و خدایی که در این نزدیکی ست

و خدایی که در این نزدیکی ست

نویسنده : قاصدک-1

شده‌ام چون پیرزنان! مدام در حال غر زدن هستم! و به  زمین و زمان نگون بخت خرده می‌گرم. حتی اگر دست نوازش باد هم موهایم را از صورتم جمع کند، گره به ابروان می‌اندازم و می‌گویم: ببین موهامو به هم زدی! دست از سرم بردار، بعد در دل می‌گویم: از باد هم شانس نیووردیم!

به راستی چرا پیرزنان غر می‌زنند؟! (البته نه همه آنان)

آره غرولند کنان می‌گویم: آهای زمین چرا مدتی حس می‌کنم چرخشت سریع‌تر شده؟! و عنان زمان رو برای زود گذشتن تنگ‌تر می‌کشی؟! آهای آسمون چرا گاهی ازت آتیش می‌باره؟! آهای ماه رمضون مگه مجبور بودی که توی هوای گرم تاتی تاتی کنی؟!. آهای آینه‌ها چرا تصویر منو این‌قدر عبوث و خسته نشون می‌دین؟! من که این شکلی نبودم! چرا همین که لب به خنده بستم دنیا هم لبخند «ژکوند» شو که هر روز یه جور تعبیر می‌شد ازم گرفت؟!

باز هم غر می‌زنم! چون خسته‌ام! شاید هم بریده‌ام. نه؛ مرا نصیحت نکن، من این را می‌دانم که خدایی وجود دارد که بزرگی‌اش تمام پهنه هستی را در بر گرفته! ولی دلم می‌خواهد این حرف‌ها را از دیگری بشنوم! (کسی جز خودم) من از نصیحت کردن خود خسته شده‌ام! گوش من دیگر به این حرف‌ها بدهکار نیست. گوش من برای رهایی، تمام بدهی‌هایش را صاف کرده است! گاهی دلم تنگ می‌شود برای صدایی که بگوید «خدایی که در این نزدیکی است».... صدایی که جنسش از جنس صدای من نباشد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
قشنگ بود...اما نوشتتون کمی مبهمه...کاش یکم رون تر میشد.ممنون:)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
ممنون ....آره منم حس کردم کمی مبهمه...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٤/٣٠
١
٠
خدايي كه در اين نزديكي ست...
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
چه عجب یکی متوجه شد من چی میگم!...سپاس فراوان زهرای عزیزم =)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٩
١
٠
خیلی دور ... خیلی نزدیک ......... منتظر تصمیم ماست که کجای زندگیمان باشد ...... اما برای دفتر خاطرات سرنوشت شما اینگونه آرزو مینویسم: "و خدایی که در این نزدیکی ست"
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٥/٠٩
٠
٠
و خدایی که در این نزدیکیست.....سپاس هدیه خوبی بود =)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
اول بهمن ماه؛ زادروز فردوسی

شاهنامه چگونه شکل گرفت؟

٩٦/١١/٠٣
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

٩٦/١١/٠٣