شَرَّش کم :|

شَرَّش کم :|

نویسنده : Bluish

از بچگی وقتی می‌خواستم بخوابم و می‌خوابیدم، دستم را زیر سرَم می‌گذاشتم یا آرنجم را خم می‌کردم و روی سر و صورتم می‌گذاشتم. بهتر بخواهم بگویم، روی چشمم. جوری که جلوی نور را بگیرد.

مادرم از همان بچگی از من می‌پرسید چطور می‌توانم دستم را بگذارم زیر سرَم و بخوابم و دستم درد نگیرد. چطور این‌گونه احساس راحتی می‌کنم. جوابی نداشتم. همیشه همین‌طور راحت بودم؛ هم خودم هم دست‌هایم. مادرم می‌گفت من به پدرم رفته‌ام. پدرم هم همین عادت را دارد -درست مثل من-.

مدت‌ها پیش دیگر این‌گونه راحت نبودم؛ نه خودم، نه دست‌هایم. کافی بود چند دقیقه‌ی کوتاه دستم را زیر سرَم بگذارم تا سریع درد بگیرند یا خواب بروند و گزگز کنند. کافی بود وقتی نشسته‌ام و در حالتی هستم که دستم تکیه‌گاهم است، چند لحظه از وضعیت دستم بگذرد تا دستم فریادهای ناشی از دردش را شروع کند. این‌طور بگویم که دورانی شده بود که قبل از این‌که من به خواب بروم، دستانم هفت پادشاه را در خواب می‌دیدند و از دردِ از نظر من بی‌دلیلی، شکایت می‌کردند. انگار می‌خواستند اعلامِ استقلال کنند و خودشان برای خودشان زندگی کنند و تنهایم بگذارند.

نمی‌دانم کِی بود که خوب شدند. به تدریج فراموش‌شان کردم تا همین امروز. تا همین صبحِ جمعه‌ی آخرِ تیر. قسمتی دیگری از من، دارد رفتارِ مدت‌ها پیشِ دستانم را تکرار می‌کند. روح‌ام. با خودش حرف می‌زند. خودش جوابِ خودش را می‌دهد. نمی‌گذارد من مدریتش کنم. خسته‌ام می‌کند. تک تک اعضای بدنم را خسته می‌کند و وقتی می‌خواهم استراحت کنم، نمی‌گذارد. به حرف‌های قبلی‌اش ادامه می‌دهد. مخاطبی هم ندارد که حرف‌هایش را گوش کندها! من هم خیلی وقت است بهش گوش نمی‌دهم. با خودش حرف می‌زند. برای خودش تحلیل می‌کند. برای خودش تصمیم‌های بزرگ می‌گیرد. گمانم از آخرین تصمیم‌های بزرگش این باشد که می‌خواهد اعلامِ استقلال کند و برود برای خودش تا ابد زندگی کند.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
روح سرکش که میگن اینه!
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
بله بله همینه!
فائزه
فائزه
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
خیلی عالی بود....یه جورایی غمناک بود :(
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
چشماتون عالی میخونه ممنون. و غمناک هم، بله متاسفانه همینطوره!
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
خط چهارتا مونده به آخر، وسط خط، مدیریتش دیگه؟ ... شر روحت کم یعنی؟! عجب!
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
بله مدریتش! کسی که پستهای جیم رو ویرایش میکنه این اشتباهو کرده! اومدن فاصله های سلیقه ی نوشتاری منو حذف کنن، به خود کلمه آسیب زدن! سندش هم پست وبلاگم که زودتر از جیم منتشر شده! http://bluish.blogsky.com/1394/04/26/post-288/salaam-marg- بله شرّ روحم کم! خسته‌ ‍م کرده! د:
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
:))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
عجب داستانی شده ها دیگه همه میخوان اعلام استقلال کنن حتی اعضای بدن! مواظبشون باش خیلی
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
هعــــــــــــــی! باشَد!
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
چه حکایت عجیبی!
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
ممنون از وقتی که برای خوندن این حکایت عجیب گذاشتین گذاشتین :)
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
چرا دوبار نوشتم گذاشتین؟ جدیدن اینطوری شدم که بعضی کلمه ها رو اشتباهی دوبار مینویسم... :|
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
یعنی در حاله حاظر این روح دیوانه است؟
Bluish
Bluish
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
بلانسبت و دور از جون البته! د: و بله همینطوره که شما میگین!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
جالب بود ... بعضی وقتها روحهای ما که در این قفس دنیایی اسیر شدن ، یاد دوران پرواز میفتن و غم سرتاسر هستی مارو فرا میگیره ...
Bluish
Bluish
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
ممنون. بله ممکنه همینطور باشه. پس شما از جیم به وبلاگم رسیدین! آمارگیرم میگفت از گوگل اومدین! آمارگیرم آمارگیرای قدیم...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
خخخخ ... جیم یکم اذیت میکرد ، منم از گوگل اومدم ... اگه ناراحتین برگردم ... :))
Bluish
Bluish
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
:)) خوش اومدین...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨