما توسط پدر مشخص شد. «کُلُمبوی هاجر»(1) جای دنجی که اول بهارش واقعاً می‌چسبد، پُل آهنی دوم را که رد کردیم از همان کنار پل دور زدیم و خودمان را پایین رودخانه رساندیم. قرار شد تا سر «کُلُمبو» مسیر رودخانه را پیاده بالا برویم. رودخانه‌ای پرآب و صدایی دلچسب! انگاری بهشتی نزدیک خانه‌ی ما بود، 15 دقیقه مسافت از خانه تا این‌جا چقدر روی آب و هوا تاثیر گذاشته بود، نفس که می‌کشیدی ریه‌هایت پر از اکسیژن تازه می‌شد و تالاق، تالاق پل فلزی آن بالا عین قطار صدا می‌کرد، از آن طرف شُر شُر آب رودخانه و صدای چَه چَه «شُوش ها»(2) و «سینه سرخ ها» یاد فرمالین و جسد را از ذهنم حذف کرده بود.

+ مریمی ...

- مهتابم ...

 مریم را بغل کردم « خیلی این‌جا باحاله مریمی» پایم را پشت پای مریم گذاشتم و هُلش دادم سمت رودخانه !

تالاپ !

آب او را چند دوری چرخاند، بلند شد و مانتوی مشکی خیسش را که  بیشتر شبیه موش‌های آب کشیده کرده بودش تا یک خانم دکتر، مرتب کرد! شالش را سفت کرد و دنبال من افتاد، مثلاً فکر می‌کرد می‌تواند مرا بگیرد .

با سرعت به سمت بالا دست رودخانه فرار کردم، هم زمان داد زدم: « بابا ما رفتیم «کُلبوی هاجر» اونجا همدیگه رو می‌بینیم» مریم مثل پلیس‌ها تعقیبم می‌کرد .

مریم: « خدا خفت نکنه مهتاب! اگه دستم بهت برسه ...  »

ذهنم فقط به رودخانه بود، ضربان قلبم بالا رفته بود و دیگر باید تسلیم می‌شدم، یکباره وسط رودخانه ایستادم، وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم مریم از خستگی 10 متر پایین تر روی تخته سنگی نشسته و آفتاب می‌گیرد. نزدیکش شدم و با التماس به چشم‌هایش نگاه کردم .

« مریمی بیا باهم دوست باشیم ، خُـــــــــــب؟»

مریم که دیگر حوصله‌اش سر رفته بود، شال آجری خیسش را سفت کرد و گفت: «این دفعه رو باشه ! »

کنار مریم رفتم و زیر دیوار سنگچین شده نشستم، آب رودخانه تا زیر پاهایم می‌رسید، درخت‌ها سر به فلک کشیده و رودخانه هم مانند یک تونل از میان آن‌ها عبور می‌کرد، آسمان آبی فیروزه‌ای بود و چند تکه ابری هم در آن دیده می‌شد و هوا هم دلچسب! پلک‌هایم را روی هم گذاشتم و به صدای آب گوش ‌دادم .

«دایی حسین هُووووو»

«هُووووووووووو.................... چی میگی بهمن ! »

«بیا چایی بخور ! .......... ما باغ «خانم» هَستِم! ، وخه بیا دایی ! »

  نا خداگاه خنده‌ام گرفت و به مریم گفتم: چی باحالن، مثل این سرخ پوستا داد می‌زنن  !

مریم لبخندی زد و گفت  اسمش هم به تُن صدایش می‌خورد! بهمن، مگه داریم؟

چند دقیقه‌ای فکر کردم و گفتم: وقتی نوشابه اسم دختر است، پس اسم ماه را هم می‌شود روی پسر گذاشت! «هه هه  ههو و » بلند می‌خندیدیم !

- فکرش را هم نمی‌کردم بالای این رودخانه، پشت این همه کوه آدم زندگی کند، چه برسد به این‌که اسمش هم بهمن باشد!

- شاید این‌جا به رسم همان ایرانی‌های قدیم زندگی می‌کنند نه مریمی؟

مریم: آره ، یاد این شعر افتادم : نبودی که بهمن چو بیداد کرد / فرامرز را مرده بر دار کرد !

- عه؟ پس احتمالاً رستم و اسفندیار و اژدهای سفید را هم در این رودخانه می‌شه پیدا کرد !

  تا «کُلمبو» راه زیاد بود، نَفَسمان که چاق شد دست مریم را گرفتم و به راه افتادیم ...

این داستان ادامه دارد....

===============

1. کُلمبو: اسم مکانی که مانند حوضچه آب در آنجا جمع می شود .

2. شُوش: اسم پرنده ای با نوک زرد و پر های مشکی شبیه به مینا .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
:)! خب به سلامتی قسمت سوم این مجموعه داستان رو اختصاصی سایت جیم می نویسم و اول اینجا منتشر میشه !
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
دست شما مرسی. ما منتظر خوندنشیم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
عه :) ! مرسی آقای فرزوان ! پس تعجیل می کنم !
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
تعجیل کن.خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
:))))))) ححححححححححححح
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
قبلا خونده بودمش...ممنون.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
عه:) قسمت سومش رو اول می ذارم تو جیم تا جذابیت بیشتری رو داشته باشه
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
یعنی آخرش چی میشه :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
:) خخخخخخخخخخخخ! آخرش خیره :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٦
١
٠
خوب بود منتظر قسمت سوم هستیم . ممنون .
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
:) ! چشم می نویسم
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
عالي با طعم پرتقالي :) خدا بخير كنه معلومه ميخوايد مارو تا اخر داستانتون جون به ... كنيد خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ:)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
آخرش رو به ازدواج ختم کن همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه مثل سریال ها
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
:) ! خخخخ سعیم رو می کنم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام جناب بهمنی عزیز:قلمتان ماندگارودلتان ازمسرت سرشارباد
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
ممنون از شما جناب حسنی :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:خواهش میکنم.شادباشید
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
بابا منم دلم خواست... مامان بابا من می گم حالم بده بریم بیرون میگن الکی نگو... برو درستو بخون... والا خوش به حال معتاب با این ننه بابای احساساتیش!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات