کاچونه / داستان کوتاه

کاچونه / داستان کوتاه

نویسنده : Snow_Queen

باران داشت شر شر می‌بارید. درِ مغازه با صدای جیر باز شد  و یک دختر کوچک که موش آب کشیده شده بود  پرید داخل مغازه.

آقای بقال از روی صندلی‌اش کنار بخاری بلند شد تا ببینید چه خبر شده است؟

دختر کوچولو داشت روسریش  را می‌چلاند که چشمش افتاد به آقای بقال و با صدای نحیفی گفت:

- سیام عمو

+ آقای بقال جواب داد : سلام کوچولو چی شده؟ چرا تو این بارون اومدی بیرون؟

- عمو بابام گف خُـــــــــــب قدِّ این سیگار بده! (دوهزارتومنی خیس خورده را در دستش نشان آقای بقال داد)

+ خیس خالی شدی که تو! آی بگم خدا اون باباتو چیکار کنه! بیا گذاشتمش تو مشمّا تا خیس نشه دوباره بفرستنت.

دخترک با چشمان مشکیه خیسش چسم دوخت به آقای بقال و گفت:

- عمو چیــــزه بابام گف ینی نگفتا ولی برا بقیه اشم شوکولات میدی؟

آقای بقال از شیطنت دخترک خوشش آمده بود و درحالی که شکلات‌ها را در دست دختر می‌گذاشت گفت:

+ بیا عزیزم این شکلاتو بخور اینم بزار جیبت بعدا می‌خوری.

دخترک که از سرما می‌لرزد رو به آقای بقال کرد و با خوشحالی پرسید:

- عمو میشه گرم شم یکم آخه خیلی سردمه!

+ بیا کنار این بخاری گرم شو . اسمت چیه خانوم کوچولو؟ کلاس چندمی؟

دختر کوچولو که شکلات را درسته در دهان گذاشته بود به زحمت گفت:

- اسمم کاچونه یه. کلاس هیچُم!

+ کاچونه خانوم  اسم بابات چیه؟

- بابا ندارم! مامانم میگه بابات مُرده، اما ننجونم میگه بابای گور به گور شدت شما رو گذاشته و رفته!

آقای بقال در حالی که شانه کاچونه را گرفته و دختر را به بیرون مغازه هل می‌داد داد زد:

+ چی؟! منو مسخره کردی بچه؟ تو که گفتی برا بابات سیگار میخوای بیا برو بابا!

اشک‌های دخترک زیر باران جاری شد و با هق هق گفت:

- بابای خودم مُرده! سیگارو برا بابای تازم میخام! بابای تازمم بده! منو میزنه! اصلا همه باباها بدن مثل شما!

آقای بقال در حالی که بغض راه گلویش را گرفته بود به داخل مغازه بازگشت و چشمش به سیگارهایی افتاد که کاچونه یادش رفته بود بِبَرد و به کتکی که قرار بود بخاطر نیاوردن سیگار از بابای تازه‌اش بخورد ...

===============

پ.ن: دوستان یکی از مشکلات عمده من توصیف صحنه‌هایی ست که اینجور گفت و گوها را داخلش دارد؛ اگر می‌شود لطفا اشکالاتم را بگویید و راهنمایی‌ام کنید؛ ممنون

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٤/٢٧
١
٠
سلام. توی جمله اول « داشت» به نوعی "حشو" هستش و لازم نیست = باران شرشر می بارید. ** «یک دختر کوچک که "مثل" موش آب کشیده....»** «بذار» صحیحه.** راجع به توصیف صحنه هم که خودتون اشاره کرید؛ اگه دختربچه به وجود ناپدریش اشاره نمی‌کرد و صاحب مغازه به طور غیرمستقیم این موضوع رو می‌فهمید، تاثیرگذارتر بود. مثلا همزمان با بیرون رفتنِ دختربچه، یه مشتری دیگه وارد مغازه می‌شد و راجع به ازدواج مجدد مادرِ دختربچه با صاحب مغازه حرف می‌زد. همچنین، اگه دختربچه شکلات‌هاش را جا می‌گذاشت، خیلی بهتر و طبیعی‌تر از جاگذاشتنِ سیگارها می‌شد. نکته‌ی دیگه اینکه راجع به حسِ صاحب مغازه توی پایان داستان، صحبتی نمی‌کردید و فقط تا اونجا که صاحب مغازه از وجود ناپدری باخبر میشه، داستان رو ادامه می‌دادید.
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٨
٢
٠
با فرمایشات آقای علوی موافقم.به نظرم می توانستید دامنه محتوا را گسترده تر کنید و شخصیت ثالث را وارد داستان کنید
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
سلام مرسی از نظرتون : ) امیدوارم بازم از راهنماییاتون استفاده ببرم : ) فقط اون آخر گفتم که با بغض و اینا (در مورد مغازه دار)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
در مورد شخص ثالث هم باید بگم که این نوشته کاملن از ذهن من نیست و کمی هم واقعیتی خیالی قاطیشه! : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٤/٢٨
١
٠
خواهش می‌کنم. از بقیه دوستان هم تشکر می‌کنم. ایده گرفتن از دنیای اطراف برای داستان کار خوبیه ولی این دسته اتفاقات، معمولا از لحاظ داستانی کامل نیستند و یا ضعیف هستند و نیاز به دستکاری دارند. در واقع ایده‌ی خیلی از داستانها، ریشه توی مسائل و اتفاقاتی واقعی دارند که برای نویسنده‌ی داستان اتفاق افتاده. ولی نویسنده‌ی اونا رو دستکاری می‌کنه و بهشون شاخ و برگ میده. پس این کار، اصلا مشکل و ایراد محسوب نمیشه.** اینکه «بالاخره نوشته من هم داستان کوتاه محسوب شد» رو هم تبریک میگم بهتون.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
اوهوم!اما شاخ و برگ دادنش هنر میخاد!چون من یا زیاد میدم یا کم! مرسی ممنون :">
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٧
٢
٠
از اونجایی که من خودمم توی داستان نویسی و توصیف صحنه کلی اشکال دارم نمیتونم کمکی کنم ولی قطعا حرفهای آقای علوی مث همیشه راهگشا خواهد بود. داستانت به دلم نشست ..کاچونه؟ چه اسم عجیبیه از کجا پیداش کردی؟؟
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
خب اسم من کاچی هست تو وبم و یه نفر بهم گفت این اسم رو برای دخترم : ) کاچونه دخترمه : )
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٢٧
١
٠
ما برون را ننگریم و قال را // ما درون را بنگریم و حال را.محتوا مهمه که قشنگه .البته ابزار داستان نویسی و بلد بودن فن آن بسیار مهمه . به شرطی که این ابزار محتوای قشنگ رو شکل بدن. من که خودم اصلا بلد نیستم بنویسم.حالا اینجا منم از نظر دوستان استفاده میکنم
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
مرسی لطف دارید.ولی اگه خوب بنویسم منظورمو بهتر میرسونم خب : )
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
وای خدایِ من!بلاخره نوشته من هم داستان کوتاه محسوب شد :دی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
وای عزیزم تبریک میگم :))) +نخندین خب:دی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
ممنون جالب بود .
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
مرسی : )
s_pahlevanii
s_pahlevanii
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
چرا آقای بقال از مغازه با داد انداختش بیرون؟! چه دلیلی داشت آخه؟ دختره که پول داده بود. چه فرقی داره واسه آقای بقال که دختر سیگارو واسه کی میخواد. یکم برخوردش عجیب بود بنظرم!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
خب اول میگه بابام سیگار میخاد بعد میگه بابا ندارم!!
عرفان
عرفان
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
بسیار عالی...غم انگیز بود :-(
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
لطف داشتی. هعی...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣