درست عین سر چنگک‌های ماهیگیری که عصری خسته دم‌دم‌های غروب، لای پولک‌های ماهی‌ها گیر می‌کنند، به سمتم هجوم می‌آوردند. گاهی سر چنگک گیر می‌کند در من، از حرفی، سوالی، اتفاقی یا حتی حادثه‌ای می‌آید. می‌دوزدم به خاطره‌ای، چشم که باز می‌کنم خودم را می‌بینم. به مرور لحظه به لحظه‌اش نشسته و هر از گاهی لبخندی می‌زند و حتی از حرف حرف واژه‌های خاطره کیف می‌کند اما به خود که می‌آید تلخی عمیقی از حال وجودش را می‌گیرد.

دلم می‌خواهد خودم را نبینم، فکر نکنم و خودم را از این هجوم سهمگین فکرهایم فراری بدهم، برای همین سرم را به هرچیزی بند می‌کنم. از آنالیز کردن آدم‌های اتوبوس و فکر کردن به فکرهای احتمالی آن‌ها گرفته تا نقش پیشبردی آن اهرم کوچک کنار ماکس دستگاه پزشکی که این روزها روی آن تحقیق می‌کنیم! هر چیزی که غیر از من باشد و روزهایم و اتفاق‌هایم خوب است تا به آن فکر کنم اما نمی‌دانم چرا لای همه فکرهایی که هیچ مربوط به من نیستند، نقطه کوچکی پیدا می‌شود تا من بگذارم مورد هجوم خاطره‌های اشغارگر قرار بگیرم.

گاهی فکر می‌کنم بهتر است بیخیال تکرار جمله تحکم آمیز فراموش باید بکنی به خودم بشوم و بگذارم همه آن‌ها باشند و هیچ کاری به کارشان نداشته باشم از کنار آن‌ها بگذرم و بگذارم زمان رویشان را کم کند! هر چند که می‌دانم باز هم این ذهن زیرک تحلیل‌گر یک جایی مرا از یک نقطه کور ساده می‌برد به اتفاقی، حرفی، لحظه‌ای که عجیب دوستش داشتم و حالا می‌دانم که ندارمش...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Vania
Vania
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
اشغالگر عزیزم نه اشغارگر:دی///فکر کنم همون بهتره کاری به کارشون نداشته باشی.و بذاری زمان بگذره. حتی اگه گاهی باز ناگهانی به اون نقطه برسی.بابان تفاوت که دیگه کم کم میفهمی نباید تخت تاثیرش قرار بگیری
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
منظورتون چیه...
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سلام...:-)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
جالب بود ... کاری به کارش نداشته باشیم تا رویشان کم شود :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
سلام. ماسک یا ماکس؟! البته قصد اشکال گرفتن نداشتم. من خودم استاد غلط املایی ام!!!
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
گذر زمان همیشه حلال خیلی از مشکلاته :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
امان از همین نقطه های کور ساده...امان...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠