خانم جان / برشی از یک داستان بلند

خانم جان / برشی از یک داستان بلند

نویسنده : q_baqdadi

«خانم‌جان» از آن آدم‌هایی بود که قبل از انقلاب شال و کلاه می‌کرد می‌رفت لاله زار. فیلم می‌دید و لبو می‌خورد و روزنامه می‌خرید. به قول خودش از آن لوندهایی بود که زن‌های محل چشم دیدنش را نداشتند. حتی یک بار در یک مسابقه رقص نفر اول شده بود و آن‌قدر کمرش را لرزانده بود و برای مردهای محل قر داده بود که تا مدت‌ها دست به کمر راه می‌رفت و بعد هم که پیر و سجاده نشین شد و هیچ دکتری نتوانست کمر دردش را درمان کند از آن درد به عنوان نشانه عذاب الهی یاد می‌کرد. بعد از انقلاب هم از آن فکول‌های دهه شصتی درست می‌کرد و گره روسری‌اش را تا جایی که میشد شل میبست و بدون اعتنا به تذکرات حراست اداره‌ای که در آن کار می‌کرد به ناخن‌هایش لاک قرمز می‌زد. آن وقت‌ها اسمش خانم جان نبود. چیز دیگری بود که من خبر ندارم.

توی تمام این سال‌ها نشنیده‌ام کسی توی حیاط یا داخل خانه چیزی غیر از خانم جان صدایش کند. البته توی وعده‌های نذری که هر چند وقت یکبار در خانه برپا می‌کند و کل زن‌های ابرو قیطانی محل را می‌کشاند توی حیاط و من را از هرچه آش و سمنو و قیمه بیزار می‌کند، شنیده‌ام که بعضی‌ها بلند بلند حاج خانوم صدایش می‌زنند. یک شب هم شنیدم شوهرش زینت جانم صدایش می‌کند. و فکر کردم لابد اسمش زینت است. اما وقتی فهمیدم خانم جان آن شب رفته بوده مشهد زیارت و اصلا خانه نبوده تا کسی زینت جانم صدایش کند به تشخیصم شک کردم. بعد هم که شب‌های دیگر از داخل خانه صدای شوهرش آمد که قربان صدقه مریم و شهین و پروانه می‌رود مطمئن شدم قرار نیست هیچ وقت اسم شناسنامه‌ای خانم جان را بفهمم. اصراری هم نداشتم. به همان خانم جان گفتن عادت کرده بودم.

این اواخر هم که خودتان دیگر بهتر می‌دانید مرض فراموشی به جانش افتاده بود و عین را از غین تشخیص نمی‌داد. همه‌اش درباره یک زنی صحبت می‌کرد که قبل از انقلاب شال و کلاه می‌کرده و می‌رفته لاله زار فیلم می‌دیده و لبو می‌خورده و روزنامه می‌خریده و با مردها قرارهای ناجور می‌گذاشته و بعد از انقلاب از آن فکول‌های دهه شصتی درست می‌کرده و گره روسری‌اش را شل می‌بسته است. می‌گفت اگر بخواهی برایت به پنج تن قسم می‌خورم زنک شب‌ها می‌آید کنار همین حوض لخت می‌نشیند و با شوهرم لاس می‌زند و خنده‌های فندقی می‌کند و واقعا هم به پنج تن قسم می‌خورد. شب‌های بعد اتفاقی چند بار خانم جان را دیدم که لخت کنار حوض نشسته است و خنده‌های فندقی می‌کند!

+ قسمتی از یک داستان بلند که شاید یک روزی چاپش کنم

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣١
١
٠
یاد یکی از داستانای "اریک امانوئل اشمیت" افتادم...توصیفات دلچسبی بود.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٤/٣١
١
٠
من هم تا همین دو سال پیش اسم مادر بزرگم رو نمیدونستم.
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٣١
١
٠
خیلی خوب .
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام: زنده و جاودان باشید.
رها
رها
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
فوق العاده نوشتید . اگر کتابتون چاپ کنید من اولین نفرم که می خرمش
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨