دوستی دارم که بستنی خوار است. زمستان و تابستان هم ندارد. فریزر خانه‌شان را که باز کنی به جای مرغ و گوشت و سبزی قرمه سبزی می‌بینی که همه جایش را بستنی جاساز کرده. همین بستنی یک جورهایی خلق و خویش را هم عوض کرده. آن‌قدر خونسرد است که گاهی آدم دلش می‌خواهد سر خودش را بکوبد به آسفالت خیابان.

ماشین جوش آورده بود و داشت از هر سوراخش بخار داغ بیرون می‌زد و هنوز تا خانه یک عالمه دیگر راه بود. خیلی آرام از ماشین پیاده شد و جایی توی بیابان را نشان داد و گفت: خانه مریم اینجاها بود. شهرداری خرابش کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
:)))) این آدمای عشق بستنی و نمیتونم درک کنم :| برا تنوع خوبه به نظرم فقط.
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
می تو:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
جالب بود:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
سلام؛ گفتم الان یه مقدار بستنی می ریزه توی رادیات :) هر چه کردم دو پاراگراف رو ربط بدم نشد.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
دقیقا موافقم، بنظرم میتونستن فقط یه جمله کوتاه راجع به تاثیر بستنی اول یا آخر متن بنویسن.
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
داریم مردم؟تعجب منو بگیرین
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
مریم کیه اونوقت ؟؟؟؟؟ نچ نچ نچ
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
اینم مثل تعبیر وارونۀ یک رویا بر می گرده به 19 سال پیش آقای نادری :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
آقای امانی راستی دو نکته؛ 1- آقا این تقدیرنامه شما در دفتر جیم مانده که مانده؛ لطفا یکبار هماهنگ کنید بیاین خدمتتون تقدیم کنیم. 2- پاسخ به نظر کاربران مستحب مؤکد است. غافل نشوید. تشکرات :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
لطفا برای هر نویسنده ای این مستحب مؤکد رو تاکید کنید جناب نادری بلکه اعمال کنن :)
m_r_amani
m_r_amani
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
سلام خدمت عزیزانم در هفته نامه جیم. اگر عمری بود چشم
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
وای وای بعضی وقتا از دست این آدمای خونسرد نمیدونم چیکار کنم :| ولی یه جورایی خوش به حالشونه ... آقا من الان بستنی میخوام خب :| :/
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات