دخترک زانوهایش را بغل گرفته و گوشه ای کز کرده است، من آلارم گوشی را خاموش میکنم برای چندمین بار، از خط اتو لباسم مطمئن میشوم، کفشهایم را واکس میزنم، لباس میپوشم و بعد از چپاندن چند کتاب و یک کلاسور با ورقه های آشفته در کیفم از خانه میزنم بیرون.

دخترک سرش را لای دامنش قایم میکند و من حجم بغضش را از این فاصله حس میکنم. هفتاد و سه دقیقه بعد میرسم دانشگاه؛ کلاس اول یک ارائه سنگین دارم، بعد آن میروم انتشارات جزوه اخلاق را کپی میگیرم، کلاس بعدی هم به استاد نگاه میکنم هم طرح کلی نشریه را روی کاغذ باطله ای مینویسم و سوالات مصاحبه را تنظیم میکنم؛ بعد از کلاس میروم دفتر رئیس دانشکده تا از منشی اش وقت مصاحبه برای نشریه دانشگاه بگیرم، نیم ساعتی معطل میشوم؛ قدمهایم را تند میکنم تا به کلاس بعدی برسم، استاد نق تاخیرم را میزند و میگوید بنشین دخترک، نگاهم میکند، لای نگاهش غم عجیبی است. بغضش از هم میپاشد. یک ترس گنگ بند بند وجودش را پر کرده است، سرکلاس به دوستم پیامک میزنم و آمار یکی از استادهایم را میگیرم، میگوید امروز تا شب بیمارستان است.

استاد درس میپرسد، سوال‌هایش را جواب میدهم، چند تا از بچه ها «خرخون»ی زیرلب بارم میکنند. تا کلاس تمام نشده است برای چند نفری پیامک میفرستم، کارهای یادواره آخر هفته را هماهنگ می کنم. احساس ضعف دارم اما تا کلاس بعدی که پنج عصر باشد باید استادم را از زیر سنگ پیدا کنم. دخترک شانه هایش میلرزد، صدای گریه اش بلند میشود، از ته دلش صدا میپیچد در من، دخترک چیزی را زمزمه وار تکرار میکند. سوارتاکسی میشوم، در راه ورقه های آشفته را مرتب میکنم، به دوستم زنگ میزنم و طرح کلی محتوا این شماره را برایش میگویم، از ته کیفم یک بسته بیسکوییت پیدا میکنم و چندتایی میخورم. استاد اورژانس است، پرستار میگوید پیش پایم آنجا بوده است الان بخش نوزادان است، در یکی از راهرو ها پیدایش میکنم، ورقه های آشفته ام که حالا مرتب شده اند را پیشش میگیریم و خواهش میکنم طرحم را بخواند، استاد تند تند از این راهرو به آن راهرو میرود، من برایش یکریز حرف میزنم. بین حرفهایم سوالهایی میپرسد، آدمهایی بین حرفهایمان با او حرف میزنند، سه بار تلفنش زنگ میزند، هفت دستگاه را چک میکند، میرود در اتاقش چای میخورد و زیر پروژه یکی از دانشجوها را امضا میکند و من هنوز برایش حرف میزنم. فضای بیمارستان حالم را بد کرده است، استاد از سر رضایت لبخندی میزند و میگوید پس فردا صبح در دانشگاه میبینمش و اشکالات کار را هم همان روز برایم میگوید. شماره تلفن یک دانشجو را میدهد و میگوید باید با او هم مشورتی بکنی.

دخترک زمزمه هایش بلند میشود بلند و بلندتر، تک جمله هایی نصفه و نیمه است، تک جمله هایی که مرا پرتاب میکند به لحظه ای، وقتی، ثانیه ای... دخترک میگوید خلقت خداست دل را ساخته تا تنگ بشود. از بیمارستان می آیم بیرون، خودم را میرسانم دانشگاه، روبروی بنر اردو تهران به بهانه نمایشگاه کتاب می ایستم، حساب و کتاب میکنم، دنبال سه روز خالی میگردم، دلم سفر میخواهد. تا هفت و نیم فیزیولوژی دارم؛ در ایستگاه اتوبوس جلوی دانشگاه دوستهایم را میبینم، دوستهای دبیرستانی که بیخ ریشم مانده اند. جای خالی یک نفرمان خیلی در چشم است، همه درباره او حرف میزنیم. سر راه برای خواهرم یک جعبه مداد رنگی نو میخرم، عاشق نقاشی است.

دخترک همان گوشه کز کرده، دلتنگ است، آشفته است، دخترک بی قرار است و حالش هیچ خوب نیست، نزدیکهای 9 است، بابا را سر کوچه میبینم، برایش از نداشتن وقت و اردو نمایشگاه کتاب تهران میگویم، دوغ میخریم، خواهرم از مداد رنگی ها ذوق میکند، با شام بازی میکنم؛ یک بطری آب بر میدارم و میایم در اتاقم، دخترک بیشتر حرف میزند، بیشتر جمله ها را تکرار میکند، دخترک مرا پر کرده است از جمله های نیمه، دخترک یکریز بهانه میگیرد، روی تخت دراز میکشم و در وبلاگها میچرخم، با چندتا از دوستهایم چت میکنم و سر به سرشان میگذارم، در اینستاگرامم عکس همان یکنفری که جایش خالی بود را میگذارم و زیرش مینویسم خوش به حال همه نگاه هایی که نزدیک تو اند، بد به حال من. یادم می آید چقدر دلم برایش تنگ شده است.  دخترک تنهاست بیشتر از همیشه، دلش یک جای امن میخواهد، دخترک همه تک جمله ها را برایم تکرار میکند، دخترک حتی شعرهایی را زمزمه میکند، یک کتاب از کتابخانه بر میدارم، کمی میخوانم و بعد دوباره گوشی را کوک میکنم برای فردا صبح و دخترکی که در من است را رها می‌کنم تا شاید یک جایی یک روزی محض دل من هم شده است آرام بگیرد. فردا دوباره دخترک را لای روزمره ها و شلوغی هایم گم میکنم، او دوباره پر از بغض میشود و هر از گاهی در من جمله های گنگی را تکرار میکند، بعد آن لای همه شلوغی های روزم ترس بند بند وجودم را میگیرد، ترسی که نمیدانم از کجا آمده است، ترسی که حتی ماهیت و دلیلش را هم نمیدانم ، بین همه روزمره هایم میشوم عین عین دخترک درونم و هر روز توجه به آن را به بهانه سرشلوغی هایم پشت گوش می اندازم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
متن زیبا و جالبی بود... دخترک تنهاست تنها پناهش تویی... نگذار بیش ازین فریاد براورد روزی اوهم خسته خواهد شد...انگاه تویی ک دیگر تنها خواهی شد
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
دخترک خیلی وقته خسته شده!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
بیچاره دخترک...
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
فکر کنم همه دختر ها یک دخترک اینچنینی در دلشان دارند آره رویا؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
حتما دارن
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
دنبال نکته ای گشتم که از این یادداشت بیرون بکشم، اما نشد که نشد، یه کَمَکی روی عنوان و تاثیرش روی متن شک دارم، ولی دست مریزاد بانو :)
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
لطف دارید شما مچکرم :)
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
خوش به حالت مریم بانو، «دخترک» درونت فقط هراز چند گاهی «جمله های گنگ و نصفه زمزمه میکند» ...امان از دخترک درون من!
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
امان از این دخترکهای درون دخترها...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود.خرسندباشید
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
ممنونم:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام زنده باشید
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
عااااالی بود! ب دخترک گوش کن و توجه.
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
قربان شما:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨