آن جا ببر مرا که شرابم نمی‌برد ...

آن جا ببر مرا که شرابم نمی‌برد ...

نویسنده : m_ehyaei

نه این‌طوری نمی‌شود! از نوشتن روی کاغذ و خط خطی کردن بدتر است! این‌که هی بنویسی و هنوز چند خطی نگذشته یک دفعه دستت خودسرانه برود روی آن دکمه بالایی و تمام !

گاهی پیش می‌آید.. حس آشنایی ست. انگار دلت نیاید یا یک چیزی مثل این! مثل حس نقاشی که تمام تابلوهایش توی یک فصل مانده، پالِت رنگ‌های پاییزی! یا شاعری که ابیات غزل‌هایش یکی یکی سپید می‌شوند و خودش نمی‌داند چرا قالبش عوض شده؟! یا حتی نویسنده‌ای که واژه‌هایش با هم جور نمی‌شوند و مدت‌هاست توی فصل آخر داستانش گیر کرده !

ذهن باید آزاد باشد گاهی، خیلی آزاد... و حتی گهگاه دست دخترکش، خیال را هم رها کند و اجازه بدهد تا هر دو پرواز کنند

بی خیالِ چند وقتی که هر چه ذهنم را خالی کردم به گُمان آزادی، باز انگار خیال کوچکم آن قدر ملول بود که از جایش تکان نمی‌خورد و همین طوری کُپ کرده بود یک گوشه ! درِ ذهن باز بود اما خیال بال‌هایش را سفت بسته بود خیال نداشت پرواز کند! انگار که از چیزی حسابی ترسیده باشد یا اصلا هیچ وقت دلش برای پرواز پَر نکشیده باشد!

دیشب اما ...

دیشب اما بعد از آخرین مهمانی افطار، وقتی آرام به صندلی ماشین تکیه کردم و طبق عادت همیشه بی معطلی شیشه را پایین کشیدم، انگار که باد پیچید لا به لای بال‌های خیال، صدایی پیچید توی گوشم که آهای! مرا یادت هست هنوز؟! یادم بود، چرا نباشد؟! آوای آشنای خیال را کِی می‌شود از خاطر برد؟! بی هوا، بی مهابا، از سرِ ذوق خیال را گذاشتم کف دستم و از پنجره بیرون بردم. پرید ... چه پریدنی؟! بهتر از همیشه .یادم بود او را، و چه خوب که هنوز یادش بود پرواز را. پر زد و رفت، حواسم پی‌اش بود، می‌دیدمش، می‌دانستم سر به هوا به کجا چنین شتابان؟! گهگاه انگار که عقب مانده باشم دستم را می‌کشید و هُلم می‌داد توی تونل‌ها، بین آدم‌ها، کنارِ اشیاء، لا به لای اتفاقات ریز و درشت دلخواهش! آرام بودم، لبخند روی لبم کِش می‌آمد، مسیر کوتاه بود اما چه اهمیتی داشت. همه‌اش زندگی بود، بر وفقِ مراد!  هی رفت رفت رفت، چرخیدیم و چرخیدیم، بالا و بالاتر، هرچه بود هوا بود و نفس، آبیِ آبی، خاطره بود و عشق. افتاده بودیم روی دورِ تُند انگار! بالاخره زمان، کوتاهی مسیر را دوباره یادمان آورد، رسیدیم به انتها. خستگی در کار نبود اما آرام و بی بهانه برگشتیم. وقتی برگشتیم حال‌مان خوش بود، بهتر از دیروز و دیروزها. سرخوشی را برداشت و با خودش برد، خیال را می‌گویم، سرخوشی را برداشت و با خودش برد به همه تو در توهای ذهن، به همه دالان‌های فکر و یک دفعه حالِ همه، حال همه حال‌ها خوب شد.

یادم آمد همین چند شب پیش را هر کار کردم نپرید و چون او را همیشه دوست می‌داشته‌ام دلم برای خیالم، برای دختر کوچولوی لوس دست پرورده‌ام سوخت! گذاشتمش کف دستم و تا جایی که می‌شد دور خیز کردم و بعد پرتش کردم که برود به دورترین نقطه ممکن ! هر چند که دورترین نقطه ممکن، آن شب شد کشوی دراور با نیم متر فاصله فیزیکی! که تجربه بدی هم نبود ! اما خُب عزیزِ دل، پرواز کجا و پرتاب کجا!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
این که خیال باید آزاد باشه خیلی با این جمله موافقم. خیال باید آزاد باشه که بشه نوشت.بشه فکر کرد.
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
سلام . بله همین طوره . هر از چند گاهی واقعا خیال باید پرواز کنه و گرنه یه چیزایی میریزه به هم :) متشکرم لطف کردید.
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
سلام...همه ی آدما...با خیالشون زندگی می کنند...مثلادخیال می کنند که بهترین.،،یا بدترین...وضعیت ممکن رو دارند...خیال هم مثل بک تلفن همراه همیشه همراه آدمه...بعضیا..،خیالشون آرومه.،،بعضیا درگیره..بعضیا خیالشون...پرازاحساس...و یک نویسنده...ویک اهل قلم...اگر خیالش رو گم کند...حرفی برای گفتن ندارد...مطلبتون شیک بود...موفق باشید..."به احترام چادرتان...قیام می کنم...دقایقی..."...
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام . خیال من خیلی ساده تر از این حرف هاست :) متشکرم بزرگوارید شما .
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
خیال ساده...آره...شا تیپ شخصیتیتون..A...گروه خونیتونم...B+...طبعتونونم...گرم ...
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
شما میتونین یه رمان نویس ونویسنده موفقی بشی چون جملاتت فوق العادس.
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام . متشکرم البته که محبت دارید شما . ولی من همین هوش مصنوعی رو درک کنم هوش انسانی و رمان و نویسندگی پیش کش :)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
خیال هوس انگیز پرواز
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام . یا هوس پرواز خیال ... :) متشکرم.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات