دبیرستانی که بودیم. بچه‌ها با انگشت او را نشان می‌دادند و می‌گفتند خوش به حالش چه زندگی دارد. وقتی در کلاس می‌خندید و شوخی می‌کرد همه می‌گفتند غمی ندارد، ما هم اگر زندگی او را داشتیم این‌همه خوب بودیم. آن روزها دغدغه بیشتر همکلاسی‌هایم پز دادن با مارک لباس و کفش و ساعت بود، وسایل مارک‌دار او هم بیشتر در معرض زمزمه‌های حسرت انگیز قرارش می‌داد. یک بار به من گفته بود به این حسرت‌های مسخره خنده‌ام می‌گیرد.

کسی اصل زندگی‌اش را نمی‌دانست، یعنی همیشه این‌قدر سرحال و شاد بود که کسی نتواند اصل زندگی‌اش را بفهمد. خانه ویلایی و ماشین‌های مدل بالا و لباس‌های مارک و سفرهایش هم این‌قدر دهن پر کن و فکر پر کن بود که کسی به اصل زندگی‌اش کاری نداشته باشد. هیچ کسی فکر نکرد چرا روز جشن دبیرستان پدر و مادر او نبودند؛ چرا هیچ وقت در عکس‌هایش با لبخندهای پهن، همه خانواده‌اش کنار هم نیستند؛ چرا در و دیوار اتاقش پر از عکس‌های خانوادگی است که حداقل متعلق به چهار، پنج سال پیش است، تقریبا همه اعضای خانواده‌ام را دیده بود، چندباری آمده بود خانه ما سر میز با ما غذا خورده بود و من به شوخی گفته بودم ببخشید که مثل خانه خودتان خدمتکار نداریم تا کنار دستت، دست به سینه بایستد و او خندیده بود و آه کشیده بود! بعد گفته بود «بزرگترین آرزومه فقط یکبار دیگه همه خانواده سر یک میز غذا بخوریم».

بارها به من گفته بود که همیشه حسرت زندگی من را می‌خورد، من به او خندیده بودم و گفته بودم تو که در رفاه مطلقی و او گفته بود حاضرم همه این‌ها را بدهم و جای تو زندگی کنم و خانواده داشته باشم. کسی اصل زندگی‌اش را نمی‌دانست جز من، من که هشتاد درصد روز را با او بودم. برای کسی حرف نمی‌زد، جز من. کسی خبر از قرص‌های عصاب و حمله‌های قلبی‌اش نداشت. دانشگاه که قبول شد پدرش ماشین برایش خرید، مادرش آخرین مدل لپ‌تاپ دنیا از آلمان سفارش داد برایش بیاورند، باز همه گفتند خوش به حالش. در دانشگاه هم با انگشت نشانش می‌دادند، وقتی حرف سفرش به یک کشور خارجی پیش آمد و همکلاسی‌های دانشگاه فهمیدند قرار است آن‌جا ادامه تحصیل بدهد، دوباره عین دبیرستان همه به حالش حسرت خوردند، همه گفتند چقدر خوشبخت است و این بین فقط من می‌دانستم او برای تحصیل در یک کشور خوب نمی‌رود، حتی برای زندگی خارج از ایران که بهشت بعضی‌ها است هم نمی‌رود، او فقط می‌رود تا پاسخگو ابتدایی‌ترین نیازش باشد. او می‌رود تا با شوهر مادرش که مرد خوبی ست و مهرش می‌تواند جایگزین بی مهری‌های پدر باشد در یک خانه زیر یک سقف زندگی کند و خانواده داشته باشد. هر چند که همیشه در حسرت مهر پدری که از خون خودش است بر دلش می‌ماند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
همه یا خوشبختی ندارن یا پول مثلا یه عده خوشبختن پول ندارن یه عده هم پول دارن ولی خوشبختی ندارن ما نه خوشبختی داریم نه پول!
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
فقط اونایی میتونن حس این فرد رو درک کنن که خودشون تجربه اینو داشته باشن ولاغیر.. امیدوارم هیچکس حسرت مهر پدرو مادر به دلش نمونه -که هیچ چیز نمیتونه جایگزینش باشه...
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٢
١
٠
ما به ندرت درباره آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم. به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری بسا کسا! که به روز تو آرزومندست
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٠٢
٢
٠
واقعا خانواده ی خوب داشتن یه نعمته
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٠٢
١
٠
همیشه میگن از رو ظاهر قضاوت نکنین همینه دیگه؛خدا سایه خانواده رو از رو سر هیچکس کم نکنه:)))مرسی مریم جون:)))
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠٥/٠٢
١
٠
بیشتر آدمآ بدون هیچ فکری ب دیگران حسرت میخورن...ولی امیدوارم درباره خانواده ام هیچ وقت حسرت نخورم...چون مهم ترین و ارزشمند ترین سرمایه است
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
موافقم خدا این نعمت برای همه نگهداره
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
خانواده یک نعمت بزرگه
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
زیبا بود ... جا داشت یکم احساسی تر نوشته بشه ... :)
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
بعله!مطلب عاشقانه نبود البته
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
بعله! منظور منم از احساسات ، عشق نبود!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
در ضمن این چه عکسیه آخه؟ ... آدم فکر میکنه طرف حسرت مرتضی پاشایی داشته !
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
عاقا نشد آخر یه قصه پولدارها خوشبخت باشن والله به خدا!!
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
این یادداشت داشتان نبود روزمره یکی از نزدیکهام بود یکی از اطرافیانم..
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
جالب بود.
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٥/٠٣
١
٠
اگر ما بتونیم این رو یادبگیریم که قدر داشته هامون رو بدونیم و حسرت نداشته ها رو نخوریم شاید خیلی از مشکلاتمون حل بشه.
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات