رنگ‌ها می‌پاشد...

رنگ‌ها می‌پاشد...

نویسنده : مریم نیک‌پور

- به من نگاه کن مریم؛ نه آنجوری، نه سرت را بیار بالا!

سرم را بالا می‌آورم. به چشم‌هایم نگاه می‌کند. از سر استیصال سرش را تکان می‌دهد و کلاسور را از زیر دستم بر می‌دارد و در مقابل چشم‌های متعجبم می‌رود پشت میزش می‌نشیند. قلم مو را تمیز می‌کنم و ساکت به استاد نگاه می‌کنم؛ بچه‌های کلاس کنجکاو شده‌اند و دو، سه باری دلیل را از استاد می‌پرسند اما او با اخم به صندلی تکیه داده است و جواب هیچ کسی را نمی‌دهد. ساعت کلاس تمام می‌شود. من هنوز هیچ اعتراضی نکرده‌ام و بدون کوچکترین تغییری سر جایم نشسته‌ام و زل زده‌ام به گلدان‌های کنار پنجره. با صدایی گرفته می‌گوید: بروید بچه ها، نگاهش را سمت من می‌چرخاند؛ تو نرو!

کلاس خالی می‌شود، با عصبانیت روی صندلی روبرویم می‌نشیند و کلاسور را مقابلم می‌گذارد. می‌گوید: خوب نگاهش کن، می‌بینی چقدر ظریف است؟ تو حرفه‌ای‌تر از این حرف‌هایی که ندانی ممکن بود چه بلایی سرش بیاوری. می‌گویم دست خودم نیست استاد، تقصیر... تقصیر..

همینطور که دنبال کلمه می‌گردم و مِن و مِن می‌کنم می‌گوید: تقصیر دلت است، می‌دانم دختر.. اشک‌هایم سر می‌خورند روی گونه‌ام. از همان بغض نیم ساعت پیش مانده‌اند، بغضی که چشم‌هایم را کمی خیس کرد و خیسی‌اش از چشم‌های تیز استاد پنهان نماند. خوب می‌دانستم اگر یکی از همان دو، سه قطره روی نقاشی تذهیبم می‌ریخت رنگ‌هایش از هم می‌پاشیدند اما دست خودم نبود. پاهایش را روی هم می‌اندازد و به صندلی تکیه می‌دهد حالا آرام‌تر از قبل شده است، می‌گوید از وقتی قلم دادم دستت؛ گفتم تو خدای رنگ‌هایت هستی اگر از هم بپاشند، اگر درست ننشینند روی کاغذ تو مسئولی و تو مسئول‌ترین شاگردم در برابر جز به جز نقش‌ها و رنگهایت بودی. حالا بگو چه سر شاگرد قدیمی‌ام آمده که راضی به از هم پاشیدن رنگ‌هایش می‌شود؟

هیچی نمی‌گویم. سرم پایین است و استاد را نگاه نمی‌کنم. آهی می‌کشد و می‌گوید: خدا به زمین گرم بزندش که اینطور تو را از هم پاشانده. این عشق بی مادر کی می‌خواهد دست از سوزاندن جگر بردارد خدا می‌داند.. از وقتی آمدی فهمیدم، از وقتی بعد سال‌ها روی این صندلی نشستی و کز کردی لای رنگ‌ها و نقش‌هایت از وقتی دست‌هایت بی‌قرار شدند فهمیدم؛ از وقتی نقش‌هایت جان دیگری گرفت. من همیشه می‌ترسیدم تو نازک‌تر از آن بودی که مقابل عشق نشکنی. من همیشه از عاشق شدن بهترین و شرترین شاگردم می‌ترسیدم، از روزی می‌ترسیدم که تنها با یک بغض آرام بگیری و کز کنی لای نقش‌ها و رنگ‌هایت. مثل همه آدم‌هایی که از ترس‌شان فرار می‌کنند؛ آخر سر یقه‌ام را ترس گرفت، من می‌دانستم عشق دنبال آدم‌هایی از جنس توست، می‌دانستم خوب عاشق می‌شوی و بد از هم می‌پاشی، من همه امروزت را می‌دانستم و از آن ترسیده بودم؛ می‌دانم دست خودت نیست دختر اما از وقتی کز کرده‌ای روی این صندلی استاد پیرت، پیرتر شده است، می‌دانستم یک روزی تو را می‌شکند، ای الهی خدا به زمین گرم بزندش.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٢٨
٢
٠
:) از دست رفتین ! من فقط می تونم براتون دعا کنم تا به شرایط طبیعی برگردین :) وه لا کن عشقو :)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
ای بابا! میگم چن وقته نمیای سایت ها! :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
: ) : )
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
:( عاخی :((
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣