صبح روز بیست و پنجم / داستان کوتاه

صبح روز بیست و پنجم / داستان کوتاه

نویسنده : میرزا

با همان «دوستت دارم» لعنتی، در همان روز پنج‌شنبه همه چیز شروع شد. قدیم‌ترها که هنوز موبایلی در کار نبود و اوج ارتباطات، نامه زیرِ آجر گذاشتن بود، رابطه‌ام با سوسن شکل گرفت. بعدترها که تلفنِ ثابت به محل رسید و کلی هم همان روزِ اتصال ذوق کردیم، ارتباط‌‌‌‌‌‌‌‌مان شده بود در حد یک پنج‌شنبه. پنج‌شنبه‌ها روز ملاقاتِ با اموات بود و فقط در چنین روزی، یک بعدازظهر تا شب، به صورت کامل از مادرم و مادرش خبری نبود. راحت و بدون دغدغه کنار تلفن لم می‌دادم و دل می‌دادم و قلوه پس می‌گرفتم. تنها دغدغه‌ام چرخش کلیدِ بابا بود که آن ایام کارهای مزرعه شروع شده بود. بماند که در بعضی مواقع ضد حال زده می‌شد.

بعضی اوقات مادرم که عزم مزار داشت، سریع تماس می‌گرفتم و دو تا بوق که در گوشم می‌خورد، سوسن گوشی را بر می‌داشت و آهسته زمزمه می‌کرد: «بعداً زنگ بزن!» و قطع می‌کرد. معلوم بود که مادرش هنوز نرفته. بعضی وقت‌ها هم زودتر از مادرِ من با گروهی از خانم‌های همان محله در خیابان می‌دیدم‌شان. گاهی هم برعکس می‌شد. همان روز مادرم قصد رفتن نداشت و مجبور می‌شدم چهارده هزار صلوات نذر کنم.

دیگر نامه را که زیرِ آجر، کنار دیوارِ آجری می‌گذاشتم، لازم نبود که ساعت‌ها بنشینم که سوسن از مدرسه بازگردد و با اشاره به او بفهمانم که یک تکه از قلبیاتم در زیر آن آجر جامانده و او هم برود و دو ساعت بعد با شراره یواشکی بیاید و برش دارد. حتی آن‌ها هم در آن زمانه غیرت داشتند. در آن پنج‌شنبه اما با گفتن «دوستت دارم» همراهِ با اشک، با یک تیر دو نشان زد. یکی این‌که مرا بیش از پیش عاشق خود کرد و دیگر این‌که آرام‌آرام جرقه‌های وارد شدن به گروه متأهلین را در ذهنم زد.

به آب و آتش زدم برای به دست آوردنش. گذشتم از خیلی چیزها. ایستادم رو در روی پدرم؛ آن هم آن روزهایی که احترام به بزرگتر قیمت گزافی داشت. اما عشق این چیزها سرش نمی‌شود. تمام موانع را با له کردن خیلی از ارزش‌ها و خراب کردن همه پل‌ها، از سر راه برداشتم تا برسم به سوسنی که ورود کرده بود به قلب منی که تا آن روز برای گذراندن وقت و تفریح، ساعت‌ها می‌نشستم به گفتمان با او. با یک «دوستت دارم» اژدها کرده بود عصای چوبی‌اش را. چشم بستم و باز کردم، بیست و پنج مرداد فرا رسیده بود.

حسن سیاه از همان صبح عروسی دائم جلوی چشمم ظاهر می‌شد. به خاطر آتویی که ازش داشتم، مدت‌ها بود فرمان‌برم شده بود. آن روز اما هر چه با چوب می‌راندمش، دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شد. دفعه آخِر که بهش گفتم: «ببین حسن سیا! امروز عروسیمه، خوش ندارم این دور و بر بپلکی، برو و شب بیا که هزار تا کار باهات دارم، فعلا شرتو کم کن.» با هزار ترس و لرز و مِن‌مِن کردن، نوار کاستِ «مکسل» نویی از جیبش در آورد و گذاشت کف دستم و بعد هم فی‌الفور رفت. از سر هولِ شنیدن آهنگ‌های بندری که از مدت‌ها قبل به حسن گفته بودم جور کند، خودم را به ضبط صوت رساندم. بعد از کلی صدای چیلیک‌چیلیک، زدم روی دکمۀ پِلِی.

لحظه‌ای بعد تاب و توان شنیدن نداشتم. صدایِ رحیم کوتوله و علی اینزاگی از همه تابلوتر بود. صدایِ میثم لاک‌پشت و محسن قرطاس، مثلِ مویِ در ماست پیدا بود. حتی اصغر بی‌صدا هم به صدا درآمده بود. صدایِ مجید سفیداب اما تشخیصش سخت‌تر بود. اما صوتی که بیش از همه رساتر بود و مثل صفیرِ خمپاره و صدای انفجار در گوشم پیچید، صدایِ سوسن بود که یک «دوستت دارم» همراهِ با اشک، تحویل هر کدام داده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
سلام چه زیبا نوشتین و چه تلخ بود‎:(‎ امان از این عشقا! قلبیات ابتکار دلچسبیه.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
علیکم السلام؛ لطف شما مثل همیشه شامل حال من شد. خیلی لطف کردین :)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
چه عشق گرمی ممنون از شما جناب میرزا
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
خواهش می کنم آقای روحانی، لطف کردین. می رسم خدمتتون :)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
آخر داستان برای من مبهم بود.اما فضاسازی و سلسله روال داستان بی نقص بود.روان و ساده نوشتید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
ببخشید دیگه آقا جلال؛ لطف دارین مثل همیشه. عزتتون زیاد! :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
عاقا دیگ:( نمیخاممممممم این طوری تلخ تموم شههههههههههه:(((((((((((
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
رفیعه خانم! این پایان تلخ نیست، پایان باز هم نیست. در این سبک، داده ها و اطلاعات راجع به داستان به شما داده شده. شما با شخصیت همراه میشید و باهاش حرکت می کنید. در آخِر با استفاده از داده های داده شده، باید جای این شخصیت تصمیم می گرفتید. در هر صورت ممنون از لطفتون خیلی زیاد! در ضمن "آن شرلی"، 27 تیر، ساعت 22، از شبکۀ نمایش پخش میشه :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خو من خیلی بد در ذهنم تصور کردم ادامش رو!واس همین:) خیلی ممنون بابت اطلاع رسانی=) ان شالله حدمن میبینم:)))))))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خواهش می کنم بانو :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
این قسمت آخر ،داستان رو زیر و رو کرد. درود جناب میرزا. لذت بردم.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
ممنون از لطف همیشگیِ شما جناب حقیقی، مرسی که هستین :)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
بعضی نوشته ها اینقدر خوب نوشته میشن که با وجود طولانی بودن آدم نمیفهمه کی به انتهای نوشته رسیده، نوشته شمام از همون نوشته هاست اما امان از بعضی نوشته ها که با وجود کوتا بودن نمیشه بیشتر از ی سطر خوند با وجود اینکه از نوشتن خیلی نمیدونم و سبک و سیاقشو نمیدونم نوشته شما جناب بسیار عالی بود.......
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
این لطف شماست خواهرم، در ضمن دیشب یه کامنتی هم برای مطلب قضاوتتون نوشتم و ارسال کردم. الان دیدم نیست. چه اشکال؟ دوباره براتون می نویسم :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
این اخرش رو نفهمیدم......
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
شرمندم بانو، سعی کردم خیلی ساده بنویسم که سادگیِ قدیم تر ها رو نشون بدم. دوست ندارم تفکر رو ازتون بگیرم. ممنون که حضور داشتین :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
داستان پردازیتون عالی بود مخصوصا پارت نهایی داستان با زیرورو کردن ماجرا عالی بودین ، ولی اون حسن سیاه بدجوری راهنمایی میکرد که به سمت یه اتفاق بد میریم ، این قسمتش: حسن سیاه از همان صبح عروسی دائم جلوی چشمم ظاهر می‌شد. به خاطر آتویی که ازش داشتم، مدت‌ها بود فرمان‌برم شده بود. آن روز اما هر چه با چوب می‌راندمش، دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شد. دفعه آخِر که بهش گفتم: «ببین حسن سیا! امروز عروسیمه، خوش ندارم این دور و بر بپلکی، برو و شب بیا که هزار تا کار باهات دارم، فعلا شرتو کم کن.»" یکم با حرکت انسان دوستانه حسن سیاه تناقض داره ، بقیه داستان عالی بود :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
طبیعتا در قسمت پایانی باید به سمت گره گشایی بریم. حسن سیاه اصلا حرکتی انسان دوستانه نداشته، شاهد این ادعا؛ همان آتوست. یه جورای بین ترس و انتقام. حامل پیامی و کاسِتی که هم خودش رو قاصد جا بندازه و هم منتقم. خیلی محبت داشتید خواهرم :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
جناب میرزا به نظرون اینکارش لطف بزرگی در حق داماد نبود ؟ :) میتونست بعد از عروسی اون نوار رو بهش بده تا انتقام بگیره :) ممنون از توضیحاتتون :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
اتفاقا دیدتون قابل تحسینه. عروسی؛ صبح عروسی؛ صبحی که قراره شبش اتفاق های خوب بیفته و چه خیال پردازی ها برای همان شب میشه. گرفتن حال یک نفر بعد از چشیدن لذت شب عروسی، چه فایده ای داره؟ (از دیدگاه منتقم) به نظر من ذهنیاتش رو خراب کردن و در نطفه خفه کردن بهتر جواب میده. اما دید شما هم خوبه :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
ضمنا خواهرم! عروسی مدت هاست سر گرفته و در عرف ما عروسی همون ولیمه دادن معروفه و الا واژۀ "عروسی" خودش در بردارندۀ اینه که عقدی حاصل شده و صبر کردند که لذت اصلی رو از بین ببرند. اگر نکته ای مد نظرتون بود، من با جان و دل می پذیرم.
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خیلی خوبه که میشه از متن چندین برداشت متفاوت داشت، نظر شما هم متین و صحیحه، البته تو داستان جایی بحثی از عقد نشد و من چون فکر کردم مراسم همون عروسی یه سره بود این برداشت رو داشتم، ممنون از شما، در هرحال داستان زیبایی بود و خیلی قشنگ ارايه دادید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
نگفتم شما نظراتتون ارزشمنده و کار درسته! به نظرم پیشرفت در هر امری، در همین بحث کردن های منطقی نسبت به همان مقوله س. کاملا درسته، اما با نوشتن کلمۀ "عروسی" چون عرفا عام بود مد نظر قرار دادم. اگر می نوشتم "عقد"، اشکال شما وارد بود. اما من قبلا با کمک واژه ها اطلاعات عرفی رو به مخاطبم دادم، همون عرفی که عروسی رو مجزای از عقد می دونه. (البته همیشه استثناء هم وجود داره) در هر صورت سپاسگزارم که همراه بودید :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
داستان بسیار جالب وزیبایی بود .
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام؛ خوش آمدید سیدۀ بزرگوار. ممنون از لطف شما :)
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
راستش توقع تلخی آخرشونداشتم...هنوزم مطمئن نیستم درست متوجه شدم یانه!!!!!!!!!!........ولی عالی بودجناب:)........همیشه سلامت باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خوش اومدید :) ارجاعتون میدم به جوابی که به رفیعه خانم دادم... خواهش می کنم، مثل همیشه لطف داشتین و من هم قدردان خوبانی چون شما :)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام بر شما جناب؛ متاسفانه کامنت شما برای متن قضاوتم نیومده مشتاقم ایرادات متنمو بدونم ممنون میشم اگه لطف کنید و کامنتو مجددا ثبت کنید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
علیکم السلام؛ مجددا ثبت کردم، ولی نمی دونم چرا نمیاد! اگه نیومد همینجا براتون میذارم.
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
:( چه نامرد!خدا همه ی مارو به راه راست هدایت کنه!/خیلی هم قشنگ نوشته بودین:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
ممنون خواهرم، ممنون از اینکه همراه بودین. دعاتون مستجاب! :)
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام دادا بازهم متن تون مثل قبل گیرا و جذاب بود یا بقول خودتون :جخ خب بودا آممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام آقا ناصر؛ نظر لطف و محبتته دادا، عیدتم پیشاپیش مبارک! :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
درود بر شما. آقا من خشکم زد. یاد یکی از ساخته های چند سال پیش استاد مسعود کیمیایی افتادم. هر مردی که این داستانِ ناب رو بخونه با خودش میگه من بودم چیکار میکردم؟! آخ که چقدر سخته و خدا حتی واسه دشمن آدم هم نیاره همچین بلایی رو... میرزای عزیز خدا حفظت کنه انشاءلله :)) . ارادتِ فراوان :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
مخلص آقا صالح عزیزم؛ صالح جان! لطف تو همیشه شامل حال من شده، محبت داری برادرم. خدا این مهربونی رو ازت نگیره! لطفت زیادِ زیاد!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خیلی زیبا بود یاد عشقهای دهه 70 افتادم (:
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خوش اومدی جناب آتشروان؛ لطف داری. تفکرتون مسیر درست رو رفت. بر طبق همون دهه نوشتم. ممنون از شما :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
اقا میرزا یه سوال منو مشغول خودش کرده شما تقریبا هم سن من هستین میخواستم بدونم متاهلین یا مجرد؟/(اگه دوست ندارین اینجا بگین توی وبلاگم به صورت خصوصی بگین)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
:) یه متنی به عنوان هدیه برای محمد حسین وکیلی نوشتم. در اونجا کامل به سوالتون پاسخ دادم. وبتون باز نشد. چرا؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
از اون متن چیزی متوجه نشدم.چون برای یکی دیگه نوشتین/وبم باز میشه منکه میزنم راحت باز میشه
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
نوشتین حتی فامیلی همسرم هم وکیلی هست/منظورتون همون قسمته
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
بله، الان وبتون باز شد. منظورم همون قسمته، دقیقا جواب سوالتون.
naser_j
naser_j
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
آمیرزا که دیگه نیازی به تعریف و تمجید ولی خب واقعا عالی نوشته بودین با اون پایان که به نظر من یه علامت سوال بزرگ داشت این که به راه دلت که برای رسیدن به معشوقت جلوی پدر و احترامش که در روزگار داستان تابوی نشکن بود قد علم کردی ادامه بدی یا راه عقل رو که به کسی که لیاقت عشق رو نداره دل نبندی و اگر بستی پاره کنی بند های احساس و
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
ممنون ناصر جان، همیشه به من لطف داشتی :) خیلی سعی کردم ارزش های اون دوران رو که دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده، نشون بدم. خوشبختانه مواردیش رو در کامنتت داری. مرسی ناصرِ عزیز :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
دایستان پردازیتون فوق العاده بود استاد
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
عیدتون مبارک! مثل همیشه لطف داشتین، ممنون.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
مرسی میرزا آخرش خیلی جذاب تمام شد :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
خواهش می کنم مهندس جان، لطف کردین، عیدتون هم مبارک! :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
چقدر تلخ بود ... اواخر داستان داشتم به این موضوع فکر می کردم که بالاخره دو تا عاشق به هم رسیدن ! هر چند در شروع و وسط داستان فکرم خلاف این بود .... ولی فکر نمی کردم یه نفر عشق رو خیلی راحت له کنه و از بین ببره ... یاد این موضوع در مورد عشق های پوچ افتادم که همیشه یه نفر پیدا میشه که با طرف مقابلش مثل دستمال کاغذی رفتار میکنه و رویا های اون رو به کابوسی ابدی تبدیل می کنه! به همین راحتی ! ممنون از داستان خوبتون. واقعا تامل برانگیز بود.عالی . عیدتون هم پیشاپیش مبارک :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
عیدتون مبارک! بله، اول داستان با یک کلمۀ "لعنتی" یه کدِ کوچولویی به مخاطب دادم. اون زمان ها بعضا چنین افرادی دیده می شد و من خودم بعینه چند موردی دیدم. همیشه اینگونه افراد وجود داشتند، امروزه به نظرم چون حساسیت بیشتر شده، کمتر هم اتفاق می افته، اما هنوز وجود داره. ممنونم و اینکه لطف کردین مشرف شدین :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام دوست گرامیم: بسیار عالی بود. قلمتان ماندگار و جانتان سلامت باد. عیدفطر را تبریک عرض کرده وآرزوی قبولی عباداتتان را دارم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
علیکم السلام استاد عزیزم؛ نظر لطف حضرتعالی ست. نماز و روزه هاتون مقبول حق و عیدتون هم مبارک!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام عزیز:قربان شما
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
علیکم السلام؛ فدای مرام شما!
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
سلام جناب میرزا، عید شما مبارک و طاعات و عبادات قبول...جناب لطف میکنید وقت بذارید ایراد آخرین نوشته منو بگیرید؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
و علیکم السلام؛ تاخیرم رو ببخشید خانم قاصدک. چشم میام و مطالعه می کنم.
حوا
حوا
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام جناب اسم نام کاربری قبلی من تو جیم قاصدک بوده که بعد چند ماه با اسم حوا دوباره مشغول به نوشتن شدم =) به همین دلیل این نظرو زیر نظر اسم قبلیم(قاصدک) گذاشتم=) عذر می خوام زودتر نگفتم
o_edman
o_edman
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
مختصری از سرگذشت یه انسان کاملا معمولی... که در خیلی از آثار بزرگ، همین انسان های معمولی ان که می تونن برای مخاطب نه لزوما یک قهرمان، بلکه یه دوست بشن؛ به جای اینترنتی، کتابی! متن به اصطلاح "بی شیله پیله"ای بود و به خاطر نزدیکی زیادش به جامعه ی چند سال پیش خودمون، تعداد افرادی که باهاش ارتباط برقرار خواهند کرد، زیاده. عام و در عین حال، دوست داشتنی و قشنگ؛ شاید مثل قصه های مجید هوشنگ خان مرادی. مرسی، جناب میرزا، امیدوارم باز هم از شما بخونم :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
خیلی خیلی منو ببخشید بابت تاخیر در جوابم. مثل همیشه لطف داشتید. نمی دونم چطور پاسخگوی این همه محبت باشم. ممنونم از شما :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
بسیار زیبا... سپاس:-)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
خواهش می کنم، خوش آمدید :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨