بگو برات من چی بودم! / داستان کوتاه

بگو برات من چی بودم! / داستان کوتاه

نویسنده : r_mohebbi

اسم‌ش «برات» بود. ذوق می‌کرد وقتی به‌ش می‌گفتیم «براد پیت». «جت لی» هم صدایش می‌کردیم گاهی؛ شبیه‌ش بود و مثل او فرز و چابک و ماهیچه‌ای. من و برات و «شورُش» (همان شورِش است منتها با تلفظ کردی) هم‌اتاقی بودیم. بچه‌ها اسم اتاق‌مان را گذاشته بودند اتیوپی. بس‌که یخچال‌مان خالی و شعارمان این بود که «همه اتاق‌های خواب‌گاه بوفه هستند». تابستان‌ها درش را باز می‌گذاشتیم تا کولر شود برای‌مان. روزهای آخر که دیگر کفش‌هایمان را می‌گذاشتیم داخل‌ش! با این حال، صفا، رونق اتاق‌مان بود. اکثر دانش‌جوهای پروازی که هفته‌ای یک شب خواب‌گاه می‌ماندند، شب را مهمان ما بودند. حتی دانش‌جوهای شبانه هم توی اتیوپی بیتوته می‌کردند؛ ‌بدون ویزا. تا 10 نفر هم رکورد شب‌خواب داشتیم توی کشور 12 مترمربعی‌مان.

«برات» شش ماه یک‌بار می‌رفت دیارشان. هم راهش دور بود، هم این‌که توی خواب‌گاه‌ که مثل هتل بی‌ستاره بود، درآمد خوبی داشت؛ مقاله‌های انگلیسی دانش‌جوهای کارشناسی را که دچار تنبلیسم(!) بودند ترجمه می‌کرد. یک‌جوری حساب می‌کرد که مشتری همیشگی‌اش شده بودند. الحق وقت می‌گذاشت و سمبل‌کاری هم نمی‌کرد. از توبره ترجمه‌ها هم می‌خورد؛ زبان‌ش حسابی قوی شده بود و همان بار اول زد تو گوش تافل. هر چه‌قدر «برات» منظم بود و درس‌خوان، شورُش دیگر شورش را درآورده بود از بی‌نظمی و علی بی‌غمی و باعث شده بود گعده‌های شبانه‌مان گاهی طعم جدل بگیرد و حتی به یقه‌گیری برسد. برات یک‌بار بدجوری آمپر چسبانده بود و شورش را خفت کرده بود کنج اتاق و به انگلیسی لیچار بارش می‌کرد. هم‌چین که اگر بچه‌های «نیویورک» و «قهوه‌خانه» (اتاق‌های روبه‌رویی و کناری‌مان) سر بزن‌گاه نرسیده بودند، تیکه بزرگه شورُش، قلب‌ش بود یحتمل!

طفلک برات تلفن‌چی لاین بود. نه که تلفن کنار اتاق ما بود و همه می‌دانستند که برات تقریباً همیشه هست، خیال‌شان تخت بود و منتظر می‌شدند برات داد بزند که «فلانی! بیا تلفن». برات حتی حوصله می‌کرد و تلفن بچه‌های اتاق «سرطان» را هم خبر می‌داد به‌شان. وجه تسمیه‌اش این بود که چون اتاق 13 خارج از لاین ارشد بود و بچه‌ها عذاب‌‌شان بود خارج از محدوده گز کنند به‌ش می‌گفتند سرطان! برات خیرش همه‌جوره به همه می‌رسید؛ وقتی فوتبال بودیم یا داخل شهر، غذای همه اتاق‌ها را تحویل می‌گرفت و می‌گذاشت داخل اتاق‌شان. سحرها رصد می‌کرد سالن را و اتاق‌های خواب‌مانده را بیدار می‌کرد. مسئول سایت کامپیوتر لاین هم بود. حتی حوله حمام برات هم – که خیلی حساس بود روی نظافت - حداقل یک‌بار به تن همه بچه‌ها خورده بود! فکر کنم دو جین حوله خرید توی دوره ارشد.

بعد از تعطیلات نوروز بود. تازه از خانه رسیده بود خواب‌گاه که دیدم برات دمغ و داغان نشسته روی بالکن و جزوه حفاظت خاک و آبخیزداری کنارش افتاده. مرا که دید، سرش را بلند کرد. سرخ شده بود از بغض. دلم هری ریخت پایین. نشستم و بغلش کردم. تلنگ بغض‌اش در رفت و اشک‌هایی به درشتی دانه‌های تسبیح‌ش ‌سُرید روی گونه‌هایش. گفت «خواهرش زنگ زده که بابا تصادف کرده و از دنیا رفته. داشته طبق عادت مالوف نوروزهایش پیاده از روستایشان می‌رفته زیارت امام‌ رضا(ع) که ماشینی به‌ش زده و در رفته». دو روز بعدش خبر رسیده بود به خانواده برات. دلداری‌اش دادم و رساندمش ترمینال و راهی‌اش کردم. بعد پانزدهم پدرش که برگشت، با کمک بچه‌های استریلیزه(!) اتاق «بهشت» مجلس ترحیمی گرفتیم برایش توی خواب‌گاه. مغلوب سوگ نشد و خیلی زود خودش را جمع‌وجور کرد و شد همان برات سابق.

وقتی برات دکترا قبول شد همه ذوق کردند. در و دیوار دانش‌کده (که دانش‌کدو! می‌گفتیم) و خواب‌گاه را پر کردیم از تبریک‌های A4 و A3 رنگی و مشکی و یک بنر گنده هم زدیم جلوی خواب‌گاه. حتی مصاحبه هم کردیم با برات توی ماه‌نامه دانش‌جویی‌مان که خودم سردبیرش بودم. شوق و شعف ما که هم‌اتاقی‌های برات بودیم مثل اول شدن دونده‌های اتیوپیایی بود توی المپیک و دوهای ماراتن.

برات حالا دیگر دکترایش را هم تمام کرده و هیات علمی شده. هنوز اما مثل همان روزها ساده است و پُرتلاش. هنوز وقتی پشت تلفن برایش می‌خوانم «بگو برات من چی بودم ...» مثل اسمایلی یاهو مسنجر ریسه می‌رود از خنده و درازکش می‌شود روی زمین. برات با یکی از شاگردهایش ازدواج کرده و حالا یک دختر هم دارد. حظ می‌کنم وقتی گه‌گاه اس‌ام‌اس می‌دهد «مخلص عمو رجب». شش سالی می‌شود ندیدمش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
اىلللللللل
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
منظورم اول بود خخخخخخ
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
داستان قشنگي بود عالي با طعم پرتقالي :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
درود عالی بود
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود ممنون . دوست را کس به یک بدی نفروخت - بهر کیکی گلیم نتوان سوخت . سنائی
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
ممنون.
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
شخصیت اصلی داستان بر خلاف اغلب دوستان من بعد از رسیدن به درجات بالای تحصیلی دچار غرور نشد و این قابل تحسین است
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
عالی عالی عالیییییییییییییییی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:بسیارعالی بود.جاودان ومسرورباشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨