کابوسی به نام مسئولیت

کابوسی به نام مسئولیت

نویسنده : q_baqdadi

بعد از آن همه دردسری که توی خوابگاه کشیدم، خانه جدید برایم چیزی از قصر رویاها کمتر نداشت. من به تنهایی پادشاه آن قلمروی کوچک بودم. روزهای اول همه چیز خوب پیش می‌رفت، میتوان گفت در بعضی موارد حتی بی نظیر بود. شوفاژ را به دلخواه خودم خاموش و روشن می‌کردم و پرده را با نظر خودم بالا و پایین می‌بردم. صدای سشوار و جان لنون کسی را شاکی نمی‌کرد و قرار نبود برای دیدن فوتبال تیم مورد علاقه‌ام صدای تلویزیون را روی کمترین عدد تنظیم کنم. می‌توانستم ظرف‌ها را دو سه روز توی ظرف شویی در انتظار شسته شدن بگذارم و سوت زنان از کنارشان رد بشوم و کسی به رویم نیاورد. بلند بلند با تلفن حرف می‌زدم و نگران گوش‌ها و موش‌های دیوار نبودم. دیگر ساعت 9 شب اتمام ِخیابان و خرید نبود. و غولی به نام ساعت روشنایی و خاموشی زندگی را به آدم زهرمار نمی‌کرد. همه چیز نوید یک زندگی تک نفره‌ی جانانه را می‌داد. اما ...

کم‌کم خانه رویایی تصمیم گرفت آن روی خودش را نشانم بدهد. آن جا بود که سر و کله ساکنین مرموز و همیشگی خانه‌ها از لای درز دیوارها و توی چاه دستشویی و لای در و کناره پنجره‌ها پیدا شد و انگار کسی با صدای بلند به من اعلان جنگ داد. برای من که از سوسک‌ها وحشت داشتم، مقابله تنهایی با آن‌ها چیزی کمتر از جنگ‌های صلیبی نداشت. حداقل توی خوابگاه چند نفر آدم قلدر نترس پیدا می‌شدند که سوسک‌ها را بکشند و من مجبور نبودم با آن‌ها رو به رو بشوم و تن به مبارزه‌ای چندشناک بدهم. اما حالا توی این خانه فقط من بودم و آن‌ها و یک مشت مورچه مردنی که هی می‌رفتند و می‌آمدند و منتظر بودند من با شجاعتی مثال زدنی سوسک‌ها را بکشم و بعد آن‌ها وارد صحنه شوند و جنازه‌اش را تکه تکه کنند و روی کول بگذارند و ببرند توی لانه‌های مخوفشان و زمستان با آن یک جشن درست و حسابی بگیرند.

بار دومی که خانه آن روی دیگرش را نشانم داد، وقتی بود که شیر دست شویی خراب شد و از قضا مسئول خوابگاهی هم نبود که زنگ بزند تاسیسات سه سوت بیایند و همه چیز را ردیف کنند و بروند. این‌جا دیگر خودم بودم که باید می‌رفتم دست یک آدمی را می‌گرفتم می‌آوردم تا شیر دست شویی را تعمیر کند و وای که من چقدر از این کارها بیزار بودم. بار سوم و چهارم و پنجم هم برمی‌گردد به پرداخت قبض برق و تلفن و بردن کیسه‌های زباله دم در و گردگیری کردن خانه. خانه رویایی کم‌کم تبدیل به خانه‌ای معمولی شد که دیگر کوچکترین جذابیتی برایم نداشت. من از خوابگاه فرار کرده بودم و به خیالم به قصر رویاها پناه آورده بودم, بی خبر از این‌که این شروع یک زندگی تازه است که تو به تنهایی مسئول آن هستی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٢٩
٢
٠
سلآم ؛ بله با اینکه زندگی شیرین تر از این حرفاست ولی قرار نیست همیشه همه چی رو روال باشه که :,)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
هرچی رو بشه نادیده گرفت، سوسک رو نمیشه. اگه به جای این همه سوسک، زنبور بود واقعا چقدر زندگی زیباتر و عسلی تر می شد
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
سوسک :|خیییییلی وحشتناکه:|امیدوارم هیچ وقت خوابگاهی نشم:|دی
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
ولی خوب بازم درسته که خونه ی شخصی بده ولی از خوابگاه که بالاخره بهتره.هر چند سوسک داشته باشه:)
من شکسته
من شکسته
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
درود بر نویسنده ی عزیز و آن چه می نویسد!
زهرا
زهرا
٩٤/٠٧/١٥
٠
٠
اگه ظرفها رو دو سه روز نذاری بمونه... سوسک جمع نمیشه اگه پنجره رو بیخودی باز نذاری... خونه پر از گرد و خاک نمیشه اگه ...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠